
مردم! امروز میخواهم راجع به رفیقی که شب و روز، در خواب و بیداری، همیشه و هر لحظه با ماست سخن بگویم
آقا سید محمد موسوی نجفی معروف به هندی که از اتقیاء علماء و ائمه جماعت حرم امیر المؤمنین (علیه السلام) است نقل کرد از جناب شیخ باقر فرزند شیخ هادی کاظمینی مجاور نجف اشرف و ایشان از شخص مورد اعتمادی که به دلاکی اشتغال داشت آن شخص را پدر پیری بود که هیچگونه کوتاهی نسبت به خدمتگزاری او نمی کرد حتی خودش برای او آب در مستراح می برد و منتظر می شد تا خارج شود و به مکانش برساند. پیوسته ملازم خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه که به مسجد سهله می رفت و در آن شب به واسطه اعمال مسجد سهله و شب زنده داری در آنجا از خدمت معذور بود ولی پس از مدتی ترک کرد و دیگر به آنجا نرفت.
از او پرسیدم چرا رفتن به مسجد سهله را ترک کردی؟ گفت چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم. شب چهارشنبه چهلم رفتنم به تأخیر افتاد تا نزدیک غروب. در آن وقت تک و تنها بیرون رفتم و با همان وضع به سیر خود ادامه دادم تا یک سوم راه باقی ماند کم کم ماهتاب مقداری از تاریکی شب را به روشنائی تبدیل کرد. در این هنگام شخص عربی را دیدم بر اسبی سوار است به طرف من می آید. در دل خود گفتم الان این مرد راهزن مرا برهنه می کند.
همین که به من رسید با زبان عرب بدوی شروع به صحبت کرد. پرسید کجا می روی؟ گفتم مسجد سهله. گفت با تو چیز خوردنی هست؟ جواب دادم نه. فرمود دست خود را در جیب کن. گفتم در آن چیزی نیست. باز آن سخن را با تندی تکرار کرد. من دست در جیب کردم مقداری کشمش یافتم که برای کودک خود خریده بودم و از خاطرم رفته بود به او بدهم.
آنگاه به من فرمود (اوصیک بالعود) سه مرتبه وعود به زبان عرب بدوی پدر پیر را می گویند، یعنی سفارش می کنم تو را به پدر پیرت. بعد از این سخن ناگهان از نظرم ناپدید شد. فهمیدم که او حضرت مهدی (علیه السلام) بود و دانستم آنجناب راضی نیست ترک خدمت پدرم را، حتی در شب چهارشنبه. از این رو دیگر به مسجد سهله نرفتم و این کار را ترک نمودم
منتهی الامال، ج 2، ص 324
باسمه تعالی
طلبه های مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) مرند امروز چهارشنبه ساعت به زیارت مزار شهدای گمنام در تپه شهدا رفتند. این مراسم معنوی با قرائت زیارت عاشورا توسط طلاب، مداحی یکی از خواهران طلبه و توسل به مادر شهیدان حضرت فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) و یادآوری شجاعت ها و گمنامی شهیدان ایران ادامه یافت. همزمان با اذان ظهر طلاب به برپایی نماز جماعت پرداخته و با شهیدان در پاسداری و دفاع از ارزشها تجدید بیعت کردند.
پیام مدیریت مدرسه خانم جعفری ثانی در پی شهادت شیخ نمر بعد از انتشار بیانیه محکومیت؛
مدیریت مدرسه خانم جعفری ثانی با انتشار پیامی در فضای مجازی سایت، وبلاگ و تلگرام این حوزه با تسلیت این شهادت با هدف روشنگری طلاب بیان کردند: علت حقیقی اقدام مقامات سعودی در اجرای حکم اعدام شیخ نمر حق طلبی وی و مطالبه حقوق از دست رفته مردم مظلوم عربستان است. عربستان با این اقدام خود ثابت کرد شعارهای آنها و اربابانشان در خصوص آزادی، مردم سالاری و حقوق بشر حرف های یاوه و دروغی بیش نیست و کسی در امت ما فریفته آن نمی شود. هر چند ضایعه شهادت شیخ نمر رهبرشیعیان عربستان بسیار بزرگ است اما دشمن بداند تفکر علامه آیت الله نَمر نمرده و هرگز نمیمیرد بلکه با این کار ریشه اسلام و شیعه آبیاری و پرثمر می شود و با خون پاک این شهید والامقام ، وحدت امت اسلامی تقویت خواهد شد. ان شاء الله
بیانیه مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) مرند در اعدام رهبر شیعیان
مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) مرند در طی بیانیه ای اعدام شیخ نمر باقر النمر را محکوم کرد.
متن این بیانیه به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
«وَ سَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنْقَلَبٍ ينْقَلِبُونَ»( شعراء؛227)
دنیا بداند شهادت شیخ نمر رهبر شیعیان، به بهانه های واهی و ادعاهای پوچ هیچ اساس منطقی نداشته و عادلانه نیست؛ مسئولیت مستقیم این اقدام ننگین متوجه آمریکا و هم پیمانان آن است که به صورت مستقیم از رژیم سعودی حمایت می کنند و بر جنایات بزرگ این رژیم علیه مردم خود و ملت های منطقه سرپوش می گذارند و از تجاوزگری آن حمایت می کنند. مدیریت و کادر اداری و طلاب مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س) مرند این اعمال را محکوم نموده و از مسلمانان و آزادی خواهان جهان بالخصوص مردم مسلمان تقاضا می کند مراتب اعتراض خود را نسبت به عملکرد هیأت حاکمه عربستان در این خصوص به گوش جهانیان برسانند. دنیا باید بداند خون شهید نمر و سایر شهیدان قربانی، راه گشای بصیرت یافتن جوانان بیشتری به دریافت راه سعادت حقیقی و حقانیت اسلام است؛ آل سعود جنایتکار باید بداند بزودی تاوان این حرکت ظالمانه خود را خواهند داد و پایههای لرزان حکومتش خواهد ریخت و سکوت در برابر این جنایت روا نیست .
تک تیرانداز شهید روح الله طالبی
شهید طالبی اقدم از مدافعین حرم اهل شهرستان مرند اول آبان مصادف با روز تاسوعا در حومه حلب به شهادت رسید شهید “روح الله طالبی” متولد ۱۳۶۶ از شهر کشکسرای شهرستان فرزند احد طالبی و دومین فرزند خانواده و دارای ۲ خواهر و یک برادر وهمچنین دارای یک دختر سه ماهه با نام زیبای حنانه می باشد. مراسم تشییع و تدفین پیکر مطهر این شهید والامقام ساعت ۱۰ صبح روز شنبه در شهر مرند برگزار گردید خواهران طلبه مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س) مرند چون دیگر همشهریان خود در این مراسم حضور داشته و با شهید والامقام و خانواده اش تجدید بیعت بر اعتقاد به ولایت حمایت از اهل بیت و حفظ عفاف نمودند. با ندای لبیک یا زینب به دنیا گفتند زینب(س) تنها نیست؛ آری شهادت مقامی است که لایق هر کس نمیشود باید انتخاب شد اما می توان امید شفاعت از شهدا داشت. حجت الاسلام نعمتزاده امام جمعه مرند در ضمن مراسم با بیان اینکه امنیت، آرامش و اقتدار امروز نظام اسلامی ایران مرهون خون شهداست، تصریح کرد: اگر امروز فرزندان رشید آذربایجان و ایران اسلامی در سوریه و عراق به مقابله با داعشیها نرفته بودند، قطعا امروز دفاع در داخل مرزهای ایران پیگیری می شد.ایشان نیز خواستار قدرشناسی از نعمت ولایت و امنیت شد و فرمودند: برای انقلاب اسلامی و امنیت امروز خون هزاران شهید ریخته شده است؛ به یقین ادامه راه شهدا تنها با ولایتمداری و دفاع از ارزشها و شعائر اسلامی محقق خواهد شد، همگان در این مسیر وظیفه خطیری بر عهده داریم.
برادر شهید نگران آینده اسلام و انقلاب نباش راهت ادامه دارد…….
فعالیت گروههای جهاد آموزشی خواهران طلبه در تابستان 94 برگزار می گردد.
باسمه تعالی
«اَلَّذینَ امَنوُا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَاوُلئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ»(3)؛ «آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند درجه بزرگتری نزد خدا دارند و آنها رستگارند». توبه/20.
فعالیت گروههای جهاد آموزشی خواهران طلبه در تابستان 94 برگزار می گردد.
گروههای جهاد سازندگی طلاب خواهر با اعزام خواهران طلبه به روستاهای اطراف شهرستان مرند آغاز گردید. اردوهای جهادی خواهران شامل برگزاری کلاسهای احکام و مباحث اعتقادی و اخلاقی در سطح مدارس در تابستان 94 می گردد.
تاریخچه قبرستان بقیع
بقیع تنها یک گورستان نیست، بلکه گنجینه تاریخ اسلام است. قبور چهار امام معصوم شیعیان و نیز قبور همسران، دختران، برخی فرزندان، اصحاب، تابعین و بستگان پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) و نزدیک به ده هزار نفر از شخصیتهای نامدار تاریخ اسلام در آنجا واقع است. پیشینه این قبرستان به دوران قبل از اسلام میرسد، لیکن در اسناد به روشنی مشخص نیست که قدمت آن به چه تاریخی مربوط است و از چه زمان مردمان مدینه جنازه درگذشتگان خود را در این گورستان به خاک میسپردهاند.
منابع تاریخی گواهی میدهد که پیش از هجرت، مردم مدینه اجساد مردگان خود را در دو گورستانِ «بنی حرام» و «بنی سالم» و گاهی نیز در منازل خود دفن میکردند.( تاریخ حرم ائمّه بقیع، 61) لیکن با هجرت مسلمانان به مدینه، بقیع تنها قبرستان مسلمانان گردید و به مرور زمان و با دفن اجساد تعدادِ زیادی از صحابه و تابعین و نیز همسران و دختران و فرزندان و اهلبیت رسول الله(صلی الله علیه وآله) از اهمیت ویژهای برخوردار شد.( مدینه شناسی، 1/321) و گورستانهای پیشین، رفته رفته به حالت متروکه در آمد و از میان رفت.
در بقیع اولین کسی که از انصار دفن شده است «اسعد بن زراره» و از مهاجرین «عثمان بن مظعون» بوده است. پس از فوت ابراهیم فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن حضرت به صحابه فرمودند ابراهیم را به سلف صالح ما عثمان لاحق کنید و در کنار او به خاک بسپارید. پس از دفن شدن ابراهیم در بقیع، مردم مدینه علاقهمند شدند پیکر اقوام و عشیره خود را در آنجا دفن کنند و هر یک از قبایل مدینه درختان و ریشههای بخشی از بقیع را قطع و زمین آن را برای همین منظور آماده نمودند. در روایت آمده است که: رسول الله(صلی الله علیه وآله) به دستور خداوند، کنار این قبرستان حضور می یافت و به مدفونین آن سلام میکرد و برای آنان از خداوند آمرزش میطلبید(اصول کافی، 4/559)
بقیع را از آن رو «بقیع الغرقد» نامیده اند که نوعی درخت خاردار در آنجا میروییده و نامش «غرقد» بوده است. سپس آن درخت از میان رفت اما نامش ماندگار شد.(لسان العرب، 1/462) بقیع تا یکصدسال پیش، دیوار و حصاری نداشت، اما اکنون با دیواری بلند محصور گشته و از گذشته تاکنون مسلمانان از هر فرقه و مذهبی، پس از زیارت پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) به اینجا آمده، اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) و دیگر آرمیدگان در این گورستان را زیارت میکنند. قبر امامان معصوم(علیهم السلام) و تعداد دیگری از دفن شدگان در بقیع نیز دارای قبه و سایبان بوده، که در حمله وهابیان تخریب گردید و اکنون این قبرستان به صورت فضای باز و سادهای درآمده و تنها برخی از قبور از دیوارههای کوتاهی برخوردار است.
*ساخت حرم و بارگاه برای مدفن ائمه اطهار(علیهمالسلام)
ساخت حرم و بارگاه در بقیع در چند مرحله صورت گرفت. پس از زمان بنیامیه که شیعیان در سختترین شرایط به سر میبردند و حتی جرأت اظهار عقیده خود را نداشتند عباسیها به روی کار آمدند و در این زمان بود که شیعیان به آزادیهایی دست یافتند، تا جایی که سفاح به حقانیت امیرمؤمنان علی (علیهالسلام) اعتراف کرد و اقدام به بازگرداندن فدک به بنیالحسن نمود. طبیعی است در چنین شرایط و با برداشته شدن همه موانع، شیعیان خاندان عصمت و به ویژه سادات بنیالحسن در تعمیر و توسعه مدفن ائمه بقیع و تبدیل خانه عقیل به حرم به عنوان یک وظیفه دینی و نماد مذهبی اهتمام ورزند. همچنین انتساب عباسیها به عباس؛ عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله) مهمترین انگیزه برای شیعیان آن دوره بود که به تعمیر و توسعه بارگاه جد خود اقدام کنند. بر اساس مدارک تاریخی پیکر مطهر امام صادق(علیهالسلام) در سال 148 هـ . ق و پس از دوران خلافت سفاح و منصور در سالهای 136 تا 157هـ . ق در داخل حرم و پس از تبدیل شدن خانه عقیل به مسجد و زیارتگاه عمومی در کنار قبور ائمه سهگانه دفن شده است.
متأسفانه در مورد تغییر و تحولی که پس از این تاریخ تا قرن پنجم در این حرم شریف به وجود آمده است، اطلاع دقیق و مستند تاریخی در دست نیست ولی با توجه به بحثهای گذشته به یقین این حرم در طول این سه قرن نیز مورد توجه عباسیان و شیعیان بوده و در هر فرصت ممکن به تعمیر و تجدید بنای آن اهتمام ورزیدهاند.
اما مرحله بعدی تجدید بنای حرم از قرن پنجم آغاز شده که خوشبختانه اسناد و مدارک تاریخی زیادی در این زمینه وجود دارد. طبق مدارک مسلم تاریخی، گنبد و بارگاه حرم ائمه بقیع که از نظر استحکام و ارتفاع، ظرافت و زیبایی بر همه قبههای موجود در بقیع تفوق داشته و به مدت هشتصد سال سر بر آسمان میسوده و نظر مورخان و جهانگردان را به خود جلب میکرد، به دستور «مجدالملک ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسی البراوستانی القمی»، وزیر برکیارق از سلاطین سلجوقی در بین سالهای 486 الی 498 هـ . ق ساخته شده است.
در این زمینه مورخ معروف ابن اثیر در حوادث سال 495 هـ . ق میگوید: «در این سال امیر مدینه؛ منظور بن عماره حسینی دنیا را وداع گفت و او معماری را که از اهالی قم بود و از سوی مجدالملک براوستانی برای ساختن قبه حسن بن علی و عباس عموی پیامبر در مدینه به سر میبرد، به قتل رسانید.»
همچنین عبدالجلیل قزوینی زنده (در سال 556 ق) در کتاب النقض میگوید: «قبه حسن بن علی که عباس بن عبدالمطلب پدر خلفا آنجا مدفون است مجدالملک فرموده است». شاید بهترین راه برای به دست آوردن کیفیت این بنای شریف و مشخصات آن مراجعه به ثبت مشاهدات و خاطرات مورخان و جهانگردان باشد. مشخصات «قبهای بزرگ و سر به فلک کشیده و بسیار مستحکم» مشترک در بین مشاهدات مورخان میباشد؛ جهانگردانی همچون ابن جبیر ابن نجار در قرن هفتم، خالد بن عیسی البلوی المغربی و ابن بطوطه (جهانگرد معروف) در قرن هشتم.
اولین تعمیر در حرم ائمه بقیع در سال 519 هـ.ق و پس از گذشت بیست و چهار سال از ایجاد ساختمان آن میباشد که به دستور مسترشد بالله، خلیفه عباسی انجام گرفته است. دومین تعمیر در حرم بقیع بین سالهای 623 و 640 هـ. ق به وسیله یکی دیگر از خلفای عباسی به نام مستنصر بالله انجام گرفته است. تعمیر سوم حرم شریف متعلق به اوایل قرن سیزدهم هجری است که به دستور سلطان محمود عثمانی انجام گرفته است. فرهاد میرزا که در سال 1292 هـ . ق به حج مشرف شده است، مینویسد: «تعمیر بقعه مبارکه در بقیع از سلطان محمودخان در سنه 1234 هجری به دست محمدعلی پاشای مصری و به امر سلطان واقع شده است.»
ویژگیها و خصوصیتهای معماری حرم شریف: آنکه حرم بقیع هشت ضلعی بوده است. برای نمونه میرزا محمدحسین فراهانی که در سال 1302 هـ.ق این حرم شریف را زیارت کرده است، میگوید: «چهار نفر از ائمه اثنی عشر ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ است که در بقعه بزرگی که به صورت هشت ضلعی ساخته شده است واقعاند و اندرون و گنبد آن سفیدکاری است.»
حرم بقیع دارای دو در بوده است. ابن نجار مدینهشناس معروف متوفای 647 هـ.ق میگوید:«بقیع دارای دو در بوده است که یکی از آنها همیشه و در تمام ساعات روز به روی زائرین باز بوده است.» بارگاه بقیع محرابی هم داشته است. حرم بقیع خادمانی نیز داشته است. این خدام شامل کفشدار و زیارتنامهخوان بود. امینالدوله در سفرنامه خود مینویسد: «یکشنبه یازدهم محرم 1316 هـ.ق هوای بقیع و زیارت ائمه هدی کردم. آنجا جز حاج صادق یزدی و یک ضعیفه کفشدار و یک سقا کسی نبود. کلیددار، متولی و زیارتنامهخوان هنوز نیامده بودند.» همچنین در برخی سفرنامهها برای حرم تزئیناتی ذکر شده و اینکه این حرم صحن نداشته است.
آنچه از تاریخ به دست میآید این است که قبور ائمه بقیع و جناب عباس از قدیمالایام و بلکه پیشتر از قرن هفتم تا زمان تخریب دارای ضریحهای متعددی بودهاند که به مناسبت نزدیکی و اتصال قبور ائمه (علیهمالسلام) همه آنها در داخل یک ضریح و قبر عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) به علت فاصله آن با این قبور دارای ضریح مستقل بوده است. همه مورخان از ظرافت و زیبایی این ضریحها تعریف و تمجید کردهاند.
در تاریخ برای اولین بار که از صندوق قبور ائمه بقیع سخن به میان آمده به وسیله جهانگرد معروف ابن جبیر (متوفای 614 هـ . ق) میباشد. او میگوید: «قبرشان بزرگ و از سطح زمین بلندتر و دارای ضریحی از چوب میباشد که بدیعترین و زیباترین نمونه از نظر فن و هنر است و نقوشی برجسته از جنس مس بر روی آن ترسیم و میخکوبیهایی به جالبترین شکل در آن تعبیه شده که نمای آن را هرچه زیباتر و جالبتر نموده است» و عدهای مورخ دیگر که شبیه به این تعابیر را به کار بردهاند.
این ضریحها به دستور مجدالملک ساخته شده است، میتوان گفت اولین ضریح بقیع نیز به دستور مجدالملک ساخته شده است. همچنین دو ضریح دیگر نیز برای بقیع ساخته و نصب شده است که سومین آنها تا زمان تخریب این حرم پا برجا بوده است. مرحوم سید محسن میگوید: «در اصفهان ضریح دیگری از فولاد به صورتی ظریف و زیبا ساخته شد که در قسمت بالای آن اسماء حسنی با آب طلا و خط زیبا ترسیم شده بود که با سختی فراوانی به جده منتقل و به خاطر ممانعت سران مدینه سه سال متوقف و با پرداخت مبالغ کلانی به مخالفان، در حرم نصب گردید.»
تخریب بقیع
بیش از سیصد سال است که جامعه بزرگ اسلامی از پدیده ای به نام وهابیت رنج میبرد که پیامدهای جبران ناپذیر و زیان بار این گروه سالهاست که جهان اسلام را مورد تهدید قرار داده است.
اندیشه های مخرب و بدعت گذار وهابی براساس اعتقادات موجود در فقه حنبلی در قرن چهارم پایه گذاری شد که با حلول تعاریف سلفی در قرن هشتم احیا گردید و در قرن دوازدهم سازمان یافت و در قرن چهاردهم هجری این مکتب به عنوان کالای سیاسی ازنقطهای به نقطه دیگر صادر می گردید. تاریخچه و جریان شناسی این گروه نشان از توطئههایی دارد که دولتهای استعمارگر علیه مسلمین طراحی کردهاند تا با ایجاد انشقاق و تفرقه بین امت اسلامی و تزریق ادبیات زور و بدون پشتوانه عقلی در اعتقادات اسلامی، راه را برای حاکمیت خویش بر جهان اسلام باز نموده و تئوری تفرقه بیانداز و حکومت کن را در جهان اسلام عملی کنند.
محققان تاریخ وهابیت ثابت کردهاند که این فرقه در اصل به دستور مستقیم وزارت بریتانیا ایجاد شد. به عنوان مثال کتابهایی چون “پایه های استعمار” از خیری حماد و “تاریخ نجد” از سنت جان ویلبی یا و “خاطرات حاییم وایزمن” اولین نخست وزیر رژیم صهیونیستی و نیز “خاطرات مستر همفر” و …، پرده از این راز برداشته و نقش جاسوسان وزارت مستعمرات انگلیس را در شکل گیری و تثبیت این فرقه، حکایت میکند.
همفر در خاطرات خویش آشنایی خود را با محمد ابن عبدالوهاب مؤسس فرقه وهابیت اینگونه بیان می کند:« این جوان مغرور (محمد بن عبدالوهاب) در فهم قرآن و سنت از درك خودش پیروی میكرد، و آراء و نظریات بزرگان مذاهب را طرد میكرد. نه تنها بزرگان زمانش و بزرگان مذاهب اربعه بلكه حتی درباره ابی بكر و عمر نیز ـ در صورتیكه از كتاب و سنت چیزی خلاف نظریات آنان مییافت ـ آراء آنان را هم به دیوار میزد. من گمشده خودم را در محمد بن عبدالوهاب یافته بودم، زیرا آزادگی و غرور و منش و تنفری كه از علمای عصر خود داشت و استقلال نظرش كه حتی به خلفای چهارگانه نیز اهمیتی نمیداد، و تنها به فهم خودش در قرآن و سنت اتكاء میكرد… سخت نسبت به ابوحنیفه میتاخت، و درباره خودش میگفت: من از ابوحنیفه خیلی بیشتر میفهمم و مدعی بود که: نصف كتاب بخاری باطل است.»(دستهای ناپیدا، 32)
همفر میگوید زمانی که در لندن بودم، دبیر كل گفت: وزارت مستعمرات نقشه دقیقی برای شیخ عبدالوهاب تهیه نموده است كه آن را باید اجرا كند، و این نقشه عبارتست از:
1. تكفیر تمام مسلمانان و مباح بودن قتل آنان، و غارت كردن اموالشان، و هتك آبروی آنان، و فروختن آنان در بازار برده فروشان، و جواز برده ساختن مردانشان و كنیز گرفتن زنانشان.
2. نابود ساختن كعبه به نام اینكه جزء آثار بت پرستی است ـ اگر بتواند ـ و مانع شدن مردم از حج، و تحریك عشایر و قبایل به غارت قافلههای حجاج و كشتن آنان.
3. كوشش به منظور ایجاد روح نافرمانی نسبت به خلیفه عثمانی و تحریك مردم برای جنگیدن با او و تجهیز لشكرهایی برای این منظور، و نیز لازم است با شریفهای حجاز با تمام وسائل ممكنه مبارزه شود، و از نفوذ آنان كاسته گردد.
4. ویران ساختن قبهها و ضریحها و اماكن مقدسه مسلمانان در مكه و مدینه و دیگر بلاد اسلامی كه برایش امكان داشته باشد، به نام اینكه اینها بتپرستی و شرك و نوعی اهانت به شخصیت پیامبر و خلفای او و رجال اسلام است.
5. ایجاد هرج و مرج و آشوب در بلاد به هر اندازه كه بتواند.
انتشار قرآنی دست کاری شده، که احادیثی كه ناظر به تحریف قرآناست در آن عملی شده باشد.(دستهای آلوده،92)
از اینرو همفر پس از بازگشت از انگلستان به سوی بصره روانه شد و پس از آن در جستجوی محمدابن عبدالوهاب عازم نجد گردید. وی با هماهنگی وزارت مستعمرات بریتانیا دور جدیدی از رایزنیهای خویش را برای قیام علیه حکومت عثمانی شروع کرد و در نهایت با همکاری محمدابن سعود حاکم درعیه و محمدابن عبد الوهاب مکتب وهابیت را به عنوان یک مکتب ابداعی به جوامع اسلامی تحمیل نمودند.
اعتقاد وهابیان درباره عموم مسلمانان این است که مسلمین پس از ایمان به کفر برگشتهاند و پس از توحید به شرک گراییدهاند. زیرا آنان در دین بدعت گذاشتهاند و به جهت زیارت و تبرک جستن به انبیاء و صالحین به کفر و شرک روی آوردهاند، لذا جنگ با آنان واجب و ریختن خون آنان و تصرف اموالشان بر مسلمانان (وهابیان) حلال است.
پس از تسلّط سعودیان بر حجاز، با توجه به پیوند فکری و مذهبی آنان با محمدبن عبدالوهاب، در هر شهر و منطقه ای که وارد میشدند، آثار و ابنیه ساخته شده بر روی قبور بزرگان صدر اسلام را خراب و ویران میکردند.
وهابیان، بار نخست در سال 1221هـ.ق بخشی از بناهای قبرستان بقیع را ویران نموده و سپس با تکمیل سلطه خود بر حجاز در شوال سال 1344هـ.ق کلیه این بناها و گنبدها و آثار را ویران و اموال و اشیای گرانقیمت موجود در این اماکن را به تاراج بردند و نه تنها در مدینه، بلکه در هرجا گنبد و بارگاه و زیارتگاهی بود، به ویرانی آن اقدام کردند.
مرحوم سید محسن امین، ابعاد ویرانیهای وهابیان در حجاز را اینگونه وصف میکند:« وقتی وهابیان وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن عباس را خراب کردند، چنانکه یکبار دیگر این کار را کرده بودند. آنان هنگامی که وارد مکه شدند، گنبدهای قبر عبدالمطّلب، ابوطالب و خدیجه امالمؤمنین(علیها السلام) را ویران نمودند و زادگاه پیامبر(صلی الله علیه وآله) و فاطمه زهرا(علیها السلام) را با خاک یکسان کردند و آنگاه که وارد جده شدند، گنبد و قبر حوا را خراب کردند و به طور کلی، تمام مقابر و مزارات را در مکه، جده، طائف و نواحی آنها ویران نمودند و زمانی هم که مدینه منوره را محاصره کردند، به ویران کردن مسجد و مزار حمزه پرداختند. پس از تسلط وهابیان بر مدینه منوره، قاضیالقضات وهابیان، شیخ عبدالله بن بلیهد، در رمضان 1344هـ.ق. از مکه به جانب مدینه حرکت کرد و اعلامیه ای صادر نمود و ضمن آن، جواز ویران کردن گنبدها و زیارتگاهها را از مردم سؤال کرده بود. بسیاری از مردم از ترس به آن پاسخ نداده و برخی نیز لزوم ویران کردن را خواستار شده بودند.(مدینه شناسی، 1/333)
البته هدف او از این اعلامیه و سؤال، نظرخواهی واقعی نبود، بلکه می خواست در میان مردم آمادگی ایجاد کند، چون وهابیان در هیچ یک از اعمال خود و در ویران کردن گنبدها و ضریحها، حتی گنبد مرقد حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) منتظر نظر مردم نبودند و این اعمال، پایه مذهب آنان است. شاهد سخن آنکه، آنان پس از نشر این اعلامیه و سؤال و جواب، همه گنبدها و زیارتگاهها را در مدینه و اطراف آن ویران کردند و حتی گنبد مضاجع ائمه اهلبیت(علیهم السلام) را در بقیع، که قبر عباس عموی پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز در کنار آنها بود، خراب نمودند و دیوارها و صندوق ها و ضریحهایی که روی قبرهای شریف قرار داشت، همه را از بین بردند، آنها در این زیارتگاهها، جز تلّی سنگ و خاک، به عنوان علامت باقی نگذاشتند.
از جمله تخریبها، از میان بردن گنبد مرقد عبدالله و آمنه، پدر و مادر حضرت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و نیز مزار همسران آن بزرگوار و قبر عثمان بن عفان و قبر اسماعیل بن جعفرالصادق(علیه السلام) و قبر مالک، امام دارالهجره و غیر آن بود که بیان همه آنها به طول میانجامد و به طور خلاصه، تمام مزارات مدینه و اطراف آن و ینبع را خراب کردند و پیش از آن، قبر حمزه عموی پیامبر(صلی الله علیه وآله) و قبور بقیه شهدای احد را از بین برده بودند و از آنها جز مشتی خاک برجای نمانده بود و کسی که بخواهد قبر حمزه را زیارت کند، در صحرا جز تپه ای از خاک نمیبیند.
وهابیان از ترس نتیجه کارشان، از خراب کردن گنبد و بارگاه حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) و کندن ضریح آن بزرگوار خودداری کردند وگرنه آنان هیچ قبر و ضریحی را استثنا نکردهاند، بلکه قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله) از آن جهت که بیشتر مورد احترام و علاقه مردم است، از دیدگاه آنها و از نظر دلایل وهابیان، اولی به خرابی است و اگر از این نظر خاطرشان جمع بود، حتماً قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله) را نیز ویران میکردند! بلکه پیش از مزارهای دیگر، به تخریب آن اقدام میکردند. در کتاب تاریخ حرم ائمّه بقیع اینچنین نقل شده: این اقدام دقیقاً در هشتم شوال 1344هـ. ق. انجام گرفت و به کارگرانی که این عمل ننگین را انجام دادند مبلغ هزار ریال مجیدی دست مزد پرداخت گردید. (تاریخ حرم ائمه، 51)
درباره شهید قامت بیات
شهید قامت بیات : فرمانده تیپ مستقل الهادی (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در روستای قره آغاج زنجان در سال 1340 به دنیا آمد . او دومین فرزند یک خانواده پر جمعیت بود ، دو خواهر و پنج برادر داشت . پدرش (یحیی ) در قره آغاج ، کشاورزی می کرد . وقتی قامت یک ساله شد خانواده اش به زنجان مهاجرت کردند و پدر به شغل گاریچی و پس از مدتی به رانندگی مشغول شد . به این ترتیب وضع اقتصادی خانواده بهتر شد . مادر قامت مه پاره بیات ، نیز برای کمک به در آمد خانواده قالی بافی می کرد .
قامت قبل از ورود به دبستان مدتی به مکتبخانه نزد فردی به نام ملاعزت رفت و قرآن را فرا گرفت . تمام کوشش وی در مکتبخانه بر یادگیری سریع و بی وقفه قرآن بود . علاوه بر کلام قرآن ، پیش از رسیدن به سن هفت سالگی در کلاسهای شبانه مدرسه ابتدایی شرکت می کرد . پس از ورود به کلاسهای روزانه در کلاسهای شبانه هم با جدیت درس می خواند که پس از مدتی اولیا مدرسه از این مسئله اطلاع یافتند و از ثبت نام وی در کلاسهای شبانه خود داری کردند . او در کلاسهای روزانه درس خود را دنبال کرد . قامت در دبستان خاقانی دوره ابتدایی را به پایان برد و در مدرسه راهنمایی انوری و سپس دبیرستان شریعتی (کنونی) تحصیل خود را ادامه داد . او همواره دوستان کمی داشت . وقتی مادر علت این امر را سوال می کرد که چرا فقط با چند نفر از بچه های محل رفت و آمد می کند ؟ می گفت : همین حد که اینها اهل نماز هستند برای من کافی است که با اینها دوست شوم . مادرش می گوید :
قامت با دیگر فرزندان من خیلی فرق داشت . او پسری نظیف و مسئولیت پذیر بود . زمانی که من منزل نبودم به خوبی از خواهران و برادران کوچک تر از خود مواظبت می کرد و خانه را مرتب و تمیز می کرد و به خوبی از عهده کارها بر می آمد .علاوه بر این بسیار پر انرژی بود . وقتی پدرش به او و خواهر و برادرانش پول توجیبی می داد تنها کسی که آن را پس انداز می کرد قامت بود . او از همان پول توجیبی روزانه، یک دست کت و شلوار برای مدرسه اش به قیمت چهل تومان خرید .
با آغاز نهضت اسلامی مردم ایران برعلیه حکومت خود کامه شاه، قامت وارد مبارزه وسیاست شد . قامت و دوستانش به شیشه های سینما سنگ می زدند .آنها می گفتند :چرا باید سینما باز ولی مسجد بسته باشد . در درگیری با پلیس به طرف آنها آجر پرت می کردند و یا کوکتل مولوتف که شیشه را پر از بنزین بودرا آتش می زدند و از پشت بامها به طرف نیروهای انتظامی شاه ستمکار پرتاب می کردند . ا و به نوارهای سخنرانی امام خمینی گوش می داد . چون فعالیت قامت و برادرانش در انقلاب زیاد بود پدرشان تصمیم گرفت آنها را به روستا ببرد . با حیله های مختلف آنها را سوار ماشین کرد ولی قامت ، یوسف و کریم در اواسط راه از ماشین پیاده شدند و به شهر بازگشتند . وقتی مادرشان علت مراجعت شان را پرسید ، قامت گفت : همه در شهر می خواهند انقلاب کنند ، ما به روستا فرار کنیم ؟!
عاقبت شاه ستمکار مجبور شد تسلیم اراده مردم ایران شود ودر26دی ماه 1357از کشور فرار کند.چند روز بعد از آن همبا آمدن امام خمینی به کشورانقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
قامت بیات حالا با خیال راحت تر درس می خواند .در خرداد 1358 دیپلم گرفت و پس از آن وارد سپاه پاسداران شد . بیشتر در سپاه بود، بقیه وقت خود را مطالعه می کرد .
مادرش می گوید :اغلب تا نیمه شب بیدار می ماند و کتاب می خواند . علی رغم اصرار خانواده هر گز به ازدواج تن نداد . او می گفت : در صورتی که ازدواج کنم نمی توانم به جبهه بروم . این امر ، مرا از پرواز به درگاه حق محروم می کند .نیمه دوم سال 1358 که دانشجویان پیرو خط امام به سفارت آمریکا که مرکزی برای جاسوسی وخرابکاری برعلیه انقلاب اسلامی تبدیل شده بود،هجوم بردند اوحضورداشت.
به دلایل امنیتی این گروگانها را در تهران نگه نداشتند و به صورت پراکنده به شهرهای مختلف فرستادند .
تعدادی از آنان را نیز به زنجان بردند . مسئول گروه حافظ گروگانها ،مرکب از عده ای از دانشجویان،پاسداران و افسران ، قامت بیات بود .
بیات در غائله کردستان در مبارزه با ضد انقلابیون تجزیه طلب نیز شرکت داشت و با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در 31 شهریور 1359 به فرمان امام مبنی بر عزیمت به جبهه ها بدون آنکه منتظر اعزام بسیج و یا ستادی بشود به جبهه رفت .
بیات دو ماه بعد از اولین عزیمتش به جبهه به زنجان بازگشت و به منظور تشکیل بسیج فعالیت پرداخت . او از میان افراد سپاه زنجان برای آموزش مربیگری انتخاب و به تهران اعزام شد . پس از باز گشت از این دوره مدتی در جبهه سومار فرماندهی یک گروه از پاسداران را به عهده داشت . بیات به دلیل سوابق بسیار در جبهه و مدیریت بالا به فرماندهی رسید . او اولین فرمانده اعزامی از زنجان به منطقه جنگی بود و سایر نیروها زیر نظر او با دشمن می جنگیدند . او در میان افراد تحت فرماندهی اش از محبوبیت خاصی بر خوردار بود .
بیات ،در جبهه هم در اوقات فراغت را مطالعه می کرد . با آنکه اوسمت فرماندهی داشت ،به کارهای خدماتی وخدمت رسانی به نیروهای تحت امرش اقدام می کرد. در زمینه انجام فرائض دینی ، اکثر اعمالش را در خفا انجام می داد .
در عملیات محرم در منطقه سپنتا ، بیات فرماندهی عملیات را بر عهده داشت . در مرحله اول عملیات ، آتش دشمن بسیار سنگین بود و قامت از ناحیه چشم ، پشت و پا مجروح شد ؛ ولی هیچ شکایتی نداشت . همرزمان وی بعد از چند روز که درد شدید شده بود از حرکات صورت وی متوجه درد و جراحت شدند و به اصرار َ، او را به تهران اعزام کردند . پس از اینکه تا حدودی بهبودی یافت به منزل رفت اما از مجروحیت خود به خانواده چیزی نگفت و تنها به این جمله که زخمی شدم و در حال بهبودی است . اکتفا کرد .
بیات با حاج میرزا علی رستم خانی ؛ ابوالفضل پاکداد ، حمید احدی ، محمد ناصر اشتری ، مهدی میر محمدی ، محمود صدر محمدی دوست بود . همه ی اینها شهید شده اند.هر گاه اینها در مکانی جمع می شدند ؛ کشتی می گرفتند ، به طوری که افراد تحت فرماندهی آنها تعجب می کردند . بیات به محسن جزیمی که از نیروهای تحت امرش بود گفته بود تو به من کاراته یاد بده و من به تو مسائل عقیدتی . بیات در عملیات بسیاری مانند طریق القدس ، فتح المبین و … فرماندهی نیروها را بر عهده داشت . او در وصیت نامه اش خود را چنین توصیف می کند : من پاسدارم و وارث خون های پانزده قرن خط سرخ شهادت تشیع که در عصری استثنایی و پر خاطره قرار گرفته ام و مسئولیتها بر دوشم سنگینی می کند .
قامت بیات در عملیات والفجر مقدماتی ، در منطقه رقابیه در 18 بهمن 1361 به هنگام انجام عملیات شناسایی به همراه چند تن از فرماندهان دیگر ، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش به شهادت رسیدند . او اولین شهید خانواده بود پس از شهادت قامت ، برادرش رحیم که در منطقه جنگی حضور داشت روی چهار پایه ای رفت و خطاب به رزمندگان گفت : اگر برادرم شهید شده من هستم .
او نیز بعد ها در جزیره مجنون به شهادت رسید . جسد قامت بیات بعد از زیارت حضرت معصومه به زنجان منتقل و در قبرستان پایین شهدا به خاک سپرده شد .
منبع:/qamat-bayat.blogfa.com/
پیشنهاد برای تقویت معنویت بین طلاب
مهمترين نياز انسان در داشتن معنویت داشتن عقلانيت قوي است، زيرا عقل ضعيف مقهور هواي نفس و تسليم آن خواهد شد. بنابراين باید کوشيد با مطالعه و تفکر در معارف بينشي دين، عقل خود را تقويت نمود. عقل، يعني نيرويي که انسان را به پرستش خداي مي خواند و به سوي بهشت رهبري مي کند- در روايت است که (العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان).
عقل انسان به طور عمده با آگاهي رشد مي كند. بنابراين اولين و مهمترين راه تقويت عقل، ايمان و معنويت، تحصيل و تقويت آگاهي از طريق مطالعه، تامل و تفكر است . ايمان قلبي ريشه در معرفت و انديشه انسان دارد. آگاهي و تفكر بيدار كننده قلب از خواب غفلت وزنده كننده دل انسان است.
بعد از آن ارتقای سطح احساس مسئولیت اجتماعی در محیط حوزه و خانواده است
موفقیت تمام عزیزان آرزوی قلبی ماست برای هم دعا کنیم.
مجلس تذکر
مجلس تذکر والده گرامی امام جمعه محترم مرند روز پنج شنبه بعد از ظهر از ساعت 17:30 الی 19:30 در مسج جامع مرند برگزار خواهد شد. و همچنین مجلس ترحیم آن بانوی مکرمه روز جمعه 28/1/1394 از ساعت 4الی 6 در مسجد الهمدی (عج) واقع در تبریز بلوار منجم اول خیابان شهید ظهیری برگزار خواهد شد.
شهادت حضرت فاطمه ي زهرا(س) به روايت 75 روز (11ق)
هر دم به ضريح بي نشانت اي ماه
بسته ست دخيل، قلب من با هر آه
عمريست تپش هاي دلم مي گويد
يا فاطمه اشفعي لنا عندالله
امام خامنه اي (مدظله العالي) مي فرمايند: فاطميه را بايد عاشورايي برگزار نماييم.
روز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) مورد اختلاف مورخين است و يكي از اين موارد، سيزدهم جمادي الثاني ميباشد. فاطمه(س) پس از پدر بزرگوار خود، روز به روز بدنش رو به ضعف و سستي ميگراييد.
پيوسته سوخته دل و اشك ريزان بود و در فراق پدر ميگريست. پس از به خلافت نشستن ابوبكر، خواستند تا از امام علي(ع) براي ابوبكر بيعت بگيرند
كه در اين مسير حضرت زهرا(س) مخالفت كرده و به آتش كشيده شدن در خانه آن حضرت و وقايع بعدي انجاميد. حضرت زهرا(س) پس از رحلت رسول خدا(ص) از مردم آزار بسيار ديد.
به خانه اش هجوم برده و كودكش را سقط كردند. در اثر ضرباتي كه به آن حضرت وارد شد، حضرت زهرا(س) اين نور چشم پيامبر و پاره تن رسول خدا، پس از تحمل روزها بيماري،
به پدر بزرگوار خود، ملحق گشت. به وصيت آن حضرت، محل دفن وي مخفي ميباشد. گرچه اقوالي در اين باره است، از جمله اين كه شيخ صدوق مرقد مُنوّر آن بانو را خانه آن حضرت ميداند,
كه اكنون جزء مسجد ميباشد. اين قول را ديگران نيز تاييد كرده اند.
برترین بانوی جهان
حضرت فاطمه عليها السلام :
بِشرٌ في وَجهِ المُؤمِنِ يُوجِبُ لِصاحِبِهِ الجَنَّةَ
خوشرويي هنگام روبه رو شدن با مؤمن ، بهشت را بر فرد خوش رو واجب ميكند
بحار الأنوار ، ج ۷۵ ، ص ۴۰۱
حضرت فاطمه عليها السلام :
حُبِّبَ إلَي من دُنياكُم ثَلاثٌ : تِلاوَةُ كِتابِ اللَّهِ و النَّظَرُ في وَجهِ رَسولِ اللَّهِ و الإنفاقُ في سَبيلِ اللَّهِ
از دنياي شما محبّت سه چيز در دل من نهاده شد : تلاوت قرآن ، نگاه به چهره پيامبر خدا و انفاق در راه خدا
نهج الحياة ، ح ۱۶۴
اللهم صل و سلم… علی سیدة الجلیلة
دعا کن من به جای زهرا بمیرم
حضرت فاطمه عليها السلام :
إلزَم رِجلَها ؛ فَإنَّ الجَنَّةَ تَحتَ أقدامِها
در خدمت مادر باش ؛ زيرا بهشت زير قدمهاي مادران است
حضرت فاطمه عليها السلام :
إنْ كُنتَ تَعمَلُ بِما أمَرناكَ و تَنتَهي عَمّا زَجَرناكَ عَنهُ فَأنتَ مِن شيعَتِنا و إلّا فَلا
اگر به آنچه تو را به آن فرمان ميدهيم عمل كني و از آنچه برحذر ميداريم دوري كني ، از شيعيان مايي و الّا هرگز
بحار الأنوار ، ج ۶۸ ، ص ۱۵۵
حضرت فاطمه عليها السلام :
إذا حُشِرتُ يَومَ القِيامَةِ أشفَعُ عُصاةَ اُمَّةِ النَّبِيّصلي الله عليه وآله
آن گاه كه در روز قيامت برانگيخته شوم ، گناهكاران امّت پيامبر اسلام را شفاعت خواهم كرد
باميد شفاعت ایشان منتظر ظهور فرزندش هستیم.
پنج راه برای یاری امام عصر عج الله تعالي فرجه الشريف
پنج راه برای یاری امام عصر عج الله تعالي فرجه الشريف
در کلمه ای قدسی نقل است که خداوند تعالی فرمود :
« محبوب ترین بندگان نزد من ، کسانی هستند که حق مرا برپا داشته اند ، و برترین و گرامی ترین این افراد ، محمد است که سید و آقای خلائق است و بعد از او علی مرتضی برادر محمد مصطفی است و پس از علی دیگر امامان راستین ، که حق را به پا می دارند . در رتبه بعد از ایشان کسانی قرار دارند که آنان ( یعنی پیامبر و جانشینان او ) را برای دستیابی به حقشان یاری می کنند و در درجه بعد کسانی هستند که آنان ( یعنی پیامبر و اهل بیتش ) را دوست دارن و از دشمنان بیزارند ، اگر چه اهل بیت را یاری و نصرت نکرده باشند . »
از این گفتار خدای بلند مرتبه در می یابیم که بالاترین درجه ای که یک شیعه می تواند بدان دست یابد « رتبه یاری اهل بیت علیم السلام » است و رتبه « محبت اهل بیت و بغض دشمنان ایشان » رتبه ای پایین تر از مرتبه « نصرت و یاری گری » است .
عموم شیعیان در دل خود محبت امام زمانشان را دارند و از دشمنان ایشان بیزارند ، لیکن عموم آن ها توفیق یاری آن حضرت را ندارند . خیلی از ما اصلا نمی دانیم که بالاتر از مقام محبت مرتبه دیگری هم به نام « مقام نصرت » یعنی « مقام یاری امام عصر » وجود دارد . چه بسا اگر بدانیم که علاوه بر محبت ورزیدن به امام عصر باید به یاری او نیز اقدام کنیم ، به این کار توفیق یابیم .پس یکی از رسالت های افراد آگاه این است که شیعیان و دوستداران امام عصر را به یاری و هواداری از ایشان دعوت نمایند و به آنها گوشزد کنند که : « مقام یاوران امام بالاتر از مقام دوستداران امام است و ثواب و ارزش آنها نزد خدا بالاتر و محبت خدا نسبت به آنها بیشتر است . پس سزاست که ما به محبت قلبی به حضرتش اکتفا نکنیم ، بلکه در عمل به جمع یاوران حضرتش بپیوندیم .»
پس از اینکه اهمیت و ارزش « یاری امام عصر » را دانستیم و خواستیم که به ابن کار اقدام کنیم این سؤال پیش می اید که چگونه می توان امام زمان عليه السلام را یاری کرد ، باری از دوش ایشان برداشت و غمی از غم های ایشان زائل ساخت.
این سؤالی است که ها با آن مواجه اند ، اما چون پاسخش را نمی دانند نمی توانند به اقدامی عملی در این راه دست بزنند . در مسیر دستیابی به مقام نصرت گردنه ها و گلوگاه هایی وجود دارد که بسیاری ، از گذر کردن از آنها باز می مانند و در عمل موفق به این کار نمی شوند . اولین گلوه گاه ، جهل و بی خبری از این است که نصرت و یاری امام عصر در دین اسلام جایگاهرسمی دارد و دومین گلوه گاه ، این است که شخص بداند چگونه می تواند امام را یاری کند .
در این گفتار قصد بر این است که به پنج راه فراگیر و عمومی برای یاری امام عصر – ارواحنا فداه – اشاره کنیم . خصوصیت این شیوه ها قابلیت فرا گیر شدن آنهاست ، به این معنی که همه شیعیان اعم از متخصصان و غیر متخصصان می توانند به آنها عمل کنند و به عنایت الهی نشان یاری امام عصر را نصیب خود سازند .
این پنج شیوه در یاری امام عصر علیه السلام از این قرارند :
1ـ دعوت از دیگران جهت بهره مند شدن از برکات امام زمان عليه السلام
هرشیعه که نعمت وجود امام عصر را درک کرده و حلاوت عنایات او را چشیده باشد ، می تواند وجود این نعمت را به دیگران خبر دهد و از آنها دعوت کند که با توسل به امام زمان عليه السلام از عنایات او بهره مند گردند . ارجاع دیگران به امام زمان عليه السلام برای رفع نیازهای مادی و معنویشان کاری بسیار ساده است . این کار زمینه قدرشناسی امت از امام عليه السلام را فراهم می آورد و در غربت زدایی از این مولای کریم بسیار مؤثر است ، از این رو به نوبه خور نوعی یاری امام عصر به شمار می آید .
2ـ تجلیل از امام زمان عليه السلام در جامعه
هر شیعه ای می تواند در تجلیل و بزگداشت از امام زمان خود در جامه بکوشد . این کار ( یعنی گرامیداشت امام عصر در جامعه ) ، از غربت آن مولا می کاهد و توجه همگانی را به ایشان بیشتر می کند .
همه ما می توانیم تابلویی از نام امام جود را به جهت ابراز ارادت به امام عصر و تجلیل از ایشان در خانه یا محل کار نصب کنیم .
همه ما می توانیم به هنگام ذکر نام ایشان با احترام از آن حضرت یاد نماییم و بر او درود و صلوات بفرستیم .
همه می توانیم به هنگام بردن نام خاص ایشان یعنی لقب « قائم » برخیزیم ، دست بر سر نهیم ، ادای احترام کنیم و برای فرج ایشان دعا کنیم .
همه می توانیم در روزهای منسوب به ایشان همچون نیمه شعبان ، روز های جمعه و عید غدیر با برگزاری مراسم ویژه برای آن حضرت ولایت و امامت او را به یکدیگر یادآور شویم . حتی اگر نتوانیم برگزار کننده چنین مراسمی باشیم می توانیم در آن خدمت کنیم یا لااقل با حضور خالصانه خود به آن رونق بخشیم .
همه این کارها ، تجلیل و بزرگداشت از امام عصر عليه السلام به شمار می آید و شیوه ای از شیوه های یاری آن حضرت است .
3ـ یاری شیعیان امام زمان عليه السلام
بخش مهمی از دغدغه های امام زمان عليه السلام به گرفتاری شیعیان ایشان مربوط می شود . شیعیان ، خانواده امام زمان عليه السلام به شمار می آیند . آن حضرت ایشان را مانند فرزندان خود دوست می دارد ، به واسطه گرفتاری آنها اندوهگین می شود و از بابت پیروزی و نجات آنان شاد می گردد .
در تعالیم اهل بیت بیان شده که خوشحال کردن شیعیان ائمه در حکم خوشحال کردن خود آنهاست ، دیدار و عیادت از شیعیان در حکم دیدار و عیادت از خود اهل بیت است و کمک مالی به شیعیان گرفتار به منزله کمک مالی به خود امام زمان عليه السلام است .
بر این مبنا اگر کسی نسبت به شیعیان امام عصر – که جان هایمان فدایش باد – احساس غیرت و وظیفه کند ، گویی نسبت به پاسداشت حریم خود امام عصر غیرت ورزیده و به شخص ایشان یاری رسانده است .
بیایید به نیت یاری امام زمان عليه السلام ، به یاری شیعیان گرفتار آن حضرت بشتابیم و به نیت خدمت به امام زمان در عزت بخشیدن به جامعه ی شیعه کوشاتر از پیش گام نهیم .
4ـ زینت بودن برای صاحب الزمان به وسیله جدیت در درستکاری و پرهیز از رفتارهای زشت .
گناهان به خصوص گناهان بزرگ و زشت کاری های فاحش اگر از ناحیه کسانی سر بزند که منتسب به امام زمان هستند و شیعه آن حضرت به شمار می روند ، آبروی آن بزرگوار را در نزد بیگانگان به مخاطره می افکند و دل آن عزیز را آزرده می سازد . در مقابل ، درستکاری ، خویشتنداری و پرهیزگاری شیعیان به عزت امام عصر در جامعه می افزاید و قلب آن مولا را شاد می سازد . همه ما می توانیم برای حفظ آبروی امام عصر و مکتب تربیتی ایشان نسبت به درستکاری و پرهیز از کارهای زشت ، دقت و تلاش دو چندان داشته باشیم و بدین گونه ، امام وقت خود را یاری کنیم ، چنانکه امیرالمؤمنان به یاران خویش فرمود : « مرا با خویشتنداری ( نسبت به زشتی ها ) و تلاش ( در راه خوبی ها ) یاری کنید . »
5ـ جلب یاری های آسمانی برای امام زمان عليه السلام
همه ما می دانیم که کمک به فقرا ( یا همان صدقه ) رفع بلا می کند ، پس می توانیم با دادن صدقه از طرف امام عصر در رفع بلا از وجود شریفش گام برداریم .
نیز همه ی ما می دانیم که دعا ، در تعجیل فرج امام عصر و ایجاد گشایش در کار ایشان مؤثر است ، پس می توانیم به دعا و نیایش در درگاه الهی روی آوریم و مرتبا از خدا بخواهیم که فرج ایشان را به پیش اندازد و همّ و غمّ و گرفتاری را از وجود شریفش به کلی زایل سازد .
جذب یاران و جلب یاری برای امام عصر ، خود از بهترین شیوه های یاری امام عصر به شمار می آید ، به خصوص اگر بتوانیم این یاری را از فضل خدا تمنا کنیم .
ما بی تو تا دنیاست ، دنیایی نداریم چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
ای سایه سار ظهر گرم و بی ترحم جز سایه دستان تو جایی نداریم
قرآن کریم: وَاعتَصِمُوا بِحَبلِ اللَّهِ جَمِيعاً و لاتَفَرَّقُوا همگی به ريسمان الهي چنگ زنيد و پراكنده نشويد
آل عمران ، آيه ۱۰۳ .
پيامبرصلي الله عليه وآله : أيُّهَا النّاسُ! عَلَيكُم بِالجَماعَةِ و إيّاكُم و الفُرقَةَ اي مردم! بر شما باد به جماعت و بپرهيزيد از جدايي
ميزان الحكمه ، ح ۲۴۳۴ .
پيامبرصلي الله عليه وآله : الجَماعَةُ رَحمَةٌ و الفُرقَةُ عَذابٌ وحدت مايه رحمت ، و تفرقه موجب عذاب است
كنزالعمّال ، ح ۲۰۲۴۲ .
پيامبرصلي الله عليه وآله :
يَدُاللَّهِ عَلَي الجَماعَةِ و الشَّيطانُ مَعَ مَن خالَفَ الجَماعَةَ يَركُضُ دست خدا بر سر جماعت است و شيطان با كسي همراه است كه با جماعت ناسازگاري كند
كنزالعمّال ، ح ۱۰۳۱ .
پيامبرصلي الله عليه وآله : عَلَيكَ بِالجَماعَةِ ؛ فَإنَّما يأكُلُ الذِّئبُ القاصِيَةَ
با جماعت همراه شو ؛ زيرا گرگ ، گوسفند دورمانده را ميخورد
مسند أحمد ، ج ۶ ، ص ۴۴۶ .
امام علي عليه السلام : لَوسَكَتَ الجاهِلُ مَااختَلَفَ النّاسُ اگر نادان خاموشي ميگزيد ، مردم دچار اختلاف نميشدند
بحار الأنوار ، ج ۷۸ ، ص ۸۱ .
امام علي عليه السلام : عَلَيكُم بِالتَّواصُلِ وَالتَّباذُلِ و إيّاكُم و التَّدابُرَ والتَّقاطُعَ بر شما باد به ارتباط و بخشش به يكديگر و دوري گزيدن از جدايي و پشت كردن به يكديگر
نهج البلاغه ، نامه ۴۷ .
بمناسبت 9 دی
زمان شناسی عنصری است که حماسه 9 دی را تبدیل به یک رویداد تاریخ ساز در کتاب انقلاب اسلامی ایران نموده است. ما تا آخر با ولایت رهسپاریم تا شهادت
خاطراتی از یاران انقلاب
جدی بود و نظامی بودن از جمله ویژگیهای پررنگ شحصیت حاج احمد متوسلیان بود. روای این خاطره حاج مجتبی عسگری است که بسیار شیوا آن را تعریف کرده است:
هر پاسداری که وارد مریوان میشد دو شغل داشت. یک شغل رزمی و یک شغل بزمی. چون اداره شهر با بچههای سپاه بود. حاجى مرا مسئول شبکه بهداشت مریوان که بیمارستان مریوان هم زیر مجموعهاش بود، قرار داد. اولین حرفی که به من زد گفت: مجتبی شنیدهای که ضد انقلاب در سنندج به بچههای زخمی، آمپول اشتباهی تزریق می کنه و آنها را شهید می کنه؟
گفتم: بله.
گفت: اگر در این بیمارستان مریوان کسی به مجروح نرسد و نیروها شهید شوند، من سقف بیمارستان را روی سرت خراب میکنم، اگر مردش هستی بایست؟ گفتم: میایستم.
من مسئول بهداشت مریوان شدم، یکی از بچهها مسئول رادیو تلویزیون، یکی فرماندار و … .
این شغل بزمیمان بود. شغل رزمییمان هم مسئول تخریب و امدادگر عملیات بودم.
یک روز به احمد گفتم: میخواهم به مرخصی بروم. گفت: نمیشود. گفتم: میخواهم ازدواج کنم. احمد در این قضیه خیلی با بچهها راه میآمد. قبول کرد و گفت: چهار، پنج روز وقت داری بروى و برگردى. گفتم: نمیشود! فقط رفت و برگشتم به یزد ۴ روز طول میکشد. یعنی فقط یک روز آنجا باشم؟ گفت: برو و زود برگرد.
مرخصیام ۲۰ روز طول کشید. احمد به من خیلی علاقه داشت. نه به خاطر اینکه من خوب بودم بلکه به خاطر همسرم به من احترام میگذاشت. به من و علی میرکیانی و سیف الله منتظری و بقیه متأهلین احترام خاصی میگذاشت.
مدتى بعد از اینکه ازدواج کردم، باز به مرخصی رفتم. وقتی به بیمارستان مریوان برگشتم سر ظهر بود و سفره پهن بود . بچهها غذا میخوردند. غذا را که خوردیم درب اتاق باز شد و شهید ممقانی وارد شد، گفت: مجتبی، برادر احمد با تو کار دارد. گفتم: مگر برادر احمد فهمیده که من از مرخصی آمدهام؟ گفت: حتما فهمیده که کارت دارد. من خیلی به خودم مغرور شدم براى اینکه احمد متوسلیان آمده مرا ببیند!
دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرفتر احمد را دیدم. چهرهاش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟
او مسائل شرعی را خیلی رعایت میکرد. هیچ وقت نتوانستم به او ابتدا سلام کنم، معمولا او پیش دستی میکرد. اما آن روز جواب سلام مرا هم نداد. یقه مرا گرفت و طورى مرا کشید بالا که روی پایم بلند شدم. خیلی پر زور بود.
گفتم: برادر احمد چه شده؟ یقهام را ول کن. هیچ چیزى نگفت. شروع کرد مرا در بخش بیمارستان به دنبال خودش کشیدن. دیدم دکترها و پرستارها ردیف ایستادند و نظاره گر این صحنه هستند. نفر آخر آنها هم همسرم ایستاده بود. معلوم بود قبل از این احمد در اینجا با دیگران دعواهایش را کرده بود.
ممقانی رئیس بیمارستان مریوان و من رئیس شبکه بهداشت کل مریوان بودم. در همین گیر و دار تازه فهمیدم هر مشکلى که پیش آمده، ممقانی انداخته گردن من. به حاجى گفتم: برادر احمد همسرم اینجاست! هواى ما را داشته باش.
احمد در فرماندهیاش جایی که به هدر رفتن نیروی انسانی و بیت المال در میان بود رو دربایستی با کسی نداشت.
برگشت بهم گفت: همسرت اینجاست، چشمت کور. میخواستی درست کار کنی.
حاجى جایی که صحبت از بیت المال در میان بود، رعایت حال افراد را نمیکرد. البته آبروی کسی را هم نمیبرد. آن روز با من خشن برخورد کرد. مرا به اتاقی برد و درب آنجا باز کرد.
گفت: این چیست؟ دیدم یک جوان ۱۸- ۱۷ ساله روی تخت خوابیده و دستهایش خونی و زخمی است. تازه فهمیدم احمد از چه چیزى ناراحت است. نگاه
کردم و متوجه شدم خون روی شلوارش، براى الان نیست. لکههاى خون حداقل براى ۲ یا ۳ روز پیش است.
گفتم: برادر احمد، این زخمی است.
گفت: من هم میدانم زخمی است.
حاجى رو کرد به آن رزمنده و اسم و مشخصاتش را پرسید. یادم هست آن رزمنده گفت که یک هفته است که مجروح شده.
حاجى ازش پرسید: چرا لباست را عوض نکردند؟ چطور غذا میخوری؟
رزمنده گفت: با دست.
حاجى پرسید: چرا دستت را تمیز نکردی؟
رزمنده گفت: خودم که چون پاهایم شکسته نمیتوانم، کسی هم کمکم نکرده. آنجا بود که من یاد آن جمله احمد افتادم که گفت: اگر اتفاقى بیفتد سقف بیمارستان را روی سرت خراب میکنم. متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کارم قابل توجیه نبود. حقم بوده که جلوی همسرم این رفتار را با من داشته باشد. این افکار در عرض ۲۰ ثانیه از ذهنم گذشت. با خود گفتم وقتى قضیه را نمیدانستم با من آن طور برخورد کرد، حالا که خبردار شدم حتماً کتک خواهم خورد.
تصمیم گرفتم این طور جواب دهم که من رئیس شبکه بهدارى هستم. بهدارى ۱۰ بیمارستان، ۱۰ درمانگاه، ۳۰ شبکه روستایى دارد. رئیس بیمارستان و مسئول بخش دارد. مسئول بخش کمک بهیار دارد. کمک بهیار باید این کار را بکند. آقاى ممقانى، رئیس بیمارستان باید جواب بدهد، بیمارستان تشکیلات دارد.
خدا شاهد است « کاف » تشکیلات هنوز در دهان من نچرخیده بود که حاجی فهمید من چه میخواهم بگویم. پشتش را به من کرد، فهمیدم دنبال چیزى میگردد و قرار است آن چیز به سر من بخورد. به محض اینکه چرخید و حواسش از من پرت شد یواش یواش در اتاق را باز کردم. دیدم بچهها پشت در، گوش ایستادهاند.
یادم نیست در از داخل باز میشد یا رو به بیرون، خلاصه بچهها به بیرون اتاق یا داخل آن افتادند. پایم را رویشان گذاشتم و فرار کردم. بچهها هم هرکدام به
سمتى فرار کردند. صداى حاجى را مىشنیدم که فریاد میزد: بایست.
داشتم از بغل دیوار میدویدم، به پیچ راهرو که رسیدم دیدم یک چیزى به سرعت از کنار من رد شد و زوزوه کشان به دیوار اصابت کرد. نگاه کردم دیدم یک چنگال بود
که محکم به دیوار خورده و گچ دیوار به زمین ریخت. اگر این چنگال به گردن من خورده بود کارم تمام بود. خلاصه به سمت حیاط بیمارستان دویدم.
بچهها جلوى احمد را گرفتند. حاجى به من گفت: تو قول دادى در بیمارستان به مجروحان رسیدگى کنى، تو مرد نیستى، حرفت حرف نیست.
حق هم داشت. وقتى احمد عصبانى میشد در بین بچه ها به هم میگفتیم به اصطلاح آمپر چسبانده. آمپر شد صد، شد هشتاد، شد شصت، شد چهل. وقتى به چهل میرسید، میدانستیم دیگر مشکل ندارد و عصبانیتش فروکش کرده است. معذرت خواهى کردم و گفتم: دیگر این کار را نمیکنم. اما گفت :نه تو را ول نمیکنم. شب ساعت ۹ به سپاه بیا.
پیش خودم گفتم باشد تو از اینجا برو، تا شب خدا بزرگ است.
سر ساعت ۹ باید میرفتم مقر سپاه مریوان. ساعت ۸ شب به همسرم گفتم: پاشو با هم برویم. گفت: من نمىآیم، اگر بیایم یک چیزى به تو میگوید و آن وقت ممکن است من چیزى به او بگوییم که بد باشد، زشت است من به برادر احمد چیزى بگویم.
گفتم: تو بیخود میکنى چیزى بگویى، دعوا که نداریم. من هم زیرک بودم میدانستم اگر خانمم باشد، برادر احمد اقدام آنچنانى نخواهد کرد. سر ساعت
۹ به اتاقش رفتیم. یک میز کوچک چوبى و یک صندلى داشت که پشت آن نشسته
بود. من وارد اتاق شدم و کنارش رفتم. به فاصله ۱۰ ثانیه بعد هم همسرم وارد شد. قیافه احمد اخمو بود. یک دفعه که چشمش به خانمم افتاد گفت: چرا همسرت را همراه خودت آوردى؟
گفتم: یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله (بلا تشبیه) فضا عوض شد. البته از اول هم قصد برخورد نداشت. بعد بلند شد مرا در آغوش گرفت و گریه کرد و گفت پدر و مادر این رزمندهها، آنها را به ما سپردهاند باید از آنها مواظبت کنیم.
میگویند احمد خشن بود، احمد قاطع بود. خشونت طلب نبود. در دستورات نظامى خشک بود. آن شب احمد از من و خانمم عذرخواهى کرد و گفت: مجتبى حقش بود، اما من هم تندروى کردم.
روایتی خواندنی از مقاومت کم نظیر جاوید نشان حاج احمد متوسلیان فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) را بخوانید.
بالاخره به شلمچه رسیدیم. بعدازظهر داغی بود. آفتاب و عراقی ها هر دو روی سرمان آتش می ریختند. در منطقه «سه گوشه شهدا» ماندگار شدیم. از صبح زود، هجوم تیر و ترکش عراقی ها به راه بود. ما هم برای اینکه نفسشان را بگیریم، به این در و آن در می زدیم که یکدفعه چشمم به حاجی افتاد. دوتا عصا زیر بغلهایش بود. دهانم باز ماند!
به شانه مرتضوی کوبیدم:«چه خبر شده؟ حاج احمد چرا عصا دارد؟ اصلا از مرحله دوم عملیات کجا بود؟ چه بلایی سرش آمده بود که ما بی خبریم؟».
مرتضوی پاک گیج شده بود:ای بابا، در عملیات به رانش ترکش خورد، نبودی ببینی. یک ترکش به اندازه نصف کف دست من، تو گوشتش فرو رفته بود. بچه ها می گفتند اگر به فیل می خورد، افتاده بود. همه توی سر و کله خودشان می زدند که ای وای! حاج احمد شهید شد.
یک وقت دیدیم حاجی مثل شیر از جایش بلند شد، کمربندش را را باز کرد و آن را محکم بالای ران پایش بست. بعد با خنده گفت:«این ترکش نقلی برای من است و گریه و زاری اش مال شما. چرا اینطور آبغوره می گیرید؟!.خلاصه حال همه را گرفت».
گفتم:«به جای این حرف ها بگو چرا گذاشتید با این وضع به خط بیاید. الان اگر یک گلوله توپ یا خمپاره به اینجا بیفتد، او که نمی تواند خیز برود».
بازویم را کشید و همین طور که من را به طرف حاجی می برد، جواب داد:«کجای کاری؟ تا حالا بیشتر از صدتا گلوله زده اند. همه خیز رفتند و بلند شدیم، ولی حاجی همینطور مثل کوه سرجایش ایستاد و و هیچ طوری اش هم نشد»(نوید شاهد)
فراخوان استخراج نکات پژوهشی
زلف عفاف، رشته دامان زینب است آیات صبر، پایه ی ایمان زینب است
ایثار و پـاکدامنی و عزم و اقتدار این چار، درسِ طفلِ دبستان زینب است
بمناسبت ایام عزاداری سالار و سرور شهیدان امام حسین (علیه السلام) و تقارن هفته پژوهش مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س) مرند از پژوهشگران علاقمند در امر پژوهش دعوت به استخراج نکات پژوهشی بامحوریت گسترش فرهنگ ایثار و مقاومت با موضوعات ذیل می کند.
- تبیین مقام اهل بیت در بیان حضرت زینب(س).
- ولایت پذیری در خطبه تاریخی حضرت زینب(س).
- بررسی تطبیقی ویژگی های مردم کوفه با خطبه بیان شده حضرت زینب(س).
- شخصیت شناسی حضرت زینب از یزید و یزیدیان.
- مهلت ارسال آثار:27آذر1393
- نحوه ارسال:مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)
- یا ارسال الکترونیکی به آدرس: marand@whc.ir
- شرایط مقالات و نکات استخراجی:
الف: فونت us blotیاbzar14
ب: نکات: حداقل 5نکته حداکثر 10نکته استخحراجی از متن خطبه های حضرت با رعایت اولویت بندی
- از پژوهشگران دقیق و نکته سنج تقدیر خواهد شد.
- برای اطلاعات بیشتر به معاونت پژوهش مراجعه نمایید.
شهادت محمد بن ابى بكر
در اين روز در سال 38 هـ محمد بن ابى بكر در سن 28 سالگى به دستور معاويه و عمروعاص به وسيله زهر به شهادت رسيد، و به قولى در نيمه جمادى الثانى بوده است.[1]
بعد از شهادت، او را در شكم حمار مرده اى گذاشتند و سوزاندند.[2]
قبر منصوب به او از مابقى بدن سوخته آن بزرگوار است. دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) هنگامى كه كنار قبر آن بزرگوار مى روند پشت به قبر مى كنند و براى ابوبكر فاتحه مى خوانند!؟
[1] . فيض العلام: ص 249. مصباح المتهجد: ص 733.
[2] . قلائد النحور: ج محرم و صفر، ص 395. مستدرك سفينة البحار: ج 6 ص 294.
سیزدهم صفر سال 303 هجرى قمرى ·
وفات احمدنسایى صاحب سنن نسایى ابوعبدالرحمن احمدبن شعیب بن على ، و به روایتى دیگر احمد بن على بن شعیب بن على ، معروف به نسایى ، صاحب کتاب السّنن الکبیر یکى از منابع معتبر و معروف روایى اهل سنّت ، در سال 215 قمرى در منطقه نساء از مناطق خراسان بزرگ دیده به جهان گشود. در آغاز نوجوانى به دنبال تحصیل علم رفت . بدین منظور از روستاى خود به بغلان در طخارستان در نزد قتیبة بن سعیدبن جمیل عالم معروف منطقه رفت . پس از چندى به نیشابور، سپس به حجاز، مصر، عراق ، جزیره سرزمین هاى دجله و فرات ، شام و ثغور مهاجرت کرد. وى پس از مدتى گشت و گذار علمى و زیارتى ، در محله قنادیل مصر، ساکن گردید نسایى پس از تلاش هاى فراوان علمى ، به یکى از دانشمندان بزرگ عصر خویش تبدیل شد. درباره ویژگى هاى شخصى اش گفته شد: داراى چهار همسر، خوش خوراک و یک روز در میان روزه مى گرفت و هر روز یک مرغ بریان تناول مى کرد نسایى در رشته هاى حدیث ، فقه ، رجال و درایه ، سرآمد روزگار خود بود. به طورى که برخى گفته اند: وَ کان اءفقه مَشایخ مِصر فى عصره ، و اءعلمهم بالحدیث و الرّجال وى داراى تاءلیفات چندى است که برخى از آن ها، معروف و مشهور است . برخى از نوشته هاى وى عبارتند از: 1 - السنن الکبیر جامع روایى اهل سنت . 2 - خصائص على علیه السّلام . این کتاب که جزئى از سنن کبیر او است ، درباره ویژگى ها و فضایل امام على بن ابى طالب علیه السّلام به رشته تحریر آورده است . نوشتن این کتاب براى وى سنگین تمام شد و در جوامع اهل سنت ، به ویژه در میان نواصب و خوارج منطقه شام ، به شیعه گرى متهم شد و با وى در این باره برخورد نامناسب و ناروایى به عمل آوردند. 3- مسند على علیه السّلام . 4 - عمل یوم و لیلة . این کتاب در برخى از چاپ هاى سنن کبیر، جزیى از این کتاب به حساب مى آید و گاهى به طور جداگانه چاپ و منتشر شده است . 5 - التفسیر. درباره تفسیر قرآن کریم است . 6 - فضائل الصّحابة . 7 - کتابى درباره کنیه ها درباره وى گفته شد: مدتى امارت شهر حمص از توابع شام را بر عهده داشت نسایى در اواخر عمر خود از مصر به شام مسافرت کرد. در آن هنگام نوشتن کتاب خصائص على علیه السّلام بسیار معروف شده بود. به همین جهت هنگامى که وارد شام شد، به تحریک بدخواهان و رشک ورزان هر روز عده اى براى وى مزاحمت هایى به وجود مى آوردند. در این باره ، تاریخ نگاران و سیره نویسان سخن هاى زیادى گفته اند. از جمله این که گفته شد: گروهى بر او خورده گرفته و وى را مورد اعتراض قرار دادند. چون او درباره امام على بن ابى طالب علیه السّلام کتاب خصائص را نوشته بود ولى درباره شیخین ابوبکر و عمر کتابى تاءلیف نکرده بود. این گلایه به وى گفته شد. وى در پاسخ منتقدان خود گفت : هنگامى که وارد دمشق شده بودم ، در مردم انحراف هاى زیادى درباره حضرت على علیه السّلام مشاهده کردم . همین امر سبب گردید که کتابى درباره فضایل آن حضرت به عنوان خصائص تاءلیف کنم . تا شاید خداوند سبحان به وسیله آن ، اهالى دمشق را هدایت کند. نسایى پس از کتاب خصائص على علیه السّلام ، کتابى با عنوان فضایل صحابه تاءلیف کرد. در آن زمان به وى گفتند: چرا فضایل معاویه را در این کتاب ، نقل نکردى ؟ وى در پاسخ گفت : براى معاویه چه فضیلتى نقل کنم ؟ من فضلى براى او نیافتم مگر این که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله درباره او فرموده بود: اءللّهم لاتشبع بطنه ؛ خدایا هیچ گاه شکمش را سیر مگردان پس از این گفت وگو، بدخواهان و بى خردان دمشق بر وى هجوم آورده و به صورت تحقیرآمیزى ، شکنجه و آزار دادند و وى را بیمار نمودند. نسایى از آن ماجرا، جان سالم به در نبرد و بر اثر همان آزارها، بدرود حیات گفت . وى سفارش کرد که او را از دمشق خارج کرده و به رمله در منطقه فلسطین ببرند. به روایتى دیگر سفارش کرد که وى را به مکه معظمه ، منتقل نمایند. درباره تاریخ وفات ، محل وفات و محل دفنش ، اتفاقى در میان تاریخ نگاران نیست . برخى مى گویند: وى در رمله ، وفات یافت و در بیت المقدس دفن شد. برخى دیگر مى گویند: وى در شام یا رمله وفات یافت و جسدش را به مکه منتقل کردند. برخى هم گفته اند: وى در حال بیمارى از شام به مکه رفت و در مکه وفات یافت و میان صفا و مروه دفن شد. تاریخ وفات وى را برخى شعبان سال 302 قمرى و برخى دیگر صفر سال 303 قمرى دانسته اند اکثر مورخان ، سیزده صفر سال 303 قمرى را صحیح تر از موارد دیگر مى دانند. به هر تقدیر، مردى از دانشمندان اهل سنت ، به جرم دوستى امام على بن ابى طالب علیه السّلام و خاندان رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله ، به دست سنیّان متعصّب و نادان کشته گردید
رویکرد فرا روی تحقق مولفه های رسانه ای در امر تبلیغ با استفاده از فضایل والای امامزادگان
1-تغییر متناوب در برنامه های اجرایی مناسب با اهداف فرا رو در عین تبعیت از برنامه جامع کلی: در اینجا می بایست 4 عامل را مد نظر قرار داد
الف-نگاه به آینده
ب- تضمین کیفیت برنامه های اجرایی همراه با مدیریت
ج-تغییرات ایجابی برای دستیابی به وضعیت مطلوب از طریق گذر از وضعیت موجود
د- تبدیل تهدیدها به فرصت ها و شکار یا کشف فرصت ها از طریق خلق راهبردهای ناظر بر برنامه ریزی های عملیاتی.
2- فرایندمداری با رویکرد پیامدمحوری در اینجا می بایست هدف نگاه به فرایندهای اجرایی و قابل تحقق به جای درجا زدن و توقف در ورودی برنامه های بعضا ناکار امد امروزی باشد . اصل بر این قرار گیرد که اجزا و مؤلفه های برنامه به مثابه یک فرایند کلان و بر اورنده اهداف و انتظارات درون و برون سازمانی باشد
3- مخاطب محوری: اطمینان از کسب رضایت جامعه هدف در برنامه ریزی ها برای پاسخگویی به نیازهای به حق آنان در عین احترام و توجه به اصل کرامت انسانی و عدالت فردی و اجتماعی
مبانی الگوی برنامهریزی راهبردی برای استفاده از اموزه های رسانه ای در امر تبلیغ با استفاده از فضایل والای امامزادگان
به نقل از راسخون
وقایع نهم صفر
شهادت عمار و خزیمه(ع)
در این روز در سال ۳۷ هـ عمار یاسر به سن ۹۳ سالگی سالگی و خزیمه بن ثابت در جنگ صفین به شهادت رسیدند. پدری عمار جناب یاسر بن عامر است، و او اول مردی در اسلام بود که در مکه به دست مشرکین به شهادت رسید. مادر عمار جناب سمیه بود که بر اذیت کفار مکه صبر فراوان کرد، و اولین زن شهیده در اسلام بود که به دست ابو جهل به شهادت رسید. اما عمار را ابوالعادیه و ابوحواء سکسکی شهید کردند. زمانی خبر به امیر المومنین(ع) رسید بسیار محزون شد و بر بالین عمار آمد و سر او را بر زانو نهاد و با حزن و اندوه فراوان اشعاری در بی وفایی دنیا و دوری از دوستان قرائت فرمود. سپس فرمود:« انا لله و انا الیه راجعون. هر کس بر قتل عمار غمگین نباشد او را از مسلمانی بهره ای نیست. بهشت نه یک بار بلکه بارها بر عمار واجب شده است».
جنگ نهروان در نهم صفر سال ۳۹هـ فتح نهروان واقع شد، و ذوالثدیه رئیس خوارج به درک واصل شد. التماس دعا!
هشتم صفر و وفات “سلمان فارسی”
هشتم ماه صفر، وفات سلمان فارسی است؛ یکى از کارهاى بسیارمهم سلمان که بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته، تلاش پیگیر وی در معرفى اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) بود، تا جایی که برخی او را اصلی ترین عامل تشیع ایرانیان می دانند.
سالها قبل از هجرت، در یکی از روستاهای اصفهان فرزندى به دنیا آمد که نامش را “روزبه” گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را “سلمان” نامید.
پدر سلمان “بدخشان کاهن” روحانى زرتشتى بوده و کار همیشگى اش هیزم نهادن بر شعله آتش بود؛ با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطى زرتشتى دیده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خداى یکتا اعتقاد یافت؛ در دوران کودکى مادرش را از دست داد و عمه اش سرپرستى او را به عهده گرفت.
سرانجام سلمان در همان آغاز هجرت، گمشده اش را یافت و در حالى که برده یک یهودى بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد.
ولادت سلمان و دوران کودکی او
سلمان در خانوادهای زرتشتی و صاحب نفوذ، در روستای “جی” از توابع اصفهان به دنیا آمد. پدرش نام او را “روزبه” گذاشت.
پدرش روحانی زرتشتی، کدخدای روستای “جی” و یکی از ثروتمندان آن ناحیه بود. او آتش پرستی متعصب و سرسخت بود، و چون آتشکده داشت، مردم آن ناحیه برای پرستش آتش نزد او می رفتند؛ به همین خاطر نزد مردم از منزلت سیاسی مذهبی خاصی برخوردار بود.
سلمان وقتی به شام رسید، سراغ داناترین و متدین ترین مرد مسیحی را گرفت، مردم او را به سمت رهبر مذهبی خود در کلیسا راهنمایی کردند. او به کلیسا رفت و به رهبر مذهبی آن قوم گفت: من دوست دارم به دین شما روی بیاورم و در خدمت شما باشم تا اصول و احکام این دین را از شما یاد بگیرم.
او درخواست سلمان را قبول کرد و بدین صورت او یکی از خدمتکاران و شاگردان آن رهبر مذهبی شد.
کم کم سلمان پی برد که آن کشیش، مردی خیانتکار و بد کردار است؛ زیرا او مردم را به صدقه دادن تشویق می کرد ولی صدقاتی را که از مردم برای فقرا جمع می کرد، پس انداز می کرد و به مستمندان نمی رساند؛ در واقع آنچه به مردم می گفت، شعاری بیش نبود.
به همین خاطر سلمان از دست او بسیار خشمگین بود، بعد از مدتی که کشیش ریاکار از دنیا رفت و سلمان مردم را از عمل زشت او مطلع ساختند، مردم به جای او دانشمند دیگری را برگزیدند که زاهد و عبادتکار بود و همیشه به کمک مستمندان و ناتوانان می شتافت.
سلمان او را بسیار دوست داشت و با اخلاص کامل در خدمت او ماند، تا وقتی که زمان مرگ او فرا رسید؛ قبل از این که بمیرد، سلمان بر سر بالین او رفت و خواست که او را به دانشمند شایسته ای همانند خودش راهنمایی کند؛ او هم سلمان را به عابد دانشمندی راهنمایی کرد و به او گفت: که آن شخص انجیلی صحیح و بدون تحریف در اختیار دارد و می تواند تو را به حقیقت برساند.
باخبر شدن سلمان از نزدیک بودن بعثت پیامبر آخر زمان
سلماناز آنجا به شهر عموریه رفت و در خدمت آن دانشمند راهب ماند و در کنار کسب علم و معرفت، اموال بسیاری نیز به دست آورد، تا بالاخره اجل آن دانشمند نیز فرا رسید و رحلت کرد، اما قبل از این که بمیرد سلمان را از تحریف کتب سماوی و گمراه شدن همه مردم بر روی زمین خبر داد و به او گفت که هیچ شخصی را سراغ ندارد که هم عابد باشد و هم نسبت به احکام دین مسیح بسیار آگاه باشد و در پایان سخنانش نیز او را از نزدیک بودن بعثت پیامبر آخر زماندر دیار عربستان آگاه ساخت و به او گفت: آن پیامبر از شهر خود “مکه” به نخلستانی که میان دو کوه قرار گرفته “مدینه” هجرت خواهد کرد و آن پیامبر تابع حضرت ابراهیم است.
او به سلمان گفت: پیامبر آخر زمان، سه نشانه دارد: صدقه قبول نمی کند، هدیه را قبول می کند و میان دو شانه او مهر نبوت وجود دارد.
سلمان در سرزمین عربستان/ سلمان به عنوان برده فروخته شد
سلمان مدتی بعد از وفات آن دانشمند، یک کاروان تجارتی را که از عربستان به آن جا رفته بود، ملاقات کرد. با آنها قرار گذاشت که اگر او را به عربستان ببرند، گله گوسفندان خود را به آنها خواهد داد. آنها پیشنهاد سلمان را قبول کردند اما در میانه راه، در منطقه ای به نام “وادیالقری” او را به یک تاجر یهودی فروختند. بدین وسیله او بعد از یک عمر جستجوی حقیقت و کسب علم و معرفت، بالاخره به عنوان برده فروخته شد.
پس از مدتی، یکی از یهودیان بنی قریظه که به وادی القری رفته بود سلمان را از صاحبش خرید و به مدینه برد.
سلمان با دیدن مدینه و نخلهای فراوان و کوههای بزرگ مدینه، اوصافی را که از راهب عموریه شنیده بود، به یاد آورد و از این که یکی از نشانه های راهب به تحقق پیوسته بود، بسیار خوشحال بود.
در آن زمان حضرت رسول(ص) در مکه مکرمه مبعوث شده بود و مردم را به توحید و یکتا رستی دعوت می فرمود، اما فقط آنهایی که به مکه می رفتند، از دعوت آن حضرت آگاه می شدند.
سلمان که شب و روز نزد صاحبش مشغول کارهای سنگین و سخت بود، فرصتی برای صحبت کردن با کسی نداشت؛ بنابراین، از همه حوادث و پیشامدها بی خبر بود، تا این که بالاخره حضرت رسول(ص) به سوی مدینه هجرت کردند، اما قبل از اینکه وارد مدینه شوند، چند روزی در قبا به استراحت پرداختند.
رسیدن سلمان به خدمت حضرت رسول(ص)
در همان روزها سلمان بالای درخت خرما مشغول کار بود و آقایش پای درخت نشسته بود که پسرعمویش آمد و به او گفت: خدا قبیله اوس و خزرج را نابود کند. پرسید: چرا؟
گفت: مردی به نام “محمد” پیدا شده که ادعای پیغمبری می کند؛ او از مکه به قبا آمده و همه مردم را دور خود گرد آورده است.
سلمان با شنیدن این سخن از خوشحالی به لرزه افتاد و نزدیک بود از بالای درخت بیفتد. با عجله پایین آمد و از آنها پرسید: ماجرا از چه قرار است؟ محمد کیست؟ الان کجاست؟
آقایش خشمگین شد و سیلی محکمی به او زد و گفت: برو به کارت برس! سلمان نشانه های پیامبر آخر زمان را که از راهب عموریه شنیده بود را به خاطر داشت. شب هنگام مقداری خرما برداشت و مخفیانه به قبا رفت و به حضور حضرت رسول اکرم(ص) مشرف شد و خدمت آن سرور عرض کرد: شنیدهام که شما انسان صالح و شایسته ای هستید و گروهی از غریبان و مستمندان نیز همراه شما هستند. من مقداری خرما به عنوان صدق برای شما آورده ام تا تناول بفرمایید. حضرت رسول(ص) به یاران خود اشاره فرمودند که آن خرماها را بردارند و بخورند اما خودشان از آن خرماها تناول نکردند.
سلمان از این که توانسته بود نشانه دیگری از محبوب و گمگشته خویش بیابد بسیار خوشحال و مسرور شد، اما چون فرصتی نداشت تا بیشتر با پیامبر بحث کند، نزد آقایش برگشت و ادامه تحقیقش را به فرصتی دیگر واگذار کرد.
چند روز بعد باخبر شد که حضرت رسول(ص) از قبا به مدینه تشریف بردهاند؛ بنابراین، در اولین فرصت اندکی خرما را که برای خود جمع کرده بود، برداشت و مخفیانه به مدینه رفت و در مجلس حضرت رسول اکرم(ص) حاضر شد و خرماها را خدمت آن حضرت تقدیم و عرض کرد: این خرماها را به عنوان هدیه قبول فرمایید.
حضرت(ص) آن را قبول فرمودند و اندکی از آن خوردند و سپس میان یاران خود تقسیم کردند.
به این طریق دو نشانه از نشانه های پیامبری حضرت رسول(ص) برای سلمان ثابت شد و تنها یک مورد دیگر باقی مانده بود که سلمان می بایست راجع به آن اطمینان حاصل کند و آن مهر نبوت بود، سلمان منتظر بود تا بتواند آن را نیز مشاهده کند.
مسلمان شدن سلمان
سلمان روزی پیامبر (ص) را در قبرستان بقیع در حال تشیع جنازه ای مشاهده کرد. پس از سلام و عرض ادب، پشت سر آن حضرت به راه افتاد تا بتواند مهر نبوت آن سرور را ببیند.
سلمان وقتی مهر درخشان آن حضرت را دید، جلو رفت و آن را بوسید و به گریه افتاد و شهادتین را بر زبان جاری ساخت و مسلمان شد.
رسول اکرم(ص) از گریه سلمان به شگفت آمده و علت گریه اش را از او پرسید، سلمان سرگذشت خود را از اول تا آخر برای پیامبر بازگو کرد.
انتخاب نام سلمان، نشانه پاکی و سلامت روح سلمان است
حضرت پس از شنیدن سخنان سلمان و سرگذشتش از او خواست تا شرح حال خود را برای یاران نیز بازگو کند.
پیامبر گرامى اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه “هر وقیه معادل چهل درهم"، از مرد یهودى، خرید و آزادش ساخت و نام زیباى “سلمان” را بر او نهاد.
این تغییر نام، بیانگر آن است که: برخى از نامهاى عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست و دیگر اینکه واژه “سلمان” از سلامتى و تسلیم گرفته شده است و انتخاب این نام زیبا از سوى پیامبر(ص) نشانه پاکى و سلامت روح سلمان است.
بعد از اسلام آوردن وی، پیامبر اکرم(ص) به او فرمود: نام خود را از امروز به بعد سلمان بگذار و لذا او به همین نام سلمان، معروف و مشهورتر است. او یکی از معمرترین و از زاهدان دوران خود بوده و در علم و دانش سرآمد اهل زمان به حساب
می آمد؛ چنانکه در بسیاری از روایات نقل شده که سلمان علوم پیشینیان و آیندگان را میداند و در راه اسلام رنج فراوان برد.
سلمان، یار راستین پیامبر و افتخار این مرز و بوم
دین مبین اسلام از آغاز تولد، شاهد تربیت و پرورش افراد برجسته و وارسته ای بود که گام به گام با پیامبر پیش رفتند و هیچ زمان دچار گمراهی و انحراف نشدند. یکی از این شخصیتها که نژاد ایرانی داشت و موجب افتخار این مرز و بوم است، سلمان است که از یاران خاص و حواریون آن حضرت به شمار می آید.
اسلام آوردن سلمان، برآمده از انگیزه احساسی و عاطفی یا مصلحت جویی نبود، بلکه او پس از اینکه در جستجوی دین حق، از وطنش مهاجرت کرد و رنجهای زیادی در این راه کشید، با اسلام آشنا شد و به علت اقناع فکری و پذیرش قلبی، اسلام آورد.
سلمان، یار راستین پیامبر(ص)، پس از رحلت آن حضرت، سعی در زنده نگه داشن سنت و سیره رسول خدا(ص) داشت. دوران استانداری او در مدائن، آمیخته با زهد و تقوا و اخلاص بود و با عدالتی مثال زدنی که نشأت گرفته از راه و روش امام علی(ع) بود، سراسر حکمت و عبرت و تعهد و مسئولیت را به نمایش گذاشت که می تواند به عنوان یک الگوی ناب، مورد استفاده و بهره برداری جوامع امروز بشری قرار گیرد.
سلمان جزو خانواده رسالت است
سلمان دست پرورده اسلام است و اختصاص به قوم و قبیله خاصی ندارد. هنگام کندن خندق در جنگ احزاب، انصار می گفتند سلمان از ماست چون جز مهاجران از مکه نبوده است و مهاجران می گفتند او از ماست چون اهل مدینه نبوده است و پیامبر(ص) با شنیدن این سخنان، آنان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: سلمان، از ما اهل بیت(ع) است.
سلمان بیش از اینکه به نژاد عرب یا عجم وابسته باشد به اسلام منتسب است و از این رو به سلمان محمدی معروف گشت. سلمان از کسانی است که پیامبر(ص) با او قرارداد بهشت بسته است؛ درباره او نوشته اند که خداوند سلمان را دوست دارد و با خشمناک شدنش، خشمگین می شود. او جز خانواده رسالت و از پرورش یافتگان خانه وحی محسوب می شد و در تمام لحظات از حضور پیامبر(ص) و امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) بهره های معنوی می برد. از جمله فیضهایی که سلمان از حضرت زهرا(س) آموخته بود، دعای نور است که حضرت زهرا(س) از پدرش رسول خدا(ص) فراگرفته بود و هر صبح و شام
می خواند و آن را به سلمان هم آموخت.
فضایل و معارف علمی سلمان/اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دست می یافت
سلمان به عنوان یک مسلمان وارسته، ارزشهای متعالی و فضایل گوناگونی را در جود خویش جمع کرده بود. پیامبر(ص) فرمودهاست: اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا می کرد و این جمله، میزان تلاش این مرد را در راه حق جویی می رساند.
در میان صحابه پیامبر(ص) کسی در علم و دانش به پای سلمان نرسیده است. او در عمر طولانی خود به صورت مداوم در راه کسب آگاهی و معرفت می کوشید و به همین منظور هم سالیانی دراز در خدمت رجال بزرگ مسیحیت بود و پس از مسلمان شدن هم، از یاران ویژه پیامبر(ص) محسوب می شد؛ در اوقات خاصی با آن حضرت خلوت می کرد و کسب علم می کرد ؛ بیجهت نیست که در روایات او را نظیر لقمان حکیم دانستهاند.
امام صادق(ع) درباره او می فرماید: در اسلام، مردی همچون سلمان که فقیه تر از همه مردم باشد، آفریده نشده است. حضرت علی(ع) و دیگر پیشوایان معصوم(ع) نیز از سلمان به عنوان دانا به علوم گذشتگان و آیندگان یاد کردهاند. هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) احوال یاران رسول خدا(ص) را بیان می کند، چون به نام سلمان می رسد، می فرماید: سلمان از ما اهل بیت(ع) است، شما همانند سلمان را کجا می یابید؟ او همچون لقمان حکیم است و علم اول و آخر را می داند؛ سلمان دریای بیکران است.
سلمان دریای بی پایان دانش است
حضرت رسول (ص) در باره علم سلمان فرمود: سلمان دریای بی پایان دانش است، خدا دشمن می دارد کسی را که سلمان را دشمن بدارد و دوست می دارد کسی را که سلمان را دوست بدارد. در حدیث دیگری آمدهاست که: سلمان گنجینه پایان ناپذیر حکمت و برهان است. دانش سلمان به معارف فکری منحصر نمی شد و آگاهیهای فنی او هم در حد بالایی بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملی نیز شد. همچنین در جنگ طائف، برای درهم کوبیدن
قلعه های مشرکان، طرح ساختن منجنیق، از ابتکاراتی است که به سلمان نسبت داده شدهاست.
سلمان و حکومت مدائن
مدائن، یکی از شهرهای سرسبز و خرم پایتخت ساسانیان در ایران بود که به دست مسلمانان فتح شد. خلیفه دوم، با مشورت حضرت علی(ع) سلمان را پس از “حذیقه بن یمان” حاکم مدائن قرار داد. شاید دلیل این انتخاب، هم زبانی سلمان با مردم این شهر بود و مردم پارسی زبان آنجا، با یک حاکم ایرانی الاصل بهتر می توانستند کار کنند و نام سلمان برای ایرانیان، تا اندازهای آشنا بود. وقتی خبر یافتند که سلمان به حکمرانی مدائن منصوب شده و قرار است به آن دیار بیایند، برای استقبال از والی جدید در بیرون شهر تجمع کردند. ناگهان پیرمردی را دیدند که تنها بر مرکبی سوار است و بسوی آنان می آید، مردم چون او را نمی شناختند پرسیدند آیا صحابی پیامبر(ص) و امیر و حاکم جدید مدائن را در راه ندیدی؟ او گفت: امیر و حاکم را ندیدم اما اگر سلمان را می خواهید من هستم. اینچنین ساده و بی آلایش وارد شهر شد و حکومت مدائن را به دست گرفت و بر دلها حکومت کرد.
زندگی ساده و مردمی سلمان، انتقادی غیرمستقیم به کسانی بود که در حکومت به دنبال سود شخصی بودند
سلمان در ایام حکومت خود، بیتالمال را صرف مردم می کرد و حتی حقوق شخصی خویش را نیز به نفع جامعه و نیازمندان خرج می کرد. زندگی ساده و روش مردمی سلمان، بر محبوبیت او می افزود و این گونه رفتار، طبیعتاً انتقادی غیر مستقیم از شیوه کسانی بود که در حکومت، به سود شخصی می اندیشیدند و در سایه امکانات به دست آمده از بیتالمال، به وضع خود سر و سامان بخشیده و زندگی راحتی برای خود فراهم می کردند.
سلمان در ایام حاکمیت، هرگز به واسطه قدرت و ریاست از مسیر تواضع و حق گرایی دور نشد و فراموش نمی کرد که همیشه عبد و بنده خداست.
دفاع از حریم ولایت
آنچه در زندگى سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بى تفاوتى اوست. او با هوشیارى و جدیت کامل در صحنه هاى مختلف حضور داشت و در پیروى از امام حق لحظه اى تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتى، براى گفتن حق بهره مى برد و مسلمانان را به امامت حضرت على(ع) فرا مى خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را براى مردم تکرار
مى کرد:
“همانا على(ع) درى است که خداوند گشوده است، هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج شود، کافر است.”
بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص) و غصب خلافت و مظلومیت حضرت على(ع)، سلمان در خطبه اى بسیار فصیح، که مى توان آن را کوبنده و افشاگرانه خواند، چنین گفت: “اى مردم! هر گاه فتنه ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانى شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت مى رسند، بر شما باد به آل محمد(ص)، چرا که آنها راهنمایان به سوى بهشتند، و بر شما باد على(ع). اى مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید."یعنى اگر ولایت اهل بیت (ع) را نداشته باشید، مسلمان حقیقى نیستید و دین شما سودى ندارد.
نقش سلمان در تشیع ایرانیان
یکى از کارهاى بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفى اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتى بهره برد. وقتى به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیارى در تشیع ایرانیان داشت.
مى پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت على(ع) هستند؟
عوامل متعددى سبب این گرایش است اما می توان سلمان فارسی را از اصلیترین عامل ان دانست، چرا که از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن، رفت و آمد او به کوفه و حوالى آن و حتى اصفهان و … بوده است. سلمان پیام آور اسلام ناب، منادى تشیع و نوید بخش مذهب اهل بیت (ع) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند.
سلمان فارسی بعنوان اصلی ترین عامل در پیدایش و گسترش تشیع مردم ایران، نقش ایفا کرده است.سلمان فارسی، بزرگترین صحابی پیامبر اسلام، و مهمترین مدافع حقانیت تشیع، شخصیتی است که در نوع خود، در تاریخ اسلام و در بین مسلمانان، بی نظیر بوده است، عقل سلیم به خود اجازه نخواهد داد که مانندی برای این حقیقت تاریخ، تصور کند. بهمین دلیل است که بعضی او را افسانه، اسطوره، و یا دارای شخصیتی پیچیده خوانده اند.
وفات سلمان
یکی از خصوصیات انسانهای کامل و اولیای مقرب درگاه خداوند، این است که گاهی از حوادث غیبی مطلع میشوند و از نزدیک شدن زمان مرگ خویش با خبر می شوند. سلمان، یکی از این چهره ها است.
وقتی سلمان در مدائن مریض شد، روز به روز بیماریش شدت می یافت و کم کم یقین پیدا می کرد که فرصتهای آخر زندگیش را می گذراند و باید آماده هجرت بزرگ به سوی پروردگارش باشد.
سلمان سرانجام، پس از عمرى طولانى و با برکت که حدود 250 سال بود، در اواخر خلافت عثمان در سال 35 ه .ق وفات یافت؛ حضرت على(ع) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد.
مرقد شریف سلمان در شهر مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزدیک تاق کسرى قرار دارد.
اخلاق و تهذیب در حوزه
عزیزان من! وقتش حالاست. از این فضاى معنوى، مواریث و یادگارهاى معنوىاى كه در این فضا انباشته است، استفاده كنید. مرحوم سیّد حسین رضوى، از همین آستان مقدّسه و از علماى اوایل قرن چهاردهم است كه از حالاتش نقل مىكنند، مثلاً در قنوت نماز وتر، دعاى «ابى حمزه» را از ابتدا تا انتها مىخوانده است! چنین عابدان و زاهدانى رااین حوزه تربیت كرده است. من از بزرگان حوزه خواهش مىكنم، درس اخلاق و تهذیب را براى جوانان مستعد، روشن و نورانى - كه در این حوزه فراوان هستند - جدّى بگیرند. پس، نكته اوّل مغتنم شمردن این فضا، جوانى، فراغت و نورانیّتى است كه بحمداللَّه در شما وجود دارد، و این فرصتْ پایه همه چیز است.
حضرتآیةاللهالعظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری (ره) فرمودند:
وقتی شخصی طلبه میشود مانند انگور است که بر اثر جوشاندن نجس میشود و راه پاک شدن آن، ثٌلثان است، پس باید طلبه استاد اخلاق بگیرد و خود را تزکیه کند زیرا علم و دانش و مدرک آدمی را مغرور و متکبر میسازد و یک طلبه باید آنقدر تلاش کند و بجوشد تا دو سوم او یعنی صفات و اخلاقِ بد او بخار شود و از بین برود تا اینکه بتوان از او استفاده کرد.
اگر درس بخوانی و استاد اخلاق نداشته باشی، بر فرض آیةالله هم بشوی نَفْس تو هم، آیةالله میشود آنوقت بیچاره میشود.
اما مواظب باش گرفتار نااهل نشوی، گرفتار این سیم وصلیها نشوی، اگر کسی پیدا شد که دلش میخواهد همه بفهمند آدم خوبی است و فکر میکند سیمش وصل است، به او اعتماد مکن اگر کسی واقعاً سیمش وصل باشد به کسی نمیگوید.
درس اخلاقی که شما را بیحال کند، چرتی کند، شل و ول کند و شما را از درستان بیندازد، درس اخلاق نیست. ما اگر قدری خوب بشویم و نیتمان را درست کنیم استاد خوب هم گیرمان میآید.
حضرتآیةاللهالعظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری (ره) فرمودند:
وقتی شخصی طلبه میشود مانند انگور است که بر اثر جوشاندن نجس میشود و راه پاک شدن آن، ثٌلثان است، پس باید طلبه استاد اخلاق بگیرد و خود را تزکیه کند زیرا علم و دانش و مدرک آدمی را مغرور و متکبر میسازد و یک طلبه باید آنقدر تلاش کند و بجوشد تا دو سوم او یعنی صفات و اخلاقِ بد او بخار شود و از بین برود تا اینکه بتوان از او استفاده کرد.
اگر درس بخوانی و استاد اخلاق نداشته باشی، بر فرض آیةالله هم بشوی نَفْس تو هم، آیةالله میشود آنوقت بیچاره میشود.
اما مواظب باش گرفتار نااهل نشوی، گرفتار این سیم وصلیها نشوی، اگر کسی پیدا شد که دلش میخواهد همه بفهمند آدم خوبی است و فکر میکند سیمش وصل است، به او اعتماد مکن اگر کسی واقعاً سیمش وصل باشد به کسی نمیگوید.
درس اخلاقی که شما را بیحال کند، چرتی کند، شل و ول کند و شما را از درستان بیندازد، درس اخلاق نیست. ما اگر قدری خوب بشویم و نیتمان را درست کنیم استاد خوب هم گیرمان میآید.
پرهیز از مدرك گرایی در حوزه
تحول را باید پذیرفت و آن را باید مدیریت كرد. خیلى باید مراقب بود. ببینید اینجا صحبت مدرك شد. بنده جزو كسانى هستم كه از اوائل بر روى مدرك مستقل حوزهاى تكیه كردم، الان هم اصرار دارم. مدرك؛ خود حوزه با اعتبار خودش نه به اعتبار وزارت علوم؛ چون اعتبار حوزه عمیقتر، ثابتتر و مهمتر از اعتبار هر وزارتى است. با اعتبار خودش، حوزه مدرك بدهد. حالا اسم مدرك را هر چه می خواهند بگذارند. بعضى از دوستان اعتراض كردند كه چرا می گریزید از اسم دكترا و كارشناسى ارشد و اسمش را گذاشتهاید سطح سه و سطح چهار؛ این ها را من بحثى ندارم. این ها را بنشینند بحث كنند، هر جور تصمیم گرفتند، همان درست است؛ لیكن اصلِ مدرك را بنده قبول دارم، اما مدركزدگى آفت مدرك است. طلبه براى مدرك درس بخواند، این عیب بزرگى است. این، همان خط میانۀ تحول است. این، مدیریت تحول در زمینۀ مدرك. مدرك بدهید، اما از مدركگرایى و مدركزدگى كه ما همیشه آن را عیب تعلیمات جدید می دانستیم، پرهیز كنید. این يك نمونه است.
وظیفه طلاب در کلام رهبری
روحانیت، خادم و سرباز دین
اگر روحانیت می خواست در حاشیه و در پیاده رو حرکت کند و منزوی شود، دین آسیب میدید. روحانیت سرباز دین است، خادم دین است، از خود منهای دین حیثیتی ندارد. اگر روحانیت از مسائل اساسی - که نمونۀ برجستۀ آن، انقلاب عظیم اسلامی است - کناره میگرفت و در مقابل آن بی تفاوت میماند، بدون تردید دین آسیب میدید؛ و روحانیت هدفش حفظ دین است.
سخن امام حسین(ع) هنگام ورود به کربلا
مردم بندگان دنیا هستند و دین آنها جز سخن بر زبانشان نیست. تا آنگاه که زندگیشان بچرخد، دنبال دین می روند. و هرگاه بنای امتحان و آزمایش پیش اید، دینداران بسیار اندک می شوند
«انا لله و انالیه راجعون»
در پی درگذشت رئیس مجلس خبرگان رهبری آیتالله مهدوی کنی ،مدیریت مدرسه خانم جعفری ثانی ضمن ارج نهادن به شخصیت وارسته آیتالله مهدوی کنی یار دیرینه امام خمینی(ره)،این ضایعه را به جامعه روحانیت، مدارس علمیه خواهران و مردم مسلمان ایران تسلیت گفت. روحش شاد، راهش پر رهرو باد.
«مریم دانش» خواهر این شهیده در این ارتباط در گفت و گو با محبوبه تنها 17 سال داشت و دانش آموز سال آخر دبیرستان بود که به خاطر اعتقادات قوی و باورهایی که به خدا داشت در جریان انقلاب اسلامی در راهپیمایی ها شرکت می کرد.
وی اظهار داشت: این شهیده در راهپیمایی 17 شهریور در میان تظاهرکنندگان بود که بر اثر اصابت گلوله نیروهای رژیم ستم شاهی به قلبش در حوالی چهار راه کوکاکولا به شهادت رسید.
نامبرده مهم ترین خصوصیت خواهرش را خلوص عنوان کرد و افزود: تقوای بالا، محبت، صمیمیت، شعور و رشد فکری بالا از دیگر خصوصیات این شهیده بود که در سن 17 سالگی به جای اینکه تابع احساساتش باشد تابع عقل، شعور و فهم خودش شد.
دانش تصریح کرد: اگر چه سن پایینی داشت اما همیشه در زمینه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی تفسیر قرآن، مذهبی و دینی مطالعات زیادی داشت .
وی با بیان اینکه محبوبه همیشه می گفت که هیچ تفاوتی میان زن و مرد در صحنه ها نیست، گفت: به خاطر این روحیه که داشت همیشه در گروه های انقلاب در مساجد و کتابخانه حضور داشت و جهت رشد فکری، اعتقادی و فرهنگی خود تلاش بسیار زیادی می کرد.
***دیدار با شهید باهنر یک شب قبل از شهادتش
خواهر این شهیده افزود: روز 16 شهریور که قرار بود فردایش به راهپیمایی برود به فکر عمیقی فرو رفته بود انگار که موضوع شهادتش به وی الهام شده بود و بسیار متفاوت تر از روزهای قبل بود.
وی با اشاره به این که خواندن قرآن یکی از اقدامات مثبتی بود که این شهیده با آن آرام می شد، افزود، آن روز تمام نگرانی اش متاثر از اتفاقاتی بود که رخ داده بود و درگیری ها بسیار ناراحتش کرده بود به همین دلیل ملاقاتی با شهید باهنر که همسایه ما بود در برنامه کاری آن روز خواهر شهیدم قرار داشت تا بتواند خودش را آرام کند.
***خواهر شهیدم طالب حقیقت بود
دانش گفت: خواهر شهیدم بسیار طالب حقیقت بود و روحیه جست و جوگری داشت که باعث شد تا آخر در صحنه انقلاب بماند و به شهادت برسد.
وی اضافه کرد: خواهرم همیشه به مادربزرگم که به نوه هایش می گفت ، الهی که پیر شوید ، اظهار می داشت که من دوست ندارم پیر شوم و در واقع شاید می دانست که روزی در اوج نوجوانی به شهادت می رسد.
مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س) یاد همه شهدای 17 شهریور سال 1357 را در سالروز شهادت آن عزیزان گرامی می دارد.
«هو الحق» موضوع:میلاد کریمه اهل بیت حضرت معصومه(سلام الله علیها) مکان:آمفی تئاتر بسیج خواهران زمان:پنجشنبه 6شهریور 93-ساعت 12-30/9 مدرسه علمیه فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)مرندبه مناسبت میلاد کریمه اهل بیت حضرت معصومه(سلام الله علیها)و روز دختر ویژه برنامه ای را برگزار کرد. مراسم جشن میلاد حضرت معصومه(سلام الله علیها)که در آمفی تئاتر بسیج خواهران وبا همکاری بسیج خواهران الزهراء(سلام الله علیها) مرند با هماهنگی مدرسه علمیه فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)برگزار شد با قرائت آیاتی چند از کلام الله مجید شروع و با همخوانی و سرودبه مناسبت میلاد حضرت معصومه (سلام الله علیها)توسط بسیجیان ،و سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا رستمی ادامه یافت. ایشان ضمن سخنان خویش به مودت اهل بیت اشاره کرده فرمودندنعمتی که خداوند متعال در نهاد هر انسانی قرار داده اول محبت و دوستی اهل بیت و سپس دوستی با قرآن و و قرآن را سرلوحه زندگی خویش قرار دادن توصیه کردند وی در ادامه به مودت خانواده که ناشی از محبت اهل بیت است اشاره کرده فرمودندمودت خانواده نیز با محبت اهل بیت عصمت و طهارت جایگزین می شود،وی در ادامه به محبت خانواده حضرت علی (علیه السلام)و حضرت فاطمه (سلام الله علیها)اشاره کرده بیان نمودند: هرکس تابع ولایت بوده واز پیشوایی رهبری فرزانه همچون علی ابن ابیطالب (علیه السلام)بهره بجوید خانواده ای موفق و فرزندانی همچون حسن و حسین (علیه السلام)خواهد داشت که ثمره اینچنین خانواده ای بانویی با کرامت به نام حضرت معصومه(سلام الله علیها) است ؛ به ولایت امام رضا(علیه السلام) پیشرو و دنباله رو رهبر و ولی خویش است ومزار شریفش نصیب سرزمین ایران و مکان با برکتی برای کسب علم و فضیلت گردیده است. ویژه برنامه با اهداءجوایز به اسامی مبارک معصومه و دختران نمونه به پایان رسید.
«هو الحق» گزارش: حضور در مراسم عمامه گذاری طلاب برادر در حوزه علمیه صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) شهرستان مرند زمان:08/06/1393 مکان: مسجد قیام برای اولین بار مراسم عمامه گذاری 15 نفر ازطلاب برادر در حوزه علمیه صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) شهرستان مرند با حضور آیت الله حسینی بو شهری و با حضور امام جمعه محترم شهر جلفا حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا انتظاری و حاج آقا نعمت زاده برگزار گردید. این برنامه روحانی و معنوی با هماهنگی و زحمات بی شائبه امام جمعه محترم شهر حجت الاسلام والمسلمین برای اولین بار و با حضور جمع کثیری از طلاب و خانواده های ایشان برگزار گردید. کادر اداری حوزه خواهران و طلاب از طرف موسس محترم مدرسه حجت الاسلام و المسلمین حاج آقا نعمت زاده دعوت شده و در این برنامه نورانی حضور یافتند. مراسم با قرائت آیاتی از کلام الله مجید توسط یکی از طلاب آغاز و با سخنرانی امام جمعه محترم شهر حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا نعمت زاده ادامه یافت ،ایشان ضمن فرمایشات خویش سابقه حوزه علمیه در شهر مرند و آمار آموزش و فرهنگی حوزه علمیه اشاره کرده فرمودند ده هزار دانشجو در شهر مرند مشغول به تحصیل هستند که در مقابل سیصد نفر در حوزه علمیه صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) در حال کسب علوم دینی هستند. در ادامه مراسم حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا حسینی بوشهری ضمن گرامی داشت هفته دولت و تسلیت شهادت دو الگوی مدیر، رجایی وباهنر؛ ایشان از شخصیتهای برجسته مرند به آیت الله حجت و میرزاعلی اکبر مرندی ومیرزا باقر مرندی اشاره کرده از ویژگیهای اخلاقی آیت الله حجت برشمردند. فلسفه وجودی جلسه را آیت الله بوشهری عمامه گذاری جمعی از شاگردان مکتب امام صادق(علیه السلام)و سربازان امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) برشمرده و این برنامه را دارای برکت و معنویت برای این شهرستان بر شمردند و با استناد به این حدیث از امام رضا (علیه السلام) « خدابیامرزد کسانی که احیاگر مکتب ما هستندو اباصلت سوال کردچه کسانی مکتب شما را احیا می کنند؟آقا امام رضا(علیه السلام)فرمودند:کسانی که به حوزه ها می آیند علوم ما اهل بیت را یاد میگیرند،می اندیشند و می آموزند و عمل می کنندودر جامعه خدمت می کنند. تاکید نمودند باید شاغلین به تحصیل در علوم دینی حوزه ها افزایش یابد. امام رضا (علیه السلام)فرمودند:اگرفرهنگ ما درست به مردم عرضه شود همه از ما تبعیت می کنند. ایشان در ضمن سخنان خویش به تاثیر علما به خاطر اخلاص و دیانتشان و با خدا بودنشان بیشترین تاثیر را در اجتماع گذاشتند و تنها ملا شدن و درس خواندن کافی نیست باید با تواضع و فروتنی و با اخلاق و رفتار مردم را با دین واسلام آشنا کنند. کُونُو دُعاه النَاس بِغَیرِ اَلسِنَتِکُم خدا ترسی و خداشناسی مثل علمای بزرگ در زندگیمان رنگ داشته باشد، در این صورت است که می توان برای جامعه ،مردم و مملکت اسلامی موثر بود. حجت الاسلام والمسلمین آقای حسینی بوشهری سخنانش را با حدیثی از حضرت علی (علیه السلام)کسی که برای خدا طلب علم کند از بابی به بابی در مقابل ذات کبریایی خدا احساس ذلت می کند، به پایان رساندند. در پایان مراسم حجت الاسلام والمسلمین آقای حسینی بوشهری 15 نفراز طلاب حوزه علمیه مرند راعمامه گذاری کردند.
روز اول فروردین ماه امسال، خانمی که موفق به دیدار نوروزی با سردار سرلشگر حاج قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شده بود، از او درخواست دستنوشتهای کرد تا برایش به یادگار بماند . بسمه تعالی خواهر بزرگوارم التماس دعا
سردار سلیمانی در اجابت به درخواست وی که همزمان با ایام فاطمیه مطرح شده بود، روی برگه یادداشتی کوچک، دستنوشتهای را به شرح زیر نگاشت:
لازم است به چند نکته عنایت بفرمایید:
اولاً شما منتسب به شخصیتی هستید که پایهگذار مقام زن در عالم خصوصاً در اسلام و بالاخص در تشیع است یعنی فاطمه اطهر(س) و دختر گرانقدرش زینب کبری؛ بنابراین شرط چنین راهروی را بجا آورید، خود را به صفات عالی آن بزرگواران در سیره و سیرت نزدیک کنید.
برادرتان سلیمانی
93/1/1
te mso 9]>
amily: "B Lotus";" lang="FA">مدرسه علمیه فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)مرند به مناسبت ماه مبارک رمضان ماه بندگی و مغفرت روزانه از ساعت 11 إلی 13ظهر در حسینیه امام خمینی (ره) برنامه جزءخوانی و تفسیر ویژه خواهران در سطح عموم بر گزار نمود.
ویژه برنامه ماه رمضان با تلاوت روزانه یک جزء از قرآن کریم توسط قاریان ممتاز خواهر آغازو با همراهی طلاب و حاضران شروع و با بیان احکام وپاسخ به مسائل شرعی ادامه یافت. در ادامه توسط امام جمعه محترم شهر حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا نعمت زاده سوره احزاب برای خواهران تفسیر گردید.
روند ادامه برنامه بیان احادیث و حکمتهایی از نهج البلاغه و شرح و تطبیق آنها بر زندگی امروزی توسط اساتید محترمه مدرسه علمیه فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)پایان می یافت.
علاوه بر برنامه های روزانه، نشستی نیز با عنوان نشست مطهر برگزار گردیدکه حاضرین در برنامه ،سوالات خود را با امام جمعه محترم شهر حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا نعمت زاده در میان گذاشته و جواب سوالات خویش را از ایشان گرفتند.
ویژه برنامه ماه خودسازی با رویت ماه شوال و با اقامه نمازعید فطر به اتمام رسید.
امام رضا عليه السلام فرمودند :
خداوند متعال فرمان داده سه فریضه همراه سه فریضه ديگر انجام گيرد:
1 ـ به نماز همراه زكات فرمان داده است،
پس كسى كه نماز بخواند و زكات نپردازد نمازش نيز پذيرفته نمى شود.
2 ـ به سپاسگزارى از خودش همراه سپاسگزاری پدر و مادر فرمان داده است،
پس كسى كه از پدر و مادرش سپاسگزارى نكند، خدا را شكر نكرده است.
3 ـ به تقواى الهى همراه صله رحم فرمان داده است
پس كسى كه صله رحم انجام ندهد تقواى الهى را هم بجا نياورده است.
به مناسبت نیمه شعبان
۳ تیر، ولادت حضرت قائم عجل الله تعالي فرجه و جشن نيمه شعبان [ ١٥ شعبان ] مبارک باد.
صدای پای مهربانی میآید، که گوش جان بشریت قرنها این موسیقی حیاتبخش را در سیاهچاله ظلوم هجران خیر و خوشی، به انتظار نشسته است، تن خسته و جان نژند فرزندان آدم در گوشه گوشه این گوی خاکی چوگان عدل او را منتظرند تا روح انسانیت را از پرتگاه جهالت برباید و برهاند.
مهدی آل محمد، منتظر اعظم، قرنهاست که کوچه کوچه عالم را در جستجوی اعوان و انصار خویش است، علیوار دستان مهربان خود را بر سر ایتام پیامبر خدا کشیده تا در هجران آن رحمت مطلق الهی روزگار بسپرند و انتظار را که جان فرساست برای عاشقان راستین آن سلاله فاطمه سهل نماید. این بار در میلاد خود، «نیمه شعبان» نسیم لطف و کرامت خود را در کوی و برزن شهر و دیارمان پراگنده و ریشه جانمان را از آب حوض کوثر ولایت که عطش هزار ساله را سیراب میکند، جامی ارزانی کرده است.
حجة الله آمد؛ زمین را عدل و داد فراگرفت، همانگونه که از ظلم و جور پر شده بود، راستی را که نیمه شعبان پایان نیمی از انتظار است، و نیم دیگر نه چراغانی کردن کوچه و کوی و خانه ظاهر؛ که روشن کردن جان جان با نور معرفت جانان و تقوای عملی و ایمان است.
اینک نشستهایم بر مصطبه انتظار با کشکولی از ارادت و خواست آمدن یار، چارهها ناچار است و گریزو گزیری که عقل با هزار توی خرد و کلان خود برایمان پیافکنده بود، خراب و یران شده که معمور کردن آن جز با دست دل و ترنم الهم عجل لولیک فرج و النصر و معماری که وارث علم محمدی باشد، ساخته نیست.
هرچه پیش میرویم، نوری نیست که بتواند این راه ظلمانی را بر ما روشن کند و این حجب نورانی را از پیش چشمان آدمی بردارد؛ اینک نزدیک است که دستی از آستین غیب برآید و وعده عظیم الهی به بار بنشیند؛ تا کوران و کران و منکران و ظالمان همه دورانها را در حسرت عظیم فرو برد و مظلومان و منتظران را سعادت ابدی به ارمغان آورد.
ای منتظر ادیان، ای وعده و افتخار پیامبران و ای صالح و اباصالح دوران و ای صاحب و زبان قرآن آنک جهان مرگ را در پیش چشم دارد و مظلومان و مصلحان جز تو را سراغ ندارند، از خدای خود طلب ظهورکن که جانها ، به لب رسید و چشمه اشک چشمها خشکید، خون در دل موج میزند و تیر طعنه طاعنان روح و جانمان را ریش ریش کرد. تو خواهی آمد نه، تو آمدی؛ اما ما را آماده آمدنت ندیدی؛ اما بدان که منتظران حقیقی تو برگ و بار یاری و همراهیت را آماده دارند؛ بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم!
میدونم یه شب میای خاکو چراغون میکنی
شیشه عمر شبو میشکنی داغون میکنی
شنیدم وقتی بیای از آسمون گل می ریزه
کوچه باغا رو پر از بیدای مجنون می کنی
شنیدم وقتی بیای غصه هامون تموم میشه
قحطی گریه میآد، خنده رو ارزون میکنی
آسمون به احترامت پا میشه به اون نشون
که تو سفره زمین خورشید و مهمون میکنی
دلامون خیلی گرفته، شبامون خیلی سیاس
میدونم یه شب می آی خاکو چراغون میکنی!
آیتالله سید هبةالدین شهرستانی نقل فرمودند: «روزی در بیرونی منزل آخوند در نجف، در خدمت ایشان نشسته بودیم و این در ایامی بود كه نهضت مشروطیت در ایران شروع شده بود و مابین علما افتراق افتاده بود.
آن روز، سیدی به منزل آخوند آمد و به ایشان عرض كرد: من مقلد آیتالله سید كاظم یزدی هستم و می خواهم با فلان شخص، فلان معامله را بكنم و مهر و امضا و اجازه سید كاظم یزدی را برای خریدار بردهام، ولی چون خریدار مقلّد شماست، قبول نكرد و به من می گوید: برو و اجازه آخوند را بیاور. استاد ما، آخوند، حرف او را قطع كرد و فرمود: برو از قول من به او بگو آخوند گفت: اگر تو واقعاً مقلد من هستی، باید مهر و امضای آقای سید كاظم یزدی را روی سرت بگذاری و فوری اطاعت بكنی». [1]
گفتنی است، سید محمدکاظم یزدی، صاحب عروةالوثقی از مخالفان مشروطه بود و یارانش آخوند را به واسطه مشروطهخواهی، بسیار ملامت میکردند.
حکایت زیر، اوج اخلاص و وارستگی آخوند را نشان میدهد و به اندازهای گویاست که از هرگونه توضیح بینیاز است:
«یکی از شاگردان آخوند خراسانی، در اوج اختلاف مشروطهخواهان و مخالفان مشروطه، از آخوند بریده و به طیف مرحوم سید کاظم یزدی میپیوندد. به همین هم اکتفا نمیکند و در مجالس عمومی و در محافل، بر ضد آخوند خراسانی، مطالب غلطی را عنوان و بیان میدارد و حتی آخوند را لعن و سب میکند و احترام استاد را اصلاً نگه نمیدارد.
روزی از روزها، عدهای از همشهریان این فرد، از شهر خود به عتبات آمده و در نجف بر این همشهریِ سیدِ خود، وارد میشوند. مردمِ آن شهر و از جمله این زوار، از مقلدین مرحوم آخوند هستند و در اینجا از سید درخواست میکنند، ترتیب ملاقات با مرجع تقلید خود را بدهد تا هم سۆالاتی را از مرجع خود بپرسند و هم هشتاد لیره طلا، سهم امام را به آخوند خراسانی بدهند.
صاحبخانه، مدام امروز و فردا میکند و علیرغم درخواستهای مکرر زوار دفعالوقت میکند تا اینکه زوار برای آخرین بار به او میگویند، وقت ما ضیق و تنگ شده و اگر امکان دارد سریعتر زمان ملاقات را معین کنید تا ما خدمت مرجع خود برسیم. در ضمن در این مدت متوجه شدهایم وضع مالی شما چندان تعریفی ندارد. لذا میخواهیم از جناب آخوند خراسانی بخواهیم تا هشتاد لیره را به شما بدهد تا سر و سامانی به این وضع مفلوکانه خود بدهید.
صاحبخانه که میبیند با دفعالوقتِ بیشتر، زوار از اختلاف او با آخوند خراسانی مطلع میشوند و مسلماً مرجع خود را فدای همشهری خود نمیکنند، از طرفی هشتاد لیره از دست میرود، مجبور میشود برای رسیدن به حضور آخوند، وقت ملاقاتی بگیرد.
مرحوم آخوند غیر از درس فقه عمومی، دو ساعت به غروب مانده هم درس فقه خصوصی، در منزل، برای حدود سیصد تن از شاگردان برگزیده خود داشتند و بعد از فقه خصوصی در بیرونی خانه، یک ساعت به غروب مینشستند و در این زمان، ارباب رجوع به ایشان مراجعت میکردند.
فاصله منزل ایشان تا حرم، چندان زیاد نبود. لذا نماز مغرب و عشا را در حرم و به جماعت برگزار میکردند و سپس برای درس اصول به مسجد طوسی تشریف میبردند.
سید، در یک ساعت به غروب مانده، همراه همشهریانش با اکراه و خوف به محضر آخوند میرود. آخوند خراسانی به محضی که او را میبیند، به احترام او برمیخیزد و او را در کنار خود مینشاند و چون میفهمد این شخص لابد مجبور شده که بعد از قطع رابطه با استاد سابق به اینجا بیاید، به او میفرماید چه امری داشتید که اینجا تشریف فرما شدید؟
سید، قضیه همشهریهایش و سۆالهایشان و داستان هشتاد لیره را به آخوند میگوید که تصمیم آنها این است که با اجازه شما این وجه را به من بدهند. همشهریها هم کیسه پول را تحویل میدهند. آخوند به سید میفرماید: شما قبض رسید را نوشتهاید؟ سید قبض رسید را میدهد و آخوند امضا میکند و میخواهد مهر خود را در آورد تا آن را مهر نماید که یکی از حاضرین، به خیال اینکه مرحوم آخوند متوجه نیست که این شخص همان کسی است که علناً ضد آخوند تبلیغ میکند، رو به سید کرده، میپرسد: حال آقای طباطبایی (سید کاظم یزدی) چگونه است؟
آخوند، مهر خود را زمین میگذارد و میفرماید: امروز که از درس فقه بازمیگشتم، آقای طباطبایی را در بین راه ملاقات کردم و از احوالشان پرسیدم و اظهار سلامتی کامل کردند.
سپس آخوند، نامه را مهر میکند و به سید میدهد و میگوید: از این به بعد هر گاه امری داشتید، لازم نیست خودتان تشریف بیاورید. یکی از فرزندان را که بفرستید، کافی است.
بعد رو به همشهریانِ این سید کرده، میفرمایند: با وجود این شخص فاضل، لازم نیست شماها پیش بنده بیایید. از این به بعد هر چه سهم امام بود، به ایشان برسانید که دست ایشان، دست من است.
مرحوم آخوند، سید را موقع رفتن بدرقه و مشایعت میکند و تا درِ خروجی با او میرود. موقع برگشتن، رو به حاضرین میکند و میفرماید: من راضی نیستم، هیچکس از شاگردان، اصحاب و فرزندان من به آقای طباطبایی یزدی بد بگوید. اختلاف من و ایشان در مشروطهخواهی و مخالفت با آن مثل اختلاف دو فقیه در یک فرع فقهی است که یکی فتوا به حرمت و دیگری فتوا به وجوب میدهد. آیا مقلدینِ این دو فقیه، برای اختلاف فتوا باید یکدیگر و مرجع دیگری را لعن کنند؟
یکی از حاضرین ـ غیر از شخص اول ـ میگوید: آقا، صحبت فقط مربوط به فرع فقهی نیست. این شخص علناً به شما بد میگوید و سب میکند. آخوند خراسانی در جواب این شخص میفرماید: من کتب فقها را خوانده و بررسی کردهام، ندیدهام که هیچ کدام از آنها شرط استحقاق سهم امام را، محبت و ارادت به آخوند خراسانی ذکر کرده باشند! بنده این فرد را شخص فاضلی تشخیص دادهام و تا زمانی که تشخیصم همین باشد، وظیفه خودم میدانم از هیچ مساعدتی به ایشان مضایقه نکنم. ایشان هم طبق یقین و عقیده خود مرا لعن میکند.
راویان این حکایت نقل کردهاند که فردا در همان ساعت، قبل از غروب، سید دوباره، ولی این بار به تنهایی، به محضر آخوند آمد و دست آخوند را میبوسد و اظهار ندامت و پشیمانی از کارهایِ کرده، میکند.
مرحوم آخوند با مقداری تندی میفرماید: آقا، چرا برای هشتاد لیره عقیده خود را میفروشید؟ تشخیص شما معارضه کردن با من است و شما موظف به تکلیف خود هستید. از مخالفت با من دست برندارید و به وظیفه خود عمل کنید. من هم تشخیص دادهام که وظیفهام در برابر شما مساعدت و رفع نیاز است. نه جسارتهای شما به من باعث منع احسان به شما از جانب من میشود و نه احسان من به شما باید شما را از ادای وظیفه و تکلیف بازدارد. بفرمایید به وظیفه خود عمل کنید.
آن شخص میگوید، من از محضر آخوند بیرون آمدم، ولی از بس محبت آخوند در قلبم جا گرفته بود، گویی قلبم در جلسه جا مانده بود.
این یک نمونه از برخوردهای آخوند با شاگردان خود است. [2]
بسیاری از ما، حُسن برخورد با مخالفان و منتقدان را ابزاری برای تبدیل آنها به موافق و طرفدار میدانیم، اما از نظر آخوند، رفتار انسانی و اللهی، موضوعیت دارد و نه نگاه ابزاری و آلی.
گویا رفتارهای نیکو، برحسب سرشت او، خود به خود، از وی میتراوید و کار اصلی آخوند این بود که موانع درونیاش را برطرف کند تا فطرت اللهیاش به عطرافشانی طبیعیاش بپردازد و امانتهای اللهی را آلوده به دخالتهای نفسانی نکند.
پی نوشت ها:
[1] مرگی در نور، ص 95 ـ 96.
[2] میرزا عبدالرضا کفایی خراسانی.
منبع:
نویسنده:محمدمهدی نیک بین
xt-align: justify;">
هاى حضرت مهدى(عج)
وجود امام زمان، هر چند غایب اند، دو گونه فایده ی تکوینی و تشریعی دارد. همان گونه که در روزهای آفتابی، بهره مردم از آفتاب، بیشتر است، در عصر ظهور، بهره آنان از برکات وجود امام معصوم، بیشتر خواهد بود.
وجود امام زمان، هر چند غایباند، دو گونه فایدهی تکوینی و تشریعی دارد. فائدهی تشریعی وجود آن حضرت، بر سه گونه است. مهمترین آن هدایت خلق است و مشهورترین لقب آن حضرت، یعنی ((مهدی))، بر آن دلالت میکند این هدایتها به سه دوره تقسیم شده است: ۱- از ولادت تا پایان غیبت صغرا ۲ - دوران غیبت کبرا ۳- هدایت های پس از ظهور.
این مقاله، به پنج نمونه از هدایت های دورهی نخست پرداخته است.
سلیمان اعمش میگوید: از امام صادقعلیه السلام پرسیدم: ((چه گونه مردم از حجّت غایب بهره میبرند؟)). فرمود: ((همان گونه که از آفتاب زیر ابر بهره میبرند.)).(۱)
در این روایت، امام غایب، به آفتاب زیر ابر تشبیه شده و فوائد او به فوائد آفتاب پنهان در زیر ابر. پس در این تشبیه، دو وجه شباهت وجود دارد: یکی، اصل بهره برداری مردم از نور و گرما و اشعهی مفید خورشید است که در روزهای ابری بر زمین میتابد و دیگری کمتر بودن مقدار آن بهره نسبت به روزهای آفتابی است.
همان گونه که در روزهای آفتابی، بهرهی مردم از آفتاب، بیشتر است، در عصر ظهور، بهره آنان از برکات وجود امام معصوم، بیشتر خواهد بود.البته، برکات و فوائدی که از حجّت غائب، امام مهدی، روحی فداه، به جهان خلقت و مردم میرسد، بحث مهمی است، ولی ما، در مقام استقصای این بحث نبوده و تنها برای روشن شدن موضوع مقاله، به بررسی آن میپردازیم اینک، با نگاهی به دلایل عقلی و نقلی، این فوائد را بر دو گونه مییابیم:(۲)
1- فوائد تکوینی
میدانیم آن حضرت، به عنوان یکی از چهارده معصوم، علت غایی آفرینش انسان و جهان است؛ زیرا، همان گونه که مخلوقات، در پیدایش خود، نیازمند علت غایی هستند، در تداوم خلقت نیز به آن محتاجاند؛ یعنی، لطف و عنایت خداوند متعال، به خاطر وجود یکی از آن حضرات بر روی زمین است. در زیارت جامعه آمده است:((بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الأرض…)).
این فوائد، خارج از هدف این مقاله است
2- فوائد تشریعی
الف) احکام ولایی؛ آن حضرت، گاهی به واسطهی افرادی خاص، در مسائل مهم، حکم نهایی را بیان فرموده و گاه بی واسطه، حکم و اختلافی را بر طرف کرده است. این گونه احکام، مخصوصاً، در عصر غیبت صغرا، نمونههای زیادی دارد.
ب) دعا یا استغفار آن حضرت برای مؤمنان و صالحان و مستضعفان و یا لعنت ایشان بر کافران و ظالمان؛ به این فائده، در روایاتِ ((عرض اعمال بندگان بر امام زمانعلیه السلام)) تصریح شده است. نیز دعاهایی که آن حضرت در شب قدر و عرضهی مقدّرات سالانه بر ایشان، برای افراد شایسته میکند، از این دسته است.
ج) هدایت های عمومی و خصوصی آن حضرت به ره جویان و حق طلبان در عصر غیبت صغرا و کبرا؛ هدایت عمومی و جهانی شان، پس از ظهور، مهمترین فایدهی وجودی آن حضرت است، به همین جهت، مشهورترین لقب آن حضرت – که در روایات متواتر آمده – ((مهدی)) است. هر چند همهی امامان ما، ((مهدی)) هستند، همان طور که همهی آنان، سجاد و باقر و صادق و کاظم و رضا و تقی و نقی هستند، ولی این صفت، به صورت ویژه، بر خصوص امام دوازدهم ((موعود منتظر)) اطلاق شده است.
در این که لقب مذکور، به معنای اسم مفعول است یا به معنای فاعلی، دو نظر وجود دارد. روایت جابر از امام محمد باقرعلیه السلام نظر نخست را تأیید میکند؛ زیرا، در آن آمده است:((إِنَّما سُمِّی المهدی لِأنَّه یُهدی إلی أمرٍ خفیّ…)).(۳)
از این روایت استفاده میشود که ((مهدی)) به معنای اسم مفعول است، ولی گاهی اسم مفعول، به جهت مبالغه، به معنای اسم فاعل میآید، مانند ((محصَن)) به معنای ((شخصی عفیف و خویشتن دار)). در این جا نیز ((مهدی)) به معنای ((هادی)) است. البته، کسی که از هر جهت هدایت شده باشد؛ هادی همه جانبه نیز خواهد بود.
حکمت اختصاص این لقب به امام زمانعلیه السلام آن است که علاوه بر علوم و انواری که خداوند به همهی ائمهعلیهم السلام عنایت فرموده، الطاف و هدایت های ویژهای به آن حضرت دارد که پس از ظهور، مردم جهان را با همهی تنوّع فکری و تفاوت نژادی و فرهنگی، به زیر فرمان خدای متعال رهبری میکند و راه سعادت را به همگان نشان خواهند داد.از این رو، طبری، در دلائل الإمامة، از انس ابن مالک نقل میکند که:روزی پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نزد ما آمد. وقتی علیعلیه السلام را دید، دست بر دوش او گذاشت و فرمود: ((ای علی! اگر از دنیا جز یک روز باقی نماند، خداوند، آن روز را آن قدر طولانی کند که مردی از نسل تو به حکومت برسد که به او ((مهدی)) گفته میشود. او، به سوی خدای عزّوجلّ هدایت میکند، و عرب به واسطهی او، هدایت میشود، چنان که تو – یا علی! – کافران و مشرکان را از گمراهی نجات دادی و هدایت کردی…(۴)
از این روایت استفاده میشود که این لقب، به معنای اسم فاعل است، ولی بهتر آن است که بگوییم، این لقب شریف، به هر دو معنای اسم فاعلی و اسم مفعولی، در حقّ آن جناب آمده است.آری، او، هدایت یافتهی کامل و هدایت کنندهی تمام عیار بشر از جانب پروردگار جهان است.قبل از بیان مصادیق این هدایتها، لازم است به دو نکته اشاره کنیم:۱ – در عصر غیبت کبرا، مردم، موظّفاند برای تشخیص وظایف شرعی، یا خود به کتاب و سنّت مراجعه کنند و یا از مجتهدان متخصّص تقلید کنند، و هیچ نظر و حکمی، با ادعای صدور آن از امام غایب اعتباری ندارد. این قاعدهی مسلّم، به مقدار زیادی، مانع فرصتطلبی شیّادان و توطئهی دشمنان و هرج و مرج فرهنگی شده است.
۲ – متأسّفانه، در طول تاریخ غیبت و مخصوصاً اخیراً، اشخاصی از عواطف پاک مؤمنان نسبت به حضرت، سوء استفاده کردهاند و برای موجّه نشان دادن خود و بازار گرمی، داستانهای دروغین و گاهی مبتذل، از ملاقات خود یا دیگران با حضرت نقل میکنند که باعث وهن مذهب و سستی اعتقاد مردم میشوددر این مقاله، به احادیث یا داستانهایی که آن حضرت، فرد یا گروهی را هدایت فرمودهاند، و مدرک معتبری دارد،(۵) بسنده شده و از نقل مطالب سست و موهون، خودداری میکنیم.
این هدایتها، در سه مرحله است:
از ولادت تا پایان غیبت صغرا؛-1
عصر غیبت کبرا؛-۲
3- عصر ظهور
این دسته بندی، از آن جهت است که تولّد و زندگی آن حضرت تا شهادت پدربزرگوارشان، مانند دوران غیبت، مخفی و در هالهای از کتمان و تقیّه بود. به این جهت، احادیث دوران ولادت و کودکی حضرت، در این بخش از گفتار میآید.
شیخ طوسی، نقل میکند که گروهی از شیعیان مفوّضه (افراطی) و مقصّره (تفریطی)، شخصی به نام ((کامل بن ابراهیم مدنی)) را به سوی امام حسن عسکریعلیه السلام فرستادند. کامل میگوید:با خود گفتم: از امام بپرسم که))-۱آیا صحیح است که داخل بهشت نمیشود مگر کسی که مانند من عقیده و معرفت داشته باشد (شیعه دوازده امامی باشد))).هنگامی که بر حضرت وارد شدم… و سلام کردم در مقابل دری نشستم که در مقابل آن، پردهای آویخته بود. بادی وزیده و پرده را کنار زد. ناگهان چشمام به نوجوانی مانند پارهی ماه افتاد که حدود چهار سال سن داشت. او، مرا صدا کرد و گفت: ((کامل بن ابراهیم!)).بر خود لرزیدم و بی اختیار عرض کردم: ((لبیک ای آقای من!)). فرمود: ((به نزد ولی خداوند و به در خانهی حجّت خدا آمدهای تا بپرسی آیا علاوه بر آنان که مانند شما معرفت و عقیده داشته باشند کسان دیگری هم وارد بهشت میشوند؟.)). گفتم: ((آری! به خدا قسم، همین سؤال را داشتم.)).حضرت فرمود: ((در آن صورت، تعداد بهشتیان، بسیار کم خواهد بود! به خدا قسم! علاوه بر آنان، گروه دیگری نیز وارد بهشت خواهند شد که به آنان ((حقیّه))(۶) گفته میشود.)). پرسیدم: ((آنان چه کسانی هستند؟)). فرمود: ((گروهی که ((علی)) را دوست دارند و به خاطر محبت به ((علی))، قسم میخورند، امّا حق و فضیلت او را نمیدانند.)).سپس مدّتی ساکت شد، آن گاه فرمود: ((نیز آمدهای تا از عقیدهی مفوّضه بپرسی؟)). فرمود: ((آنان، دروغ میگویند، بلکه دلهای ما، ظرف خواست خداوند است. هنگامی که او بخواهد، ما میخواهیم. خداوند، در قرآن میفرماید:((و ما تشاءون إلا أن یشاء الله)).(۷)))
سپس پرده به حالت پیشین برگشت و دیگر من نتوانستم آن را بگشایم. در این حال، امام حسن عسکریعلیه السلام به من فرمود: ((دیگر چرا این جا نشستهای، در حالی که حجّت خداوند و جانشین من، به پرسشهایت پاسخ داد؟)).(۸)
منزل امام، زیر نظر مراقبان خلیفه و جاسوسان بود و نشستن بیش از آن مصلحت نبود.در این حدیث شریف، امام مهدیعلیه السلام در دامن پدر، در حالی که کودکی چهارساله بود و هنوز به مقام امامت نرسیده بودند و زندگی مخفی داشتند و جز در مقابل بعضی از خواص شیعه ظاهر نمیشدند، به دو مسئلهی مهم پاسخ میدهند. طبق این روایت، امام فرمودند که دایرهی رحمت خداوند را تنگ نگیرید. هرچند بهشت، در اصل، برای شیعیان است، ولی گروهی از غیر شیعیان که مغرض نیستند و حضرت علیعلیه السلام را دوست دارند، به بهشت وارد خواهند شد.نیز حضرت تفویض را باطل دانستند. در تفسیر آن، دو احتمال است: یکی این که خداوند، پس از خلقت انسان، او را به حال خود واگذار کرده و هیچ تصرّفی در افعال اختیاری و طاعت و معصیّت و سعادت و شقاوت او ندارد. در مقابل اینان، جبریه هستند که اختیار را از انسان نفی میکنند. به نظر اهل بیتعلیهم السلام هر دو نظر (جبر و تفویض) باطل است، و از این رو، امامعلیه السلام مفوّضه را تکذیب کردند و فرمودند: ((دلهای ما، ظرف خواست خداوند است و در محدودهی مشیّت و ارادهی او، انسان میتواند فعل یا ترک را اختیار کند.)).احتمال دیگر، تفویض ربوبیّت جهان به ائمهعلیهم السلام است. شیعیان غالی، معتقد بودند که ائمهعلیهم السلام، پروردگار جهان هستندو آناناند که بر مردم روزی میدهند و زنده میکنند و میمیرانند و امامعلیه السلام این عقیده را نفی کرده، میفرماید: ((دلهای ما ائمه، ظرف خواست خداوند است و خواست ما، محدود و مقیّد به خواست او است و ما، مطیع او هستیم.)).احتمال دوم، از آن جهت که مفوّضه، در مقابل مقصّره، (کسانی که مقام امام را از آن چه هست، پایینتر میدانند) قرار گرفته، صحیحتر است.
۲- مرحوم صدوق، از شخصی به نام ابومحمّد حسن بن علی بن وجناء نصیبی نقل میکند که:
در مسجد الحرام، در زیر ناودان طلا، در حال سجده بودم. پس از نماز عشا، در چهارمین روز پنجاه و چهارمین حجّام، در حال آه و زاری بودم که شخصی مرا حرکت داد و گفت: ((ای حسن بن وجنا نصیبی!)). من، برخاستم.
دیدم، کنیزک زردرنگ و لاغر اندامی، در حدود چهل سال یا بیشتر، پیشاپیش من راه افتاد. من، چیزی از او نپرسیدم تا آن که مرا به خانهی حضرت خدیجه، صلوات الله علیها، آورد که در آن اتاقی بود که در آن، وسط دیوار بود و پلهای از چوب ساج داشت. کنیزک، بالا رفت. آن گاه صدایی برخاست و فرمود: ((بیا بالا!)). من، بالا رفتم و مقابل در ایستادم.)). پس حضرت صاحب الزمانعلیه السلام به من فرمود: ((آیا فکر میکنی، احوال تو بر من مخفی است؟ به خدا قسم، هیچ گاه حج نیامدی، مگر آن که من همراه تو بودم.)). سپس یکایک اوقاتی که حج به جا آورده بودم یا به کار دیگر مشغول بودم، برایام برشمرد.من، از وحشت و تعجّب، بی هوش شدم و افتادم. آن گاه، دستی را بر روی شانهی خود احساس کردم. برخاستم. به من فرمود: ((ای حسن! در خانهی جعفر بن محمد [ ظاهراً، خانه امام صادقعلیه السلام در مدینه ]بمان و در فکر غذا و آب و لباس مباش….)).
سپس به من دفتری داد که در آن، دعای فرج و صلواتی بر آن جناب نوشته بود. فرمود: ((این دعا را بخوان و این گونه نماز بخوان و این مطالب را جز به حق جویان از دوستان ما، نده. خداوند عزّوجلّ، تو را موفق بدارد!)).
پرسیدم: ((ای مولای من! آیا دیگر پس از این تو را نمیبینم؟)). فرمود: ((هرگاه خداوند بخواهد.)).
حسن بن وجناء میگوید: از حج برگشتم و در خانهی جعفر بن محمدعلیه السلام ماندگار شدم و جز برای سه کار، بیرون نمیآمدم: برای تجدید وضو و خوابیدن و غذا خوردن.)).پس هنگام غذا، وارد خانهام میشدم، ظرف چهارگوشهای پر از آب مییافتم که گردهی نانی بر بالای آن بود و هر غذایی که در طول روز، دوست داشتم، در آن جا وجود داشت. از آن میخوردم و همان، مرا کفایت میکرد. لباس تابستانی، در فصل تابستان، و لباس زمستانی، در فصل زمستان، برایام میآمد. و هرگاه (خانوادهام) برایام آب میآوردند، با آن، خانه را آب پاشی کرده و کوزه را خالی میکردم (؛ زیرا، آب داشتم). یا هنگامی که غذا میآوردند، چون نیازی به آن نداشتم، آن را شبانه، صدقه میدادم تا راز کار مرا، همراهانام ندانند.)).(۹)
از این واقعه استفاده میشود که امامعلیه السلام از حال شیعیان خود، کاملاً، خبر دارد، بلکه میفرماید: ((من، در تمام سفرهای حج، همراه تو بودم.)). حضرت، با نشان دادن معجزهای در خانهی امام جعفر صادقعلیه السلام – که ظاهراً در آن زمان، به صورت معبدی در آمده بود – صدق و صحّت احساس و دریافت راوی (حسن بن وجناء) را تأیید کرد و دعای فرج و صلوات مخصوص را به او تعلیم داد.
۳- مرحوم صدوق، از ابوعبدالله بلخی نقل میکند که:
امام زمانعلیه السلام بر جعفر کذّاب، هنگامی که به ناحق، ادّعای میراث امام حسن عسکریعلیه السلام کرد، از مکان مجهولی ظاهر شد و فرمود: ((ای جعفر! چرا میخواهی حق مرا ببری؟!)). جعفر متحیّر و مبهوت ماند. آن گاه حضرت غایب شد. جعفر، پس از آن، هر چه در میان مردم گشت، آن حضرت را نیافت تا آن که مادر امام حسن عسکریعلیه السلام معروف به جدّه از دنیا رفت. او وصیت کرد، در همان خانهی امام حسنعلیه السلام دفن شود. جعفر، مانع شد و گفت: ((نباید در این خانه دفن شود.)).این جا نیز حضرت بر او ظاهر شد و فرمود: ((ای جعفر! آیا این خانهی تو است؟)). سپس حضرت غایب گشت و دیگر دیده نشد.(۱۰)
میدانیم با وجود فرزند (طبقهی اوّل)، ارث، به برادر (طبقهی دوم) نمیرسد. جعفر، مدّعی بود از آن جا که امام حسن عسکریعلیه السلام فرزند ندارد، او، وارث امامعلیه السلام است و اجازه نمیدهد کسی در خانهی امام دفن شود. حضرت، با ظهور خود، ادعای او را باطل ساخت.
۴- مرحوم صدوق، بدون واسطه، از ابوالأدیان نقل میکند که:
من، خدمتگزار امام حسن عسکریعلیه السلام بودم و نامههای حضرت را به شهرهای اطراف میبردم. در بیماری وفات آن حضرت، بر وی وارد شدم. نامههایی نوشتند و به من دادند و فرمودند: ((آنها را به مدائن ببر. چهارده روز، غیبت تو طول خواهد کشید. روز پانزدهم، وقتی وارد سامرّا شدی، صدای نالهی عزا را از خانه من خواهی شنید و بدن مرا برای غسل داده بر روی مغسل میبینی.)).ابوالأدیان میگوید: پرسیدم: ((ای آقای من! در آن صورت، پس از شما، چه کسی امام خواهد بود؟)). فرمود: ((کسی که جواب نامهها را از تو بخواهد، او، جانشین من خواهد بود.)). عرض کردم: ((علامت دیگری بیفزایید!)). فرمود: ((کسی که بر من نماز بخواند، او، جانشین من است.)). عرض کردم: ((علامت دیگری بیفزایید!)). فرمود: ((کسی که بگوید در کیسهها چیست، او، جانشین من است.)).در این جا، هیبت حضرت، نگذاشت بپرسم: ((منظور از کیسهها چیست؟)).ابوالأدیان میگوید: ((نامهها را به مدائن بردم و جواب هایش را گرفتم. همان گونه که امام فرموده بود، روز پانزدهم، به سامرا برگشتم و دیدم از خانهی امامعلیه السلام صدای ناله و شیون بلند است و بدن آن حضرت، بر روی مغتسل قرار دارد و ((جعفر بن علی برادرش))، (فرزند امام علی النقیعلیه السلام) در کنار در منزل نشسته و شیعیان، دسته دسته، بر وفات برادرش، به او تسلیت میدهند و به جهت رسیدن او به مقام امامت، تبریک میگویند.)). با خود گفتم: ((اگر این شخص امام باشد، دیگر امامت شیعه، باطل شده است؛زیرا، من، سابقاً، او را با کارهای خلافی، چون شرب خمر و گوی بازی و طنبورنوازی میشناختم. با این حال، جلو رفتم و تسلیت و تهنیت گفتم. او، از من، چیزی نخواست. در این هنگام، عقید (غلام حضرت) نزد جعفر آمد و گفت: “آقای من! برادرتان کفن شده است. برخیز و بر وی نماز بخوان!”. جعفر و شیعیانی که اطرافاش بودند، حرکت کردند، در حالی که پیشاپیش آنان، دو نفر از مأموران دولت بنی عباس، به نام سمّان و حسن بن علی (معروف به سلمه از یاران معتصم عباسی) بودند.هنگامی که به خانهی امام رسیدیم، دیدم، امامعلیه السلام کفن شده، روی تخت قرار گرفته است. جعفر، جلو رفت تا بر برادرش نماز بخواند. همین که خواست تکبیر بگوید، کودکی گندم گون و پیچیده موی و گشاده دندان، بیرون آمد و عبای جعفر را کشید و گفت: ” ای عمو! عقب بیا که من، برای نماز بر پدرم، سزاوارترم.” جعفر، عقب آمد، در حالی که رنگاش پریده و زرد شده بود. کودک، جلو رفت و بر حضرت نماز خواند. آن گاه حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام را در کنار پدربزگوارش دفن کردند.)).ابوالأدیان میگوید: همان کودک، به من فرمود: “ای بصری! جواب نامههایی که به همراه داری، به من بده.”. من نیز پاسخها را به او دادم و با خود گفتم: “این، دو نشانه از علائم امامت که امام حسن عسکریعلیه السلام به من فرموده بود. فقط، نشانهی سوم باقی ماند.”.آن گاه به سوی جعفر بن علی رفتم. دیدم، ناراحت است و آه میکشد. یکی از شیعیان، به نام حاجز وشاء برای آن که حجّت را بر او تمام کند، از وی پرسید: ((این کودک چه کسی بود؟)). جعفر گفت: ((به خدا قسم! تا کنون او را ندیده و نشناسم.)).ابوالادیان میگوید: ((در همین حال که نشسته بودیم، جماعتی از قم رسیدند و خواستند خدمت امام حسن عسکریعلیه السلام برسند، وقتی از وفات حضرت آگاه شدند، پرسیدند: “به چه کسی تسلیت بگوییم؟”. آنان را به جعفر بن علی معرفی کردند. آنان، خدمت جعفر رسیدند و به او سلام کردند و تسلیت گفتند و افزودند: ((همراه ما، نامهها و اموالی است که باید بگویی از چه کسانی و چه قدر است تا بتوانیم آن را تحویل شما دهیم.”.جعفر، ناراحت شد و در حالی که لباساش را تکان میداد، برخاست و گفت: “شما، از ما، علم غیب میخواهید”.پس از رفتن جعفر، در حالی که این گروه متحیّر بودند، خادمی از درون خانهی امام بیرون آمده و نام یکایک صاحبان نامهها و اموال را به ایشان گفت و افزود: “همراه شما، نامههای فلانی و فلانی و کیسهای است که در آن هزار دینار سالم و دَه دینار تقلّبی وجود دارد.” شیعیان قم نیز نامهها و اموال را به آن خادم تحویل دادند و گفتند: “آن کس که تو را برای این کار فرستاده، همان، امام است.”جعفر، پس از این حادثه، نزد خلیفه (معتمد عباسی) آمد و آن را نقل کرد. معتمد نیز مأموران خود را برای تفتیش، به خانهی امامعلیه السلام فرستاد. آنان، صقیل کمال الدین (کنیز حضرت) را دستگیر کردند و آن کودک را از وی درخواست کردند. کنیز، با زیرکی، ادعا کرد، حامله است تا مسئلهی کودک را بپوشاند و دستگاه خلافت را، به انتظار تولّد کودک بنشاند.آنان نیز ساده لوحانه، کنیز را به قاضی ابی الشوارب سپردند، ولی مرگ عبیدالله بن خاقان (وزیر مقتدر عباسی) آنان را غافلگیر کرد و رشتهی کارهایشان به هم ریخت. از طرفی، قیام بردگان زنگی، در بصره، چنان آنان را سرگرم ساخت که از آن کنیز غافل شدند و او توانست به سلامت از نزد ایشان به منزل امام بازگردد.)).(۱۱)
در این جریان، امامعلیه السلام با حضور به جنازهی پدر و نماز خواندن بر او و در خواست جواب نامهها از ابوالادیان و معرّفی صاحبان نامهها به اهل قم و مقدار موجودی کیسهها، حجّت خداوند را معرّفی و مدّعی امامت را رسوا کرد. حضرت، با این که در شرایط تقیّه و استتار بودند، خدا جویان و حق طلبان را هدایت فرمودند.
پینوشت ها:
۱) منتخب الأثر، ص ۳۳۶ (به نقل از ینابیع المودة). مضمون این روایت، به روشها و طرق مختلف، از ائمهی اطهارعلیهم السلام رسیده است.
۲) گاهی گفته میشود: ((یکی از فوائد وجود امام، وساطت در فیض است.)). اگر منظور از آن، همان علّت غایی یا وساطت در فیوضات معنوی و تشریعی باشد، مورد قبول است، ولی اگر وساطت در ربوبیّت جهان و علیت فاعلی آن باشد، مورد قبول متکلّمان شیعه نیست یا مورد نقد و اشکال است. از این جهت، ما، از ذکر این عنوان، خودداری کردیم. البته توضیح کامل بحث علّت غایی بودن حضرات معصومینعلیهم السلام نیاز به مجال واسع دیگری دارد.
۳) بحارالأنوار، ج ۵۱، ص ۲۹ از کتاب الغیبة سیّد علی بن عبدالحمید). نظیر این روایت، در همان جلد، ص ۲۹ و ۳۰ نیز آمده است.
۴) این که خداوند به واسطهی حضرت مهدیعلیه السلام عرب را هدایت میکند، منافاتی با هدایت جهانی آن حضرت ندارد. شاید تأکید بر هدایت عرب، از جهت بلند پروازی و تعصّب خاص این نژاد است.
۵) منظور از مدرک معتبر، اصطلاح فقهی آن، یعنی حدیث صحیح یا موثّق نیست، بلکه مراد، آن است که حدیث یا داستان، در کتب معتبر اصلی شیعه، آمده باشد و سلسله سند متصل یا مرسل، به علمای معتبر شیعه و در نهایت به معصوم علیه السلام منتهی شود.
۶) مرحوم مجلسی، در بحار، ج ۵۲، ص ۵۰، میگوید: ((مراد از حقّیه، مستضعفان از اهل سنّت، ضعفای شیعه یا هر دو گروه اند.)).
۷) دهر: ۳۰٫
الغیبة، شیخ طوسی، ص ۲۴۶٫
۹) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۳٫
۱۰) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۲٫ این داستان، از هدایت های تشریعی قسم نخست است.
۱۱) کمال الدین، صدوق، ج ۲، ص ۴۷۵٫
منبع: ماهنامه انتظار موعود – شماره5
xt-align: justify;">
هاى حضرت مهدى(عج)
وجود امام زمان، هر چند غایب اند، دو گونه فایده ی تکوینی و تشریعی دارد. همان گونه که در روزهای آفتابی، بهره مردم از آفتاب، بیشتر است، در عصر ظهور، بهره آنان از برکات وجود امام معصوم، بیشتر خواهد بود.
وجود امام زمان، هر چند غایباند، دو گونه فایدهی تکوینی و تشریعی دارد. فائدهی تشریعی وجود آن حضرت، بر سه گونه است. مهمترین آن هدایت خلق است و مشهورترین لقب آن حضرت، یعنی ((مهدی))، بر آن دلالت میکند این هدایتها به سه دوره تقسیم شده است: ۱- از ولادت تا پایان غیبت صغرا ۲ - دوران غیبت کبرا ۳- هدایت های پس از ظهور.
این مقاله، به پنج نمونه از هدایت های دورهی نخست پرداخته است.
سلیمان اعمش میگوید: از امام صادقعلیه السلام پرسیدم: ((چه گونه مردم از حجّت غایب بهره میبرند؟)). فرمود: ((همان گونه که از آفتاب زیر ابر بهره میبرند.)).(۱)
در این روایت، امام غایب، به آفتاب زیر ابر تشبیه شده و فوائد او به فوائد آفتاب پنهان در زیر ابر. پس در این تشبیه، دو وجه شباهت وجود دارد: یکی، اصل بهره برداری مردم از نور و گرما و اشعهی مفید خورشید است که در روزهای ابری بر زمین میتابد و دیگری کمتر بودن مقدار آن بهره نسبت به روزهای آفتابی است.
همان گونه که در روزهای آفتابی، بهرهی مردم از آفتاب، بیشتر است، در عصر ظهور، بهره آنان از برکات وجود امام معصوم، بیشتر خواهد بود.البته، برکات و فوائدی که از حجّت غائب، امام مهدی، روحی فداه، به جهان خلقت و مردم میرسد، بحث مهمی است، ولی ما، در مقام استقصای این بحث نبوده و تنها برای روشن شدن موضوع مقاله، به بررسی آن میپردازیم اینک، با نگاهی به دلایل عقلی و نقلی، این فوائد را بر دو گونه مییابیم:(۲)
1- فوائد تکوینی
میدانیم آن حضرت، به عنوان یکی از چهارده معصوم، علت غایی آفرینش انسان و جهان است؛ زیرا، همان گونه که مخلوقات، در پیدایش خود، نیازمند علت غایی هستند، در تداوم خلقت نیز به آن محتاجاند؛ یعنی، لطف و عنایت خداوند متعال، به خاطر وجود یکی از آن حضرات بر روی زمین است. در زیارت جامعه آمده است:((بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الأرض…)).
این فوائد، خارج از هدف این مقاله است
2- فوائد تشریعی
الف) احکام ولایی؛ آن حضرت، گاهی به واسطهی افرادی خاص، در مسائل مهم، حکم نهایی را بیان فرموده و گاه بی واسطه، حکم و اختلافی را بر طرف کرده است. این گونه احکام، مخصوصاً، در عصر غیبت صغرا، نمونههای زیادی دارد.
ب) دعا یا استغفار آن حضرت برای مؤمنان و صالحان و مستضعفان و یا لعنت ایشان بر کافران و ظالمان؛ به این فائده، در روایاتِ ((عرض اعمال بندگان بر امام زمانعلیه السلام)) تصریح شده است. نیز دعاهایی که آن حضرت در شب قدر و عرضهی مقدّرات سالانه بر ایشان، برای افراد شایسته میکند، از این دسته است.
ج) هدایت های عمومی و خصوصی آن حضرت به ره جویان و حق طلبان در عصر غیبت صغرا و کبرا؛ هدایت عمومی و جهانی شان، پس از ظهور، مهمترین فایدهی وجودی آن حضرت است، به همین جهت، مشهورترین لقب آن حضرت – که در روایات متواتر آمده – ((مهدی)) است. هر چند همهی امامان ما، ((مهدی)) هستند، همان طور که همهی آنان، سجاد و باقر و صادق و کاظم و رضا و تقی و نقی هستند، ولی این صفت، به صورت ویژه، بر خصوص امام دوازدهم ((موعود منتظر)) اطلاق شده است.
در این که لقب مذکور، به معنای اسم مفعول است یا به معنای فاعلی، دو نظر وجود دارد. روایت جابر از امام محمد باقرعلیه السلام نظر نخست را تأیید میکند؛ زیرا، در آن آمده است:((إِنَّما سُمِّی المهدی لِأنَّه یُهدی إلی أمرٍ خفیّ…)).(۳)
از این روایت استفاده میشود که ((مهدی)) به معنای اسم مفعول است، ولی گاهی اسم مفعول، به جهت مبالغه، به معنای اسم فاعل میآید، مانند ((محصَن)) به معنای ((شخصی عفیف و خویشتن دار)). در این جا نیز ((مهدی)) به معنای ((هادی)) است. البته، کسی که از هر جهت هدایت شده باشد؛ هادی همه جانبه نیز خواهد بود.
حکمت اختصاص این لقب به امام زمانعلیه السلام آن است که علاوه بر علوم و انواری که خداوند به همهی ائمهعلیهم السلام عنایت فرموده، الطاف و هدایت های ویژهای به آن حضرت دارد که پس از ظهور، مردم جهان را با همهی تنوّع فکری و تفاوت نژادی و فرهنگی، به زیر فرمان خدای متعال رهبری میکند و راه سعادت را به همگان نشان خواهند داد.از این رو، طبری، در دلائل الإمامة، از انس ابن مالک نقل میکند که:روزی پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نزد ما آمد. وقتی علیعلیه السلام را دید، دست بر دوش او گذاشت و فرمود: ((ای علی! اگر از دنیا جز یک روز باقی نماند، خداوند، آن روز را آن قدر طولانی کند که مردی از نسل تو به حکومت برسد که به او ((مهدی)) گفته میشود. او، به سوی خدای عزّوجلّ هدایت میکند، و عرب به واسطهی او، هدایت میشود، چنان که تو – یا علی! – کافران و مشرکان را از گمراهی نجات دادی و هدایت کردی…(۴)
از این روایت استفاده میشود که این لقب، به معنای اسم فاعل است، ولی بهتر آن است که بگوییم، این لقب شریف، به هر دو معنای اسم فاعلی و اسم مفعولی، در حقّ آن جناب آمده است.آری، او، هدایت یافتهی کامل و هدایت کنندهی تمام عیار بشر از جانب پروردگار جهان است.قبل از بیان مصادیق این هدایتها، لازم است به دو نکته اشاره کنیم:۱ – در عصر غیبت کبرا، مردم، موظّفاند برای تشخیص وظایف شرعی، یا خود به کتاب و سنّت مراجعه کنند و یا از مجتهدان متخصّص تقلید کنند، و هیچ نظر و حکمی، با ادعای صدور آن از امام غایب اعتباری ندارد. این قاعدهی مسلّم، به مقدار زیادی، مانع فرصتطلبی شیّادان و توطئهی دشمنان و هرج و مرج فرهنگی شده است.
۲ – متأسّفانه، در طول تاریخ غیبت و مخصوصاً اخیراً، اشخاصی از عواطف پاک مؤمنان نسبت به حضرت، سوء استفاده کردهاند و برای موجّه نشان دادن خود و بازار گرمی، داستانهای دروغین و گاهی مبتذل، از ملاقات خود یا دیگران با حضرت نقل میکنند که باعث وهن مذهب و سستی اعتقاد مردم میشوددر این مقاله، به احادیث یا داستانهایی که آن حضرت، فرد یا گروهی را هدایت فرمودهاند، و مدرک معتبری دارد،(۵) بسنده شده و از نقل مطالب سست و موهون، خودداری میکنیم.
این هدایتها، در سه مرحله است:
از ولادت تا پایان غیبت صغرا؛-1
عصر غیبت کبرا؛-۲
3- عصر ظهور
این دسته بندی، از آن جهت است که تولّد و زندگی آن حضرت تا شهادت پدربزرگوارشان، مانند دوران غیبت، مخفی و در هالهای از کتمان و تقیّه بود. به این جهت، احادیث دوران ولادت و کودکی حضرت، در این بخش از گفتار میآید.
شیخ طوسی، نقل میکند که گروهی از شیعیان مفوّضه (افراطی) و مقصّره (تفریطی)، شخصی به نام ((کامل بن ابراهیم مدنی)) را به سوی امام حسن عسکریعلیه السلام فرستادند. کامل میگوید:با خود گفتم: از امام بپرسم که))-۱آیا صحیح است که داخل بهشت نمیشود مگر کسی که مانند من عقیده و معرفت داشته باشد (شیعه دوازده امامی باشد))).هنگامی که بر حضرت وارد شدم… و سلام کردم در مقابل دری نشستم که در مقابل آن، پردهای آویخته بود. بادی وزیده و پرده را کنار زد. ناگهان چشمام به نوجوانی مانند پارهی ماه افتاد که حدود چهار سال سن داشت. او، مرا صدا کرد و گفت: ((کامل بن ابراهیم!)).بر خود لرزیدم و بی اختیار عرض کردم: ((لبیک ای آقای من!)). فرمود: ((به نزد ولی خداوند و به در خانهی حجّت خدا آمدهای تا بپرسی آیا علاوه بر آنان که مانند شما معرفت و عقیده داشته باشند کسان دیگری هم وارد بهشت میشوند؟.)). گفتم: ((آری! به خدا قسم، همین سؤال را داشتم.)).حضرت فرمود: ((در آن صورت، تعداد بهشتیان، بسیار کم خواهد بود! به خدا قسم! علاوه بر آنان، گروه دیگری نیز وارد بهشت خواهند شد که به آنان ((حقیّه))(۶) گفته میشود.)). پرسیدم: ((آنان چه کسانی هستند؟)). فرمود: ((گروهی که ((علی)) را دوست دارند و به خاطر محبت به ((علی))، قسم میخورند، امّا حق و فضیلت او را نمیدانند.)).سپس مدّتی ساکت شد، آن گاه فرمود: ((نیز آمدهای تا از عقیدهی مفوّضه بپرسی؟)). فرمود: ((آنان، دروغ میگویند، بلکه دلهای ما، ظرف خواست خداوند است. هنگامی که او بخواهد، ما میخواهیم. خداوند، در قرآن میفرماید:((و ما تشاءون إلا أن یشاء الله)).(۷)))
سپس پرده به حالت پیشین برگشت و دیگر من نتوانستم آن را بگشایم. در این حال، امام حسن عسکریعلیه السلام به من فرمود: ((دیگر چرا این جا نشستهای، در حالی که حجّت خداوند و جانشین من، به پرسشهایت پاسخ داد؟)).(۸)
منزل امام، زیر نظر مراقبان خلیفه و جاسوسان بود و نشستن بیش از آن مصلحت نبود.در این حدیث شریف، امام مهدیعلیه السلام در دامن پدر، در حالی که کودکی چهارساله بود و هنوز به مقام امامت نرسیده بودند و زندگی مخفی داشتند و جز در مقابل بعضی از خواص شیعه ظاهر نمیشدند، به دو مسئلهی مهم پاسخ میدهند. طبق این روایت، امام فرمودند که دایرهی رحمت خداوند را تنگ نگیرید. هرچند بهشت، در اصل، برای شیعیان است، ولی گروهی از غیر شیعیان که مغرض نیستند و حضرت علیعلیه السلام را دوست دارند، به بهشت وارد خواهند شد.نیز حضرت تفویض را باطل دانستند. در تفسیر آن، دو احتمال است: یکی این که خداوند، پس از خلقت انسان، او را به حال خود واگذار کرده و هیچ تصرّفی در افعال اختیاری و طاعت و معصیّت و سعادت و شقاوت او ندارد. در مقابل اینان، جبریه هستند که اختیار را از انسان نفی میکنند. به نظر اهل بیتعلیهم السلام هر دو نظر (جبر و تفویض) باطل است، و از این رو، امامعلیه السلام مفوّضه را تکذیب کردند و فرمودند: ((دلهای ما، ظرف خواست خداوند است و در محدودهی مشیّت و ارادهی او، انسان میتواند فعل یا ترک را اختیار کند.)).احتمال دیگر، تفویض ربوبیّت جهان به ائمهعلیهم السلام است. شیعیان غالی، معتقد بودند که ائمهعلیهم السلام، پروردگار جهان هستندو آناناند که بر مردم روزی میدهند و زنده میکنند و میمیرانند و امامعلیه السلام این عقیده را نفی کرده، میفرماید: ((دلهای ما ائمه، ظرف خواست خداوند است و خواست ما، محدود و مقیّد به خواست او است و ما، مطیع او هستیم.)).احتمال دوم، از آن جهت که مفوّضه، در مقابل مقصّره، (کسانی که مقام امام را از آن چه هست، پایینتر میدانند) قرار گرفته، صحیحتر است.
۲- مرحوم صدوق، از شخصی به نام ابومحمّد حسن بن علی بن وجناء نصیبی نقل میکند که:
در مسجد الحرام، در زیر ناودان طلا، در حال سجده بودم. پس از نماز عشا، در چهارمین روز پنجاه و چهارمین حجّام، در حال آه و زاری بودم که شخصی مرا حرکت داد و گفت: ((ای حسن بن وجنا نصیبی!)). من، برخاستم.
دیدم، کنیزک زردرنگ و لاغر اندامی، در حدود چهل سال یا بیشتر، پیشاپیش من راه افتاد. من، چیزی از او نپرسیدم تا آن که مرا به خانهی حضرت خدیجه، صلوات الله علیها، آورد که در آن اتاقی بود که در آن، وسط دیوار بود و پلهای از چوب ساج داشت. کنیزک، بالا رفت. آن گاه صدایی برخاست و فرمود: ((بیا بالا!)). من، بالا رفتم و مقابل در ایستادم.)). پس حضرت صاحب الزمانعلیه السلام به من فرمود: ((آیا فکر میکنی، احوال تو بر من مخفی است؟ به خدا قسم، هیچ گاه حج نیامدی، مگر آن که من همراه تو بودم.)). سپس یکایک اوقاتی که حج به جا آورده بودم یا به کار دیگر مشغول بودم، برایام برشمرد.من، از وحشت و تعجّب، بی هوش شدم و افتادم. آن گاه، دستی را بر روی شانهی خود احساس کردم. برخاستم. به من فرمود: ((ای حسن! در خانهی جعفر بن محمد [ ظاهراً، خانه امام صادقعلیه السلام در مدینه ]بمان و در فکر غذا و آب و لباس مباش….)).
سپس به من دفتری داد که در آن، دعای فرج و صلواتی بر آن جناب نوشته بود. فرمود: ((این دعا را بخوان و این گونه نماز بخوان و این مطالب را جز به حق جویان از دوستان ما، نده. خداوند عزّوجلّ، تو را موفق بدارد!)).
پرسیدم: ((ای مولای من! آیا دیگر پس از این تو را نمیبینم؟)). فرمود: ((هرگاه خداوند بخواهد.)).
حسن بن وجناء میگوید: از حج برگشتم و در خانهی جعفر بن محمدعلیه السلام ماندگار شدم و جز برای سه کار، بیرون نمیآمدم: برای تجدید وضو و خوابیدن و غذا خوردن.)).پس هنگام غذا، وارد خانهام میشدم، ظرف چهارگوشهای پر از آب مییافتم که گردهی نانی بر بالای آن بود و هر غذایی که در طول روز، دوست داشتم، در آن جا وجود داشت. از آن میخوردم و همان، مرا کفایت میکرد. لباس تابستانی، در فصل تابستان، و لباس زمستانی، در فصل زمستان، برایام میآمد. و هرگاه (خانوادهام) برایام آب میآوردند، با آن، خانه را آب پاشی کرده و کوزه را خالی میکردم (؛ زیرا، آب داشتم). یا هنگامی که غذا میآوردند، چون نیازی به آن نداشتم، آن را شبانه، صدقه میدادم تا راز کار مرا، همراهانام ندانند.)).(۹)
از این واقعه استفاده میشود که امامعلیه السلام از حال شیعیان خود، کاملاً، خبر دارد، بلکه میفرماید: ((من، در تمام سفرهای حج، همراه تو بودم.)). حضرت، با نشان دادن معجزهای در خانهی امام جعفر صادقعلیه السلام – که ظاهراً در آن زمان، به صورت معبدی در آمده بود – صدق و صحّت احساس و دریافت راوی (حسن بن وجناء) را تأیید کرد و دعای فرج و صلوات مخصوص را به او تعلیم داد.
۳- مرحوم صدوق، از ابوعبدالله بلخی نقل میکند که:
امام زمانعلیه السلام بر جعفر کذّاب، هنگامی که به ناحق، ادّعای میراث امام حسن عسکریعلیه السلام کرد، از مکان مجهولی ظاهر شد و فرمود: ((ای جعفر! چرا میخواهی حق مرا ببری؟!)). جعفر متحیّر و مبهوت ماند. آن گاه حضرت غایب شد. جعفر، پس از آن، هر چه در میان مردم گشت، آن حضرت را نیافت تا آن که مادر امام حسن عسکریعلیه السلام معروف به جدّه از دنیا رفت. او وصیت کرد، در همان خانهی امام حسنعلیه السلام دفن شود. جعفر، مانع شد و گفت: ((نباید در این خانه دفن شود.)).این جا نیز حضرت بر او ظاهر شد و فرمود: ((ای جعفر! آیا این خانهی تو است؟)). سپس حضرت غایب گشت و دیگر دیده نشد.(۱۰)
میدانیم با وجود فرزند (طبقهی اوّل)، ارث، به برادر (طبقهی دوم) نمیرسد. جعفر، مدّعی بود از آن جا که امام حسن عسکریعلیه السلام فرزند ندارد، او، وارث امامعلیه السلام است و اجازه نمیدهد کسی در خانهی امام دفن شود. حضرت، با ظهور خود، ادعای او را باطل ساخت.
۴- مرحوم صدوق، بدون واسطه، از ابوالأدیان نقل میکند که:
من، خدمتگزار امام حسن عسکریعلیه السلام بودم و نامههای حضرت را به شهرهای اطراف میبردم. در بیماری وفات آن حضرت، بر وی وارد شدم. نامههایی نوشتند و به من دادند و فرمودند: ((آنها را به مدائن ببر. چهارده روز، غیبت تو طول خواهد کشید. روز پانزدهم، وقتی وارد سامرّا شدی، صدای نالهی عزا را از خانه من خواهی شنید و بدن مرا برای غسل داده بر روی مغسل میبینی.)).ابوالأدیان میگوید: پرسیدم: ((ای آقای من! در آن صورت، پس از شما، چه کسی امام خواهد بود؟)). فرمود: ((کسی که جواب نامهها را از تو بخواهد، او، جانشین من خواهد بود.)). عرض کردم: ((علامت دیگری بیفزایید!)). فرمود: ((کسی که بر من نماز بخواند، او، جانشین من است.)). عرض کردم: ((علامت دیگری بیفزایید!)). فرمود: ((کسی که بگوید در کیسهها چیست، او، جانشین من است.)).در این جا، هیبت حضرت، نگذاشت بپرسم: ((منظور از کیسهها چیست؟)).ابوالأدیان میگوید: ((نامهها را به مدائن بردم و جواب هایش را گرفتم. همان گونه که امام فرموده بود، روز پانزدهم، به سامرا برگشتم و دیدم از خانهی امامعلیه السلام صدای ناله و شیون بلند است و بدن آن حضرت، بر روی مغتسل قرار دارد و ((جعفر بن علی برادرش))، (فرزند امام علی النقیعلیه السلام) در کنار در منزل نشسته و شیعیان، دسته دسته، بر وفات برادرش، به او تسلیت میدهند و به جهت رسیدن او به مقام امامت، تبریک میگویند.)). با خود گفتم: ((اگر این شخص امام باشد، دیگر امامت شیعه، باطل شده است؛زیرا، من، سابقاً، او را با کارهای خلافی، چون شرب خمر و گوی بازی و طنبورنوازی میشناختم. با این حال، جلو رفتم و تسلیت و تهنیت گفتم. او، از من، چیزی نخواست. در این هنگام، عقید (غلام حضرت) نزد جعفر آمد و گفت: “آقای من! برادرتان کفن شده است. برخیز و بر وی نماز بخوان!”. جعفر و شیعیانی که اطرافاش بودند، حرکت کردند، در حالی که پیشاپیش آنان، دو نفر از مأموران دولت بنی عباس، به نام سمّان و حسن بن علی (معروف به سلمه از یاران معتصم عباسی) بودند.هنگامی که به خانهی امام رسیدیم، دیدم، امامعلیه السلام کفن شده، روی تخت قرار گرفته است. جعفر، جلو رفت تا بر برادرش نماز بخواند. همین که خواست تکبیر بگوید، کودکی گندم گون و پیچیده موی و گشاده دندان، بیرون آمد و عبای جعفر را کشید و گفت: ” ای عمو! عقب بیا که من، برای نماز بر پدرم، سزاوارترم.” جعفر، عقب آمد، در حالی که رنگاش پریده و زرد شده بود. کودک، جلو رفت و بر حضرت نماز خواند. آن گاه حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام را در کنار پدربزگوارش دفن کردند.)).ابوالأدیان میگوید: همان کودک، به من فرمود: “ای بصری! جواب نامههایی که به همراه داری، به من بده.”. من نیز پاسخها را به او دادم و با خود گفتم: “این، دو نشانه از علائم امامت که امام حسن عسکریعلیه السلام به من فرموده بود. فقط، نشانهی سوم باقی ماند.”.آن گاه به سوی جعفر بن علی رفتم. دیدم، ناراحت است و آه میکشد. یکی از شیعیان، به نام حاجز وشاء برای آن که حجّت را بر او تمام کند، از وی پرسید: ((این کودک چه کسی بود؟)). جعفر گفت: ((به خدا قسم! تا کنون او را ندیده و نشناسم.)).ابوالادیان میگوید: ((در همین حال که نشسته بودیم، جماعتی از قم رسیدند و خواستند خدمت امام حسن عسکریعلیه السلام برسند، وقتی از وفات حضرت آگاه شدند، پرسیدند: “به چه کسی تسلیت بگوییم؟”. آنان را به جعفر بن علی معرفی کردند. آنان، خدمت جعفر رسیدند و به او سلام کردند و تسلیت گفتند و افزودند: ((همراه ما، نامهها و اموالی است که باید بگویی از چه کسانی و چه قدر است تا بتوانیم آن را تحویل شما دهیم.”.جعفر، ناراحت شد و در حالی که لباساش را تکان میداد، برخاست و گفت: “شما، از ما، علم غیب میخواهید”.پس از رفتن جعفر، در حالی که این گروه متحیّر بودند، خادمی از درون خانهی امام بیرون آمده و نام یکایک صاحبان نامهها و اموال را به ایشان گفت و افزود: “همراه شما، نامههای فلانی و فلانی و کیسهای است که در آن هزار دینار سالم و دَه دینار تقلّبی وجود دارد.” شیعیان قم نیز نامهها و اموال را به آن خادم تحویل دادند و گفتند: “آن کس که تو را برای این کار فرستاده، همان، امام است.”جعفر، پس از این حادثه، نزد خلیفه (معتمد عباسی) آمد و آن را نقل کرد. معتمد نیز مأموران خود را برای تفتیش، به خانهی امامعلیه السلام فرستاد. آنان، صقیل کمال الدین (کنیز حضرت) را دستگیر کردند و آن کودک را از وی درخواست کردند. کنیز، با زیرکی، ادعا کرد، حامله است تا مسئلهی کودک را بپوشاند و دستگاه خلافت را، به انتظار تولّد کودک بنشاند.آنان نیز ساده لوحانه، کنیز را به قاضی ابی الشوارب سپردند، ولی مرگ عبیدالله بن خاقان (وزیر مقتدر عباسی) آنان را غافلگیر کرد و رشتهی کارهایشان به هم ریخت. از طرفی، قیام بردگان زنگی، در بصره، چنان آنان را سرگرم ساخت که از آن کنیز غافل شدند و او توانست به سلامت از نزد ایشان به منزل امام بازگردد.)).(۱۱)
در این جریان، امامعلیه السلام با حضور به جنازهی پدر و نماز خواندن بر او و در خواست جواب نامهها از ابوالادیان و معرّفی صاحبان نامهها به اهل قم و مقدار موجودی کیسهها، حجّت خداوند را معرّفی و مدّعی امامت را رسوا کرد. حضرت، با این که در شرایط تقیّه و استتار بودند، خدا جویان و حق طلبان را هدایت فرمودند.
پینوشت ها:
۱) منتخب الأثر، ص ۳۳۶ (به نقل از ینابیع المودة). مضمون این روایت، به روشها و طرق مختلف، از ائمهی اطهارعلیهم السلام رسیده است.
۲) گاهی گفته میشود: ((یکی از فوائد وجود امام، وساطت در فیض است.)). اگر منظور از آن، همان علّت غایی یا وساطت در فیوضات معنوی و تشریعی باشد، مورد قبول است، ولی اگر وساطت در ربوبیّت جهان و علیت فاعلی آن باشد، مورد قبول متکلّمان شیعه نیست یا مورد نقد و اشکال است. از این جهت، ما، از ذکر این عنوان، خودداری کردیم. البته توضیح کامل بحث علّت غایی بودن حضرات معصومینعلیهم السلام نیاز به مجال واسع دیگری دارد.
۳) بحارالأنوار، ج ۵۱، ص ۲۹ از کتاب الغیبة سیّد علی بن عبدالحمید). نظیر این روایت، در همان جلد، ص ۲۹ و ۳۰ نیز آمده است.
۴) این که خداوند به واسطهی حضرت مهدیعلیه السلام عرب را هدایت میکند، منافاتی با هدایت جهانی آن حضرت ندارد. شاید تأکید بر هدایت عرب، از جهت بلند پروازی و تعصّب خاص این نژاد است.
۵) منظور از مدرک معتبر، اصطلاح فقهی آن، یعنی حدیث صحیح یا موثّق نیست، بلکه مراد، آن است که حدیث یا داستان، در کتب معتبر اصلی شیعه، آمده باشد و سلسله سند متصل یا مرسل، به علمای معتبر شیعه و در نهایت به معصوم علیه السلام منتهی شود.
۶) مرحوم مجلسی، در بحار، ج ۵۲، ص ۵۰، میگوید: ((مراد از حقّیه، مستضعفان از اهل سنّت، ضعفای شیعه یا هر دو گروهاند.)).
۷) دهر: ۳۰٫
الغیبة، شیخ طوسی، ص ۲۴۶٫
۹) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۳٫
۱۰) کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۲٫ این داستان، از هدایت های تشریعی قسم نخست است.
۱۱) کمال الدین، صدوق، ج ۲، ص ۴۷۵٫
منبع: ماهنامه انتظار موعود – شماره5
دوازده رویداد مهم ماه شعبان
حوادث بسیار زیبا و خوشایندماه شعبان احتمالا در هیچ کدام از ماههای سال رخ نداده است در ماه شعبان هشتمین ماه در تقویم هجری قمری است.در ماه شعبان ده حادثه خوب و دوحادثه ناخوشایند رخ داده است ماه رجب ، شعبان و رمضان در میان مسلمانان اهمیّت زیادی دارند. از پیامبر اسلام ، چنین نقل شدهاست که شعبان «ماه من» است.
تقویم مناسبت های ماه شعبان المعظّم
روز دوم ماه شعبان:آغاز وجوب روزه
روز سوم ماه شعبان: ولادت امام حسین (ع)
روز چهارم ماه شعبان: ولادت حضرت عباس (ع)
روز پنج ماه شعبان:ولادت امام زین العابدین (ع)
روز نهم ماه شعبان:عقیقه برای امام حسین علیه السلام
روز دهم ماه شعبان:توقیع امام زمان (عج)برای شیعیان
روز یازدهم ماه شعبان:ولادت حضرت علی اکبر (ع)
روز نیمه ماه شعبان :ولادت حضرت بقیة الله الاعظم صلوات الله علیه
روز هجدهم ماه شعبان:وفات حسین بن روح نوبختی نایب امام زمان علیه السلام
روز نوزدهم ماه شعبان:جنگ بنی المصطلق
شرافت ماه شعبان المعظم
شعبان المعظم براى سالک الى الله بسیار با ارزش است . یکى از شبهاى قدر در این ماه مى باشد و کسى در آن متولد شده که خدا به واسطه او وعده پیروزى به تمامى دوستان ، پیامبران و برگزیدگانش – از زمانى که پدر ما حضرت آدم (على نبینا و آله و علیه السلام ) در زمین ساکن شده – داده است .
ماه شعبان ، ماه امامت
ماه رمضان ، ماه نبوت است و ماه شعبان ،ماه امامت . ماه رمضان ، لیلة القدر دارد وماه شعبان ، شب نیمه شعبان دارد که تالی لیلة القدر است .
خاطره سیلی خوردن یکی از محافظان امام خامنه ای
در یکی از ملاقات های عمومی آقا، جمعیت فشردهای توی حسینیه نِشسته بودن و به صحبتای ایشون گوش میدادن. من جلوی جمعیت، بین آقا و صف اوّل وایساده بودم.
اون روز، بین سخنرانی حضرت آقا، بارها نگاهم به پیرمرد لاغراندامی افتاد که شبکلاه سبزی به سر داشت و شال سبزی هم به کمرش.
تا سخنرانی آقا تموم شد، بلند شد و خیز برداشت طرف من و بلند گفت: «میخوام دست آقا رو ببوسم» امان نداد و خواست به سمت آقا برود که راه اون رو بستم. عصبی شد و تند گفت: «اوهووووی….چیه؟! میخوام آقا رو از نزدیک زیارت کنم. مثل اینکه ما از یه جد هستیم» صورت پیرمرد، انگار دریا، پرتلاطم و طوفانی میزد. کمکم، داشت از کوره در میرفت که شنیدم آقا گفتن: «اشکال نداره، بذار سید تشریف بیاره جلو» نفهمیدم تو اون جمعیت آقا چطور متوجه پیرمرد شد.
خودم رو کنار کِشیدم. پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد، انگار که پشت حریف قَدَری رو به خاک رسونده باشه، با عجله، راه افتاد به سمت آقا. پشت سرش با فاصله کمی حرکت کردم. هنوز دو سه قدم برنداشته بود که پاش به پشت گلیم حسینیه گیر کرد و زمین خورد. اومدم از زمین بلندش کنم که برگشت و جلوی آقا و جمعیت محکم کوبید توی گوشم و گفت: «به من پشت پا می زنی؟»سیلیاش، انگار برق 220 ولت خشکم کرد.
توی شوک بودم که آقا رو رو به روی خودم دیدم. به خودم که اومدم، آقا دست گذاشت پشت سرم و جای سیلی پیرمرد رو روی صورتم بوسید و گفت: «سوءتفاهم شده. به خاطر جدّش، فاطمه زهرا، ببخش!» درد سیلی همونموقع رفع شد. بعد سالها، هنوز جای بوسه گرم آقا رو روی صورتم حس میکنم.
چه کنيم تا محبوب ديگران شويم؟
جذابيت و محبوب ديگران شدن، ويژگي ذاتي نيست که اراده و خواست انسان در کم و زياد شدن آن بي تأثير باشد، بلکه اکتسابي است و هر کس مي تواند با تلاش پي گير و ايجاد عوامل و زمينه ها، به آن دست يابد.
جذابيت و محبوب واقع شدن، غير از زيبايي ظاهري است. ممکن است فردي زيبا اما نامحبوب باشد. برعکس، ممکن است کسي اصلا زيبا نباشد اما جذبه و محبوبيتي فوق العاده داشته باشد. پس اين دو مقوله را بايد از يک ديگر جدا کرد.
اما عوامل تأثيرگذار در ايجاد محبوبيت عبارت اند از:
1-آراستگي ظاهر
بعضي فکر مي کنند ژوليده بودن يا لباس هاي عجيب و غريب پوشيدن و يا قيافه و آرايش هاي غير متعارف و غير معمول داشتن، باعث شيفتگي ديگران و ايجاد محبوبيت مي شود، حال آن که اين گونه نيست، بلکه مهم، مرتب و تميز و هم آهنگ بودن در عين سادگي است. تميزي بدن و لباس و مرتب و اتو کشيده بودن، تأثير رواني خاصي بر افراد مي گذارد. اين امر به حدي مهم است که حتي پدر و مادر ناآراسته و شلخته هم، نزد فرزندان خود جذبه و محبوبتي ندارند. به همين دليل فرزندان اين قبيل خانواده ها نوعا اگر فرد آراسته و مرتبي را ببينند جذب او مي شوند و چه بسا ممکن است از او تأثير منفي بپذيرند و يا به انحراف کشيده شوند.
بنابراين آراسته باشيد تا ارزشمند و محبوب شويد. در سيره ي نبي مکرم آمده است: هرگاه مي خواست با کسي ملاقات کند خود را مي آراست و عطر مي زد.
2- نرم و ملايم بودن
سخن گفتن همراه با ملايمت و نرمي، حرمت ديگران را پاس داشتن، خوش اخلاق بودن و مؤدب و متين برخورد کردن، باعث محبوبيت مي شود. برعکس، هتاکي و عصبانيت در گفتار و عمل باعث نفرت و فراري دادن اطرافيان مي شود.
اگر بنابر ضرورت احساس کرديد در جايي بايد خشن باشيد، بدانيد که اصل اولي، ملايمت و نرم خويي است و بايد پس از برطرف شدن حالت اضطرار و ضرورت، بار ديگر به فکر به کارگيري ملايمت براي نفوذ در دنياي ديگران باشيد.
با ادب را ادب، سپاه بس است
بي ادب با هزار کس تنهاست
3- خود را محترم دانستن و به ديگران احترام گذاشتن
بعضي از افراد هتاک و ناسزاگو هستند و از تحقير و تمسخر ديگران ابايي ندارند. طبيعتا اين افراد، محبوب ديگران نخواهند بود و اخلاق زشت و برخوردهاي تحقيرآميز آنان با ديگران علاوه بر بي شخصيت نشان دادن طرف، تأثير منفي در اطرافيان خواهد داشت و مايه ي نفرت و دوري دوستان و اقوام خواهد شد.
4- حق شناسي و تشکر از ديگران
انسان، موجودي اجتماعي است و آسايش زندگي او به خدمات متقابل افراد به يک ديگر بستگي دارد. بر اين اساس، در يک چرخه ي عمومي، ضمن اين که هر فرد براي برطرف کردن نياز ديگران تلاش مي کند، ديگران نيز به رفع نيازهاي او مي پردازند. در چنين وضعيتي است که اخلاق شکرگزاري شکل مي گيرد و اسلام چنين اخلاقي را توصيه مي کند.
از جمله آثار پاسداشت ديگران و تشکر از خدمات آنان، ايجاد محبت است. به هر ميزان که انسان، قدرشناس ديگران باشد به همان ميزان محبوب خواهد شد.
5-آغاز به سلام
پيش دستي در سلام، از محسنات اخلاقي است که بزرگان دين، مخصوصا پيامبر گرامي اسلام(ص) همواره به آن عمل مي کردند و ديگران را به آن فرا مي خواندند. تأثير سلام در ايجاد محبوبيت بر کسي پوشيده نيست و همه ي ما آن را بارها تجربه کرده ايم و نيازي به توضيح نيست.
در ادامه - به سبب مجال اندک - بعضي ديگر از مهارت هاي لازم را براي نفوذ در ديگران و ايجاد محبوبيت فهرست وار ذکر مي کنيم:
6-گذشتن از لغزش هاي ديگران؛
7- هديه دادن و پاسخ دادن به هديه ي ديگران؛
8- اظهار کردن دوستي خود به ديگران:
اظهار دوستي با کلمات، عامل مهم نفوذ در قلب هاست؛
9- تعريف کردن از کساني که کار خوبي انجام مي دهند، چرا که ستايش، در نفس انسان اثر مي گذارد. البته ستايش نبايد زياده از حد باشد که اثر معکوس خواهد داشت و چاپلوسي تلقي مي شود؛
10- متواضع بودن:
فروتني باعث رفعت مقام و جلب محبوبيت است و خود بزرگ بيني و برتري طلبي، مايه ي نفرت و فراري دادن ديگران؛
زراه خاکساري کسب عزت کرده ام صائب
که چون خورشيد، هم بالاي سر، هم زير پا باشم(1)
11- به جاي عيب جويي از ديگران، به اصلاح عيب هاي خود پرداختن؛
12- نصيحت ديگران در مواقع لازم با حفظ آبروي آن ها؛
13- سکوت به موقع و گوش دادن به حرف هاي ديگران: اصولا مردم کسي را که به حرف آن ها گوش مي دهد بيشتر از آدم پرحرف، دوست دارند؛
14- پرهيز از منت گذاشتن و منتظر تشکر نماندن؛
15- ايمان و عمل صالح در ايجاد محبت تأثير بسزايي دارد. در قرآن کريم مي خوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا؛ (2) خداوند رحمان کساني را که ايمان آورده اند وکارهاي شايسته کرده اند، محبوب همه مي گرداند.»
پي نوشتها:
1- صائب تبريزي.
2- مريم(19) آيه ي 96.
منبع: مجله ي معارف اسلامي شماره 71
صبح از طلیعه ایام زینب است
پاینده تا به شام ابد نام زینب است
در راه دین لباس شهامت چو دوختند
زیبنده آن لباس بر اندام زینب است
وفات حضرت زینب(س) تسلیت باد
بی مِهر تو قبول صلوة و صیام نیست
تکبیر و حمد و نیت و رکن و قیام نیست
تبلیغ دین احمد مرسل تمام نیست
ما را به جز تو بعد پیمبر امام نیست
این مذهب و عقیده و ایمان"میثم"است
حتی بهشت گـر تـو نباشی جهنم است
اللهم صل و سلم و زد و بارک علی السید المطهر و الامام المظفر و الشجاع الغضنفر , ابی شبیر و شبر , قاسم طوبی و سقر الانزع البطین,الاشجع المتین,الشرف المکین,العالم المبین,الناصر المعین , ولی الدین , الوالی الولی , السید الرضی , الامام الوصی,الحاکم بالنص الجلی , المخلص الصفی,مولی الموحّدین، کهف الزاهدین، ملجأ العابدین، تاج العارفین، امیرالمؤمنین،الدفون بالغری لیث بنی غالب,مظهر العجائب, مُظهر الغرائب، مفرّق الکتائب،الشهاب الثاقب,الهزبر السالب و نقطه دائرة المطالب , اسد الله الغالب , غالب کل غالب و مطلوب کل طالب , صاحب المفاخر و المناقب , امام المشارق و المغارب , مولانا و مولی الکونین و الثقلین . الامام بالحق ابا الحسنین صلوات الله و سلامه علیه و روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.الصلوة و السلام علیک و علی آلک یا ابا الحسنین , یا امیر الموءمنین , علی بن ابی طالب , یا اخ الرسول , یا زوج البتول , یا ابا السبطین , یا حجة الله علی خلقه , یا سیدنا و مولانا , انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا فی الدنیا و الآخره , یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله.
بی مِهر تو قبول صلوة و صیام نیست
تکبیر و حمد و نیت و رکن و قیام نیست
تبلیغ دین احمد مرسل تمام نیست
ما را به جز تو بعد پیمبر امام نیست
این مذهب و عقیده و ایمان"میثم"است
حتی بهشت گـر تـو نباشی جهنم است
اللهم صل و سلم و زد و بارک علی السید المطهر و الامام المظفر و الشجاع الغضنفر , ابی شبیر و شبر , قاسم طوبی و سقر الانزع البطین,الاشجع المتین,الشرف المکین,العالم المبین,الناصر المعین , ولی الدین , الوالی الولی , السید الرضی , الامام الوصی,الحاکم بالنص الجلی , المخلص الصفی,مولی الموحّدین، کهف الزاهدین، ملجأ العابدین، تاج العارفین، امیرالمؤمنین،الدفون بالغری لیث بنی غالب,مظهر العجائب, مُظهر الغرائب، مفرّق الکتائب،الشهاب الثاقب,الهزبر السالب و نقطه دائرة المطالب , اسد الله الغالب , غالب کل غالب و مطلوب کل طالب , صاحب المفاخر و المناقب , امام المشارق و المغارب , مولانا و مولی الکونین و الثقلین . الامام بالحق ابا الحسنین صلوات الله و سلامه علیه و روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.الصلوة و السلام علیک و علی آلک یا ابا الحسنین , یا امیر الموءمنین , علی بن ابی طالب , یا اخ الرسول , یا زوج البتول , یا ابا السبطین , یا حجة الله علی خلقه , یا سیدنا و مولانا , انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا فی الدنیا و الآخره , یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله.
چگونگی داشتن تمركز ذهن در نماز؛ حجتالاسلام والمسلمین انصاریان | 1393-1-5 |
نماز فرصتی است تا بنده با مولای خود سخن بگوید و تا اوج بندگی به پرواز در آید. به نقل از سایت ستاد اقامه نماز |
موضوع: عترت و قرآن عناصر محوري حضور قرآن در نهج البلاغه به نقل از سایت اسراء از مقالات آیت الله جوادی آملی
عنوان: قرآن در نهج البلاغه
عناصر محوري حضور قرآن در نهج البلاغه و رهنمود نهج البلاغه دربارهٴ قرآن را سه ركن اساسي تشكيل ميدهد:
1. تطبيق محتواي نهج البلاغه با مضمون قرآني و تعليل مطالب آن با آيات كتاب خدا و ظهور مطالب قرآني در سخنان علي بن ابيطالب(عليهالسلام).
2. استشهاد اميرالمؤمنين(عليهالسلام) به آيات خاص قرآن و تمسّك آن حضرت(عليهالسلام) در موارد مخصوص به بخشي از آيات الهي قرآن حكيم.
3. تعريف، ترغيب و تبيين حقيقت قرآن كريم از زبان علي بنابيطالب(عليهالسلام) در نهج البلاغه.
تفاوت جوهر عنصر محوري در موارد اول و دوم، با عنصر محوري در مورد سوم، آن است كه آن دو محور از درون با قرآن كريم ارتباط دارند؛ ولي ديگري از بيرون با آن پيوند مييابد؛ لذا، ميتوان دو عنصر قبلي را از سنخ تفسير قرآن و تشريح مفاهيم قرآني دانست و عنصر سوم را از سنخ علوم قرآني و معرفت مبادي آن محسوب كرد. به تعبير ديگر، محصول در محور اول و دوم اين است كه قرآن چه ميگويد و محور سوم ميگويد كه قرآن چيست و چگونه فهميده ميشود.
گرچه در عنصر محوري دوم، سخن از استشهاد به بعضي از آيات قرآن كريم است، هيچ منافاتي با عنصر محوري اول كه تمام معارف نهجالبلاغه را منطبق با تصريح يا تلويح قرآني و يا استنباط شده از جمعبندي آيات آن ميداند، ندارد؛ زيرا صرف استدلال نكردن با آيات قرآني در غير موارد شاهد آوردن، مستلزم بيگانگي مطالب نهج البلاغه با مفاهيم قرآني نخواهد بود.
چون اين شاهد آوردن، بر اثر ضرورت يا درخواست سائلان و مانند آن صورت گرفت و هرگز مفيد حصر نيست تا دلالت كند بر اينكه، هماهنگي مطالب نهجالبلاغه با قرآن فقط در موارد ياد شده است. گرچه ممكن است شناخت دروني و بيروني برخي از كتابها يا بعضي از فنون علمي با هم فرق وافر داشته باشد، امّا نميتوان شناخت بيروني كتاب مخصوص يا فن خاص علمي را با استناد به متن آن تأمين كرد.
ليكن قرآن كريم اين ويژگي را دارد كه برابر آن ميتوان قرآن شناسي پيشين و قرآن شناسي پسين را با بررسي محتواي خود قرآن تأمين كرد؛ زيرا قرآن كلام و كتاب خداوندي است كه ظاهر و باطن و اوّل و آخر است؛ به اين معنا كه ظهور او عين بطون وي و بطون او عين ظهورش است[1]؛ همانگونه كه اوّل بودن او عين آخر بودنش و آخر بودنِ وي، عين اوّل بودنِ اوست،[2] و اگردرون و بيرون متكلم و صاحب كتابْ عين هم باشد، درون و بيرون كلام و كتاب او نيز بيگانه از هم نخواهد بود؛ لذا، ميتوان با تدبّر در درون قرآن كريم، هم مفاهيم قرآني را استنباط كرد و هم علوم قرآني را صيد كرد؛ به تعبير ديگر، هم فهميد كه قرآن چه ميگويد و هم فهميد كه قرآن چگونه ميفهماند.
حضرت علي(عليهالسلام)، به دليل احاطه تام بر قرآن كريم، گذشته از اينكه عنصر محوري اول و دوم قرآن شناسي را ارائه فرموده است، عنصر محوري سوم قرآنشناسي را نيز به خوبي به ديگران كه از بيرون درباره اين كتاب سترگ آسماني به بحث مينشينند، آموخته است. در طي مباحث كوتاه آينده، جداگانه به اين مطالب اشاره ميشود.
آنچه در اين مقدمه مطرح ميشود، تبيين حريم بحث در اين رساله مختصر است و آن اينكه دو عنصر محوري اول و دوم از مدار كلام كنوني خارج است و آنچه رسالت اين رساله را تعيين ميكند با گفت و گو درباره عنصر محوري سوم از ديدگاه نهج البلاغه است كه معرفت قرآن از بيرون با ديدگاه كتاب مزبور باشد.
مطالبي كه در فصول آينده ارائه ميشود، بخشي از آن راجع به اهلبيت عصمت و طهارت(عليهمالسلام) به ويژه عليبن ابيطالب(عليهالسلام) در قرآن شناسي و برخي از آن ناظر به سخنان اميرالمؤمنين(عليهالسلام) درباره چگونگي قرآن است و از هر دو بخش نمونه مختصري ارائه ميشود كه به منزله فهرست اجمالي معارف حضرت علي(عليهالسلام) درباره كتاب الهي است.
فصل يكم.
انسان كامل، قرآن تكويني است
حضرت علي بن ابيطالب(عليهالسلام) مصداق بارز انسان كامل و خليفه تامّ الهي است. چنين انساني به همه حقايق جهان امكان كه همان مجالي اسماي حسناي خداوند و مظاهر صفات علياي اويند، آگاه است و به استناد آيه كريمه ﴿و عَلّمَ ادمَ الأسماءَ كُلّها ثمّ عَرضَهُم علي الملائكةِ فقال أنبئوني بأسماءِ هؤلاءِ إن كُنتمْ صادقين﴾.[3]
انسان كامل كه همان مقام رفيع آدميت تامّ است، نه شخص خاصّ آدم(عليهالسلام) همه اسماي تكويني الهي را، به علم شهودي، نه حصولي، دارد و چنين علمي با يافتن معلوم همراه است.
احاطه انسان کامل بر اسماي حسناي الهي
لذا تمام نامهايي كه مجالي اسماي حسناي خداوند است، مشهود و محاط خليفه الهي خواهند بود و چنين وجدان، احاطه كتاب بر مكتوب است. از اين جهت، اگر هر موجودي را كلمه، آيه، يا سوره خاص بدانيم، انسان كامل كه كون جامع است تمام كلمات، آيات و سُوَر جهان را دارد و حقيقت چنين خليفة اللهي، همان كتاب جامع خداوندي است.
با بررسي اينكه الفاظ براي ارواح معاني وضع شدهاند، نه براي مصاديق مادّي آنها، گرچه هنگام وضع الفاظ معهود و متعارف غير از مصاديق مادّي براي واضع چيز ديگري معلوم نبوده است، اطلاقِ عنوان كلمه، كتاب، و مانند آنها بر موجود عيني از قبيلِ عقل، نفس، آسمان، زمين و نظاير آن مَجاز نخواهد بود و اگر نزد توده مردم هم چنين اطلاقي مَجاز باشد، نزد خواص كه اصطلاح ويژه خود را دارند، كلمات ياد شده در نظر آنان با وضع تعيّني يا نقل يا اشتراك و مانند آن، معناي عام پيدا كرده است و هرگز نزد اين محقّقان، اينگونه معارف ياد شده مجاز نخواهد بود.
لذا، آنچه شيخ محمود بن امين الدين عبدالكريم بن يحيي شبستري تبريزي از مشاهير قرن هشتم هجري فرموده است، حقيقت است؛ نه مَجاز، و بدون تكلف ادبي قابل پذيرش؛ زيرا وي چنين سروده است:
به نزد آنكه جانش در تجلّي است ٭٭٭٭ همه عالم كتاب حق تعالي است
آنچه سيّد علي بن محمد بن افضل الدين محمد تركه خجندي، ملقّب به صائن الدين و مكنّا به ابو محمد، از مشاهير قرن نهم هجري در شرح بيت مزبور فرموده است، صائب نيست؛ زيرا وي در شرح بيت ياد شده، چنين فرموده است: «… همه عالم از تحت ثري تا وراي فلك، كتاب حق است به تقدير حذف مضاف؛ يعني مثل كتاب حق است… » [4]؛ زيرا عنوان جوهر، عَرَض، إعراب، حروف و نظاير آن، اگر هم به لحاظ اصل وضع حقيقت نباشد، در اصطلاح كساني كه جان آنها در تجلّي استْ بدون تجوّزِ در كلمه يا مَجاز در إسناد، ميتوان هر موجود عيني را كلمه، كتاب و آيه الهي دانست.
از اين جهت يعني صحّت اطلاق عنوانهاي ياد شده تدوين، سهم بيشتري از تكوين ندارد و تكوين كمتر از تدوين سهيم نيست؛ بلكه سهم كتاب تكويني، بيش از بهره كتاب تدويني است؛ زيرا سهم مصداق كاملْ بيش از سهم مصداق غير كامل است، از لحاظ اندراج تحت معناي جامع و انطباق مفهوم عام بر مصداق.
جناب شبستري، در همين راستا، فرمودهاند:
به آخر گشت پيدا، نفس انسان ٭٭٭٭ كه برنس آمد آخِر، ختم قرآن
يعني همان طور كه در نظام تكوين به لحاظ قوس نزول، اوّل عقل، دوم نفس كل و در آخِر نفسِ انسان پديد آمد، از جهت ترتيب آيات تدويني نيز انسان، در پايان قرآن قرار گرفت: ﴿قل أعوذ برب الناس ٭ ملك الناس ٭ إله الناس… ٭ من الجنّة و النّاس﴾.[5]
يعني آنچه در اوايل و اواسط قرآن كريم آمد، ناظر به مقام كون جامع و عيني همه اسماي الهي نيست. تنها انسان است كه واجد همه اسماي حسناي الهي و صفات علياي خداوندي است، و در آخِر قرآن به عنوان مربوب مخصوص خداوند مطرح ميشود.
كسي كه از راه كتاب تدويني، پي به كتاب تكويني ميبرد، بهره حصولي خواهد يافت؛ ولي كسي كه از راه كتاب تكويني به اسرار كتاب تدويني ميرسد، نصيب او علم شهودي خواهد بود.
اهل بيت (عليهم السلام) بهترين معرف قرآن
با بيان گذشته، معلوم ميشود بهتر از اهل بيت عصمت كه اميرالمؤمنين(عليهالسلام)، سيّد اولياي خدا و خلفاي الهي است، كسي نيست كه قرآن را از بيرون معرفي كند؛ همانگونه كه در تبيين محتواي دروني قرآن نيز هيچ چيز يا هيچكسي بهتر از آنها نخواهد بود و اگر درباره خود قرآن جستواجو شود، آن هم چون همتاي انسان كامل است، در حكم خود انسان كامل است؛ نه برتر از او.
گرچه در عالم ملك و در نشئه تكليف، مراحل نازل انسان ملكوتي و كامل، تابع حقيقت قرآن خواهد بود، ولي در ارزيابي بايد حساب هر مرحله از قرآن را با مرحله خاص از مقامهاي رفيع انسان كامل، به دقّت بررسي كرد.
براي تذكّر، برخي از تعبيرهاي اهل معرفت درباره اطلاق كتاب بر موجود تكويني بازگو ميشود.قيصري (متوفاي 751ه.ق)، در فصل پنجم از مقدمه شرح فصوص ابن عربي، فرموده است: «بايد معلوم باشد كه همه عوالم از كل و جزئي، كتابهاي الهياند؛ چون به كلمات تامّهٴ آنها احاطه دارند. عقل اوّل و نفس كلّي، دو كتاب الهياند و گاهي به عقل اول، امّ الكتاب گفته ميشود».[6] و اين شعر را در چند مورد كتاب[7] خود به حضرت علي بن ابيطالب(عليهالسلام) نسبت ميدهد:
فأنت الكتاب المبين الذي ٭٭٭٭ بأحرفه يظهر المُضمَر
چنان كه مرحوم فيض كاشاني نيز آن را در صافي به اميرالمؤمنين(عليهالسلام) منسوب ميداند و چنين ميفرمايد:
«اطلاق كتاب، بر انسان كامل، در عُرف اهل اللّه و اولياي خاص او شايع است».[8]
محمد بن حمزه فناري (761 ـ 834) از مشاهير قرن هشتم و نهم در شرح مفتاح الغيب، صدرالدين محمد بن اسحاق بن يوسف بن علي قونوي (606 ـ 673) از بزرگان قرن هفتم هجري، چنين فرموده است: كتاب دو قسم است: فعلي و قولي؛ آنگاه قرآن كريم را ترجمه حقيقت رسولاكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) معرفي كرده و حديث «كان خُلُقه القرآن» را اشاره به آن دانسته است.[9]
صدرالدين قونوي در فكوك، سرّ نامگذاري انبياء(عليهمالسلام) به كلمات و نيز سرّ نامگذاري حق سبحانه و تعالي ارواح بلكه موجودات را به اين نام (كلمات)، موقوف بر شناخت چگونگي ايجاد و ماده كه آفرينش از آن و به توسط آن و در آن واقع ميشود دانست و اظهار داشت كه اصول آن را در تفسير «فاتحة الكتاب» و در كتاب نفحات ياد كردهام؛ آنگاه راز اجمالي آن را در اين دانست كه خداوند از تأثير ايجادي خويش به عنوان قول، ياد كرده است[10]؛ ﴿إنّما قولنا لشيء إذا أردناه أن نقول له كن فيكون﴾ [11]؛ يعني اگر ايجاد، همان قول و تكلّم است، پس موجود همان مَقُول و كلمه خواهد بود.
قونوي در نفحات چنين ميگويد: هر كدام از موجودات كه در علم حق متعالي، تعيّن علمي يافت و هنوز به صبغه وجودي مُنضَبِق نشد، حرف عيني ناميده ميشود و به اعتبار تعقّل آن با لوازم خاص قبل از صِبغه ياد شده، كلمه غَيْبي ياد ميشود و به اعتبار ظهور حق سبحانه به وسيله آنها و انسحاب و جريان حكم تجلّي بر آنها و بر لوازم آنها كلمه وجودي ناميده ميشود و به اعتبار، موجودات، كلمات خداوندند و نامها در اثر اختلاف اجناس، انواع و سپس اشخاص، مختلف خواهد بود.[12]
جامعيت انسان کامل
چون انسان كامل، جامعِ همه كمالها و نيز تمام كلمهها خواهد بود، ميتواند بگويد: «اُعطيت جوامع الكلم» [13]؛ چنانكه درباره رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) وارد شد و نيز آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) درباره اميرالمؤمنين(عليهالسلام) فرمود: «أُعطي علياً جوامع العلم»[14]. گرچه همان عنوان جوامع الكلم، كافي است؛ زيرا مقام انسان كامل، بيش از يك حقيقت نيست و در نشئه ملك، برابر آيه 60 سوره آلعمران ﴿و أنفسنا و أنفسكم﴾ وجود مبارك علي بنابيطالب(عليهالسلام) همان روح مطهّر رسولاكرم و گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) خواهد بود.
غرض آنكه حقيقت انسان كامل، طبق شهادتِ صاحب نظران انسانشناس، همان كتاب جامع و مهيمن بر ساير كتابها، كلمهها و موجودهاست؛ زيرا وي مظهر اسم (اللّه) اعظم است و اما ديگر موجودها مظهر اسماي ديگر.
قونوي در مواردي از فكوك به اين مطلب پرداخت كه قلب انسان كامل، مستواي اسم اللّه است كه آن اسم ذات ميباشد.[15] انسان كه كون جامع است، خليفه خداوندي است كه محيط به تمام اشياست؛ زيرا خليفه بايد خلأ «مستخلف عنه» را پر كند و اگر «منوب عنه» هيچ خلأ نداشت، خليفه او مظهر محيط بودن او خواهد بود و مظهر خداوند محيط، همانا كون جامع است.
اميرالمؤمنين(عليهالسلام) هم شمّهاي از فضايل مردان الهي را كه به مَنصب ملكوتي خلافت خداوند نايل آمدند، چنين بازگو ميفرمايد: «…هجم بهم العلم علي حقيقة البصيرة و باشروا روح اليقين و استلانوا ما استوعره المُترفونَ و أُنِسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنيا بأبدان أرواحها مُعلّقة بالمحلّ الأعلي، أُولئك خلفاء اللّه في أرضه و الدُّعاةِ إلي دينه. آه آه! شوقاً إلي رؤيتهم».[16]
محدود نبودن قلمرو خلافت خليفه خدا
منظور از خلافت در زمين اين نيست كه قلمرو خلافت او محدوده زمين است؛ بلكه مراد آن است كه گرچه منطقه خلافت او بسيار وسيع است، وجود مُلكي و عنصري او در زمين به سر ميبرد. حضرت علي(عليهالسلام)، از خود به عنوان خليفة اللّه و ولي اللّه ياد ميكند؛ همانگونه كه در بخشنامههاي رسمي خود كه براي كارگزاران امور مالي و صدقات مينوشت، چنين مرقوم ميفرمود: «ثم تقول: عباداللّه! أرسلني إليكم ولي اللّه وخليفته… » [17] و درباره انسان كاملي كه اين عنوان قابل إنطباقْ بر حضرت مهدي(عليهالسلام) ارواحنا فداه است، چنين فرموده است: «بقية من بقايا حجّته، خليفة من خلائف أنبيائه».[18]
بنابراين، جهان بيروني كتابي است صامِت و جهان دروني، يعني انسان كامل و خليفه الهي، كتابي است ناطق و قرآن تدويني كه رموز جهان بيرون را دربر دارد، انسان كامل، همه آنها را در نهان و نهاد خويش مشهود مييابد.
جناب شيخ محمود شبستري در اينباره در موارد مختلف از گلشن راز ميفرمايد:
جهان جمله فروغ نور حق دان ٭٭٭٭ حق اندر وي ز پيداييست پنهان
جهان انسان شد و انسان جهاني ٭٭٭٭ از اين پاكيزهتر نَبْوَد بياني
جهان آنِ تو و تو مانده عاجز ٭٭٭٭ ز تو محرومتر كس ديده هرگز
جهان را سر به سر در خويش بيني ٭٭٭٭ هر آنچه آيد آخِرْ پيشْ بيني
تذكر. گاهي عنوان خليفه بر خداوند سبحان، نسبت به عَبد سالك صالح متوكّل بر او اطلاق ميشود كه نظير عنوان مؤمن است كه هم بر خداوند اطلاق ميشود و هم بر بنده او و بحث آن در تبيين «المؤمن مرآة المؤمن» مطرح است. جريان اطلاق عنوان خليفه بر خداوند، در نهج البلاغه به صورت نيايش حضرت علي(عليهالسلام) هنگام عزم بر سفر چنين آمده است: «اللّهم أنت الصاحب في السفر و أنت الخليفة في الأهل و لا يجمعهما غيرك لأن المستخلف لا يكون مستصحباً و المستصحب لايكون مستخلفاً».[19]
آنچه اطلاق عنوان خليفه را بر خداوند، پيچيده ميكند، همانا اصالت او و فرعيت بنده اوست؛ بنابراين، چگونه تصور صحيحي براي خلافت اصل از فرع ميتوان داشت؟ و آنچه اطلاق عنوان خليفه را بر بنده نسبت به خداوند دشوار ميكند، نداشتن تصور درستي از خلافت نسبت به خداوندياست كه بر همه چيز احاطه دارد و هيچ ذرّه از او خالي نيست و او نيز از هيچ موجودي غايب نيست تا خَلف و وراي او تصور شود كه بنده او در غيبتش عهدهدار كار مخصوص او شود. البته، به طور اجمال، اين مسائل مورد اشاره قرار گرفت و علاج آن بازگو شد.
فصل دوم.
استحقاق علي بنابي طالب(عليهالسلام) براي معرّفي قرآن حكيم
استحقاق اميرالمؤمنين(عليهالسلام)، براي بررسي ابعاد گوناگون قرآن، از دو جهت قابل اثبات است: يكي از آن جهت كه آن حضرت(عليهالسلام) از اهل بيت طهارت(عليهمالسلام) است و هرچه درباره استحقاق آن ذاتهاي مقدّس براي تحليل قرآن و معارف آن رسيده باشد، شامل حضرت علي(عليهالسلام) خواهد شد و ديگر، از جهت نصوص ويژهاي كه درباره صلاحيت علمي و عملي شخص آن حضرت(عليهالسلام) رسيده است. امّا از جهت اوّل، يعني ادلّه اولويت تعييني اهلبيت(عليهمالسلام) و استحقاق حتمي آنها براي تبيين علوم و مفاهيم قرآني، گذشته از حديث ثقلين كه سنّي و شيعه به سند و متن آن اذعان دارند، سخنان حضرت علي(عليهالسلام) درباره عظمت اهلبيت عصمت(عليهمالسلام) است.
زيرا آن حضرت در اينباره چنين فرموده است: «هُم مَوضِعُ سِرّهُ و لجأ أمره و عيبةُ عِلمه و موئل حُكمِهِ و كُهوفُ كتبه و جبال دينه؛ بهم أقام انحناء ظهره، و أذهب ارتعاد فرائصه» [20]، «لا يقاس بآل محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) من هذه الأُمة أحدٌ و لا يسوّي بهم من جَرَتْ نعمتهم عليه أبداً. هُم أساس الدين و عماد اليقين… و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة».[21]
«بنا يُستَعطي الهُدي و يُستَجلي العَمَي» [22]؛ «فيهم كرائم القرآن وهم كنوز الرحمان إن نَطَقوا صَدَقوا و إن صَمَتوا لم يُسبَقوا» [23]؛ «هم عَيشُ العلم و مَوتُ الجهل. يخبركم حلمُهم عن عِلمهم و ظاهرهم عن باطنهم و صَمتُهُم عن حِكم منطقهم. لا يخالفون الحق و لا يختلفون فيه. هم دعائم الإسلام و ولائج الإعتصام. بهم عاد الحق إلي نصابه و انزاح الباطل عن مقامه و انقطع لسانه عن مَنَبة. عَقَلوا الدين عَقلَ وِعايَة و رِعاية لا عقل سَماعٍ و روايةٍ؛ فإنّ
رواة العلم كثير و رعاته قليل» [24]؛ «ان اللّه تبارك و تعالي طَهَّرنا و عَصَمَنا و جَعَلَنا شهداء علي خلقه و حجباً علي عباده و جعلنا مع القرآن و جعل القرآن مَعَنا لا نفارقه و لا يفارقنا».[25]
«فأين تذهبون و أنّي تؤفكون… و بينكم عِترة نبيّكم و هم أزمّة الحقّ و أعلام الدين و ألسِنةُ الصدق؛ فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن و ردوهم ورود الهيم العطاش، أيها الناس خذوها عن خاتم النبيين(صلّي الله عليه وآله وسلّم) أنه يموت من مات منّا و ليس بميّت و يبلي من بَلِي منّا و ليس ببالِ» [26]؛ «نحن شجرة النبوة و محطّ الرسالة و مختلف الملائكة و معادن العلم و ينابيع الحِكم» [27]، «انّا صنائع ربّنا و الناس بعدُ صنائع لنا».[28]
فضايل علمي و عملي اهلبيت(عليهمالسلام) بيش از آن است، كه در نهج البلاغه گردآوري شده است، و هم مجموع آنچه در كتاب مزبور آمده، به مراتب بيش از آن است كه ما نقل كرديم.
يادآوري عظمت اهل بيت(عليهم السلام)
خلاصه آنچه تا كنون درباره عظمت اهلبيت(عليهمالسلام) يادآوري شده، عبارت است از:
1. خاندان معصوم رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) حامل اسرار خدا و صندوق دانش او و قرارگاه كتابهاي آسماني خدا و سلسله جبال دين اويند.
2. هيچكس از اُمّت اسلامي به اهل بيت عصمت(عليهمالسلام) نميرسد و با آنها سنجيده نميشود. آنان پايه دين و ستون يقيناند.
3. به وسيلهٴ اهل بيت(عليهمالسلام) هدايت عطا ميشود و كوري باطني انسانها علاج ميشود.
4. حقيقتِ قرآنِ حكيم و آيات كريمه او درباره آنهاست و رموز آن در آنها مستقر است و اينان گنجهاي خداي رحماناند. اگر سخن بگويند، در گفتار خود صادقاند و اگر ساكت شوند، چيزي آنها را به سكوت محكوم نكرده است و مقهور هيچ مقام خارجي نبودهاند؛ بلكه چون خودشان صاحبان سخن و اميران كلاماند، سخن گفتنْ اسير آنان است و در اختيارشان قرار دارد. هر وقت مصلحت باشد، سخن ميگويند و هر زماني كه سخن گفتن مصلحت نباشد، ساكت خواهند بود.
5. آنها حيات دانشاند و علم به وسيله آنها زنده است. درباره حقّ، نه مخالفاند و نه مختلف و به وسيله آنان است كه حق به نصاب لازم خود بر ميگردد و باطل از جايگاهش بركنار ميشود. اينان، دين خدا را عاقلانه در خود جاي ميدهند و دستورهاي آن را رعايت ميكنند؛ نه اينكه فقط در محدوده گوش و زبان خود آن را فراگيرند.
6. خداوند آنان را از گزند گناه نگاه داشته و شاهدان اعمال بندگان خود قرار داده و آنها را با قرآن قرين و قرآن را با آنها همراه ساخته؛ به طوري كه هرگز قرآن را رها نميكنند و قرآن نيز آنان را رها نخواهد كرد.
7. هركس راهي جداي از راه خاندان پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را طي كند، گمراه است. زمامداران حقّ و پرچمهاي دين و زبانهاي صدق، حقيقتِ اهلبيت طهارت(عليهمالسلام) است و بايد آنها را به بهترين درجات قرآني منزل داد و همانند شتران تشنه كام، به كوثر زلال معرفت آنان وارد شد.
8. اگر حسب ظاهر، يكي از آنان بميرد، حقيقت ولايت و امامت او زنده است، و حقيقت او هيچگاه فرسوده نميشود.
9. اهلبيت طهارت(عليهمالسلام)، مخلوق و دست پرورده خداوند سبحاناند؛ ولي ديگران به اين منظور پرورده ميشوند كه از بركات و حسنات علمي و عملي آن ذاتهاي نوراني بهرهمند شوند.
اما از جهت دوم، يعني ادلّه اولويت تعييني شخص اميرالمؤمنين(عليهالسلام) نسبت به امّت اسلامي براي تبيين علوم و مفاهيم قرآني، سخنان آن امام همام(عليهالسلام) درباره شخصيت علمي خود اوست كه برخي از آنها در حضور رسولاكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و با تقرير آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) صادر شده است. حضرت علي(عليهالسلام) درباره خود چنين ميفرمايد: «اري نور الوحي و الرسالة و أشمّ ريح النبوّة» [29]؛ «إنّي لعلي يقينٍ من ربّي و غير شبهةٍ من ديني» [30]؛ «ما شككت في الحق مُذ
أُريته» [31]؛ «و انّ معي لبصيرتي ما لبّستُ و لا لَبِسَ عليّ» [32]، «انّ الكتاب لَمعي ما فارقته مذ صحبته» [33]؛ «بل اندمجت علي مكنون علم، لو بُحتُ به لاضطربتم اضطراب الارشيّة في الطوي البعيدة» [34] «فَاسْألوني قبل أن تفقدوني؛ فوالذي نفسي بيده لا تسألوني عن شيء فيما بينكم و بين الساعة و لا عن فئة تهدي مائة و تُضِلُّ مائةً الاّ أنبأتكم بناعقها و قائدها و سائقها و مُناخ ركابها و محطّ رحالها… » [35]؛ «اَنَا بطرق السماء أعلم منّي بطرُق الأرض» [36]؛ «ليس كل أصحاب رسول اللّه(صلّي الله عليه وآله وسلّم) من كان يسأله و يستفهمه… و كان لا يمرّ بي من ذلك شيء الاّ سألتُ عنه و حفظته» [37]، «ألَم أعمَل فيكم بالثَقل الأكبر و أترك فيكم الثقلَ الأصغر».[38]
مناقب علمي و عملي حضرت علي(عليهالسلام) به مراتب بيش از آن است كه در نهج البلاغه آمده؛ زيرا سراسر اين كتاب شريف، بيانگر فضايل آن حضرت(عليهالسلام) است؛ چنانكه فضايل مزبور، بيش از منقول آن است.
عظمت علمي و عملي اميرالمؤمنين(عليه السلام)
خلاصه آنچه تا كنون درباره عظمت علمي و عملي حضرت علي(عليهالسلام) نقل شده، عبارت است از:
1. حضرت علي(عليهالسلام)، نور وحي و رسالت را با چشم ملكوتي خود ميديد، و بوي نبوّت را با شامّه دروني خويش استشمام ميكرد.
در نهان انسانِ صالح، حواس ديگري وجود دارد كه با شامه آن بوهاي غيبي را استشمام ميكند؛ مانند آنچه حضرت يعقوب(عليهالسلام) فرموده است: ﴿إنّي لأجد ريح يوسف لولا أن تفنّدون﴾ [39] و منظرههاي غيبي را ميبيند: ﴿كلاّ لو تعلمون علم اليقين ٭ لترونّ الجحيم﴾ [40] و صداي فرشتگان غيبي را ميشنود: ﴿إنّ الذين قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة ألاّ تخافوا و لا تحزنوا وَأبشِروا بالجنّة التي كنتم توعدون﴾.[41]
2. يقين به حق بودن اصول و فروع دين كه بين بندگان خدا كمتر وجود دارد، براي حضرت علي(عليهالسلام) حاصل بود و تحقّق آن از آسيب هر شبههاي مصون بوده است.
3. آن حضرت(عليهالسلام) معارف الهي را با چشم ملكوتي خود مشاهده كرد. نه تنها با تفكر حصولي از آنها آگاه شد، بلكه از همان لحظه ارائه ملكوت اشيا، با يقين به سر ميبرد و هرگز گرفتار شك نشده بود.
4. بينش الهي آن حضرت(عليهالسلام) با وي بوده و نه خود مورد تلبيس قرار گرفت و نه ديگران را در اشتباه قرار داد.
5. قرآن كريم، همراه با آن حضرت(عليهالسلام) بوده و هرگز او را رها نكرد.
6. علمي كه آن حضرت(عليهالسلام) داشت، اگر آن را اظهار ميكرد، مايه اضطراب و لرزش ديگران ميشد؛ آنطوري كه ريسمان در چاه عميق ميلرزد. فرمود: قبل از ارتحال من، هرچه خواستيد از من بپرسيد. قسم به كسي كه جانم در دست اوست! هرگز از بين حوادثي كه اكنون تا قيامت رخ ميدهد، چيزي سؤال نميكنيد و نه از گروهي كه صدها نفر را هدايت ميكند و صدها نفر را گمراه ميسازدْ نميپرسيد، مگر آنكه من شما را از تمام خصوصيات قائد و سائق و ساير شئون آن آگاه ميكنم و من به راههاي آسمانِ غيب از راه زمين حسّ و شهادت، آگاهترم! سرانجام، آيا من در بين شما به ثقل اكبر يعني قرآن كريم عمل نكردم و آيا در بين شما ثقل اصغر عترت(عليهمالسلام) را به وديعت ننهادم؟!
تذكر: آنچه، از دو جهتِ ياد شده، استنباط شده است، مسبوق به دلالت خود قرآن كريم است كه علم صحيح و تفسير ناب قرآن حكيم بهره اهلبيت طهارت(عليهمالسلام) است؛ زيرا طبق آيه ﴿إِنّه لقران كريم ٭ في كتاب مكنون ٭ لا يمسّه إلاّ المطهّرون﴾.[42] مساس علمي با كتاب مكنون كه باطن قرآن است و ظاهر قرآن نيز از آن تنزل يافته است، فقط بهره مطهّران از رجس وَهم و رِجز خيال است و كساني كه واجد چنين شرايطااند، همانا اهل بيت عصمت(عليهمالسلام)ااند كه طبق آيه ﴿إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً﴾.[43]
اهل بيت عصمت(عليهمالسلام) كه تنها از رجس گناه به دورند، بلكه از آثار رقيق آنها نيز مطهّرند، شايسته مساس علمي با فرهنگ دروني و بيروني قرآن كريم هستند؛ لذا تعريف و تبيين آنان نسبت به علوم و مفاهيم قرآن، ويژه است.
مناسب است در پايان اين فصل، خصوصيّت انسان كاملي چونان عليبن ابيطالب(عليهالسلام) از لحاظ سخن گفتن درباره قرآن، با نقل گفتار كوتاهي از خود آن حضرت(عليهالسلام) روشنتر شود. سهل بن حنيف انصاري كه از محبوبترين ياران اميرالمؤمنين(عليهالسلام) بود، بعد از مراجعت از صفين در كوفه درگذشت. حضرت علي(عليهالسلام) بعد از شنيدن خبر ارتحال سهل بن حنيف، چنين فرمود: «لو أحبّني جَبَل لتهافت»؛[44] يعني اگر كوه، محبّت مرا در خود جاي دهد و دوست من شود، متلاشي ميشود و فرو ميريزد.
سيد رضي در شرح جمله مزبور چنين گفته است:[45] محنت و اندوه او افزوده ميشود و مصيبتها با شتاب به او رو آور ميشوند و اين كار، جز براي پارسايان و پرهيزگاران و نيكان و برگزيدگان حاصل نميشود؛ يعني خوبان، هدف تير بلا و غماند! گفتار ديگر كه حضرت علي(عليهالسلام) در اين باره فرمود: «مَن أحبنا أهلالبيت فليستعدَ [فليعد] للفقر جلباباً» [46]؛ يعني هركس ما خاندان عصمت و طهارت(عليهمالسلام) را دوست داشته باشد، بايد مهيا و آماده در بر كردن جامه فقر و روپوش تهي دستي باشد.
اين شرح جناب سيد رضي گرچه قابل قبول است و برخي از شواهد نقلي نيز آن را تأييد ميكند، ليكن ميتوان براي گفتار ياد شده معناي دقيقتري بيان داشت و آن اينكه حقيقت انسان كامل با حقيقتِ قرآن، كاملاً هماهنگ است و حديث ثقلين و جدا نبودن آنها از يكديگر، و نيز همراهي قرآن با علي بن ابيطالب(عليهالسلام) آن را تأييد ميكند.
بنابراين، حكم ولايت و خلافت انسان كامل، حكم قرآن كريم است؛ همانطور كه حقيقت قرآن، فراتر از آن است كه كوه آن را تحمّل كند و اگر خداوند قرآن را بر كوه نازل ميكرد، كوه متلاشي ميشد، حقيقت ولايت انسان كامل نيز برتر از آن است كه محمول كوه شود؛ زيرا احتمال و پذيرش كوه نسبت به امور مادي محسوس، محفوظ است؛ ليكن تحمّل آن نسبت به امور مجرد و معقول محرز نيست؛ بلكه عدم آن محرز است؛ بنابراين، ميتوان معناي «لو أحبّني جبل لتهافت» را هماهنگ با معناي آيه ﴿لو أنزلنا هذا القران علي جبلٍ لرأيته خاشعاً متصدعاً من خشية اللّه و تلك الأمثال نضربها للناس لعلّهم يتفكّرون﴾ [47] دانست.
اگر چنين معنايي براي حديث علوي(عليهالسلام) پذيرفته شود، آنگاه به خوبي روشن ميشود كه استحقاق آن حضرت(عليهالسلام) براي تحليل معارف قرآني به نحو تعيّن خواهد بود؛ زيرا آن حضرت(عليهالسلام) به نوبه خود، قرآن ناطق است و بهترين راه شناخت هر چيزي، آن است كه آن شيء را از زبان همان شيء بشناسيم و معرفت قرآن از زبان اميرالمؤمنين(عليهالسلام) به منزله شناخت قرآن از زبان خود قرآن است.
آنچه تا كنون ثابت شد، عبارت است از صلاحيت كامل و استحقاق تعييني اهلبيت عصمت(عليهمالسلام) به ويژه اميرالمؤمنين(عليهالسلام) براي تبيين علوم و مفاهيم قرآني و آنچه در پيش داريم، بررسي گفتار آن حضرت(عليهالسلام) درباره قرآن كريم است.
به نظر ميرسد بررسي اجمالي سخنان حضرت علي(عليهالسلام) درباره قرآن به تبيين سه نظام بر ميگردد:
اول: نظام فاعلي قرآن كه در آن ثابت ميشود كه مبدأ پيدايش قرآن چيست و نحوه تحقّق آن چگونه بوده است.
دوم: نظام داخلي قرآن كه در آن بررسي ميشود چگونه ميتوان به معارف قرآن كريم بار يافت.
سوم: نظام غايي قرآن كه در آن چنين تحليل ميشود كه هدف نهايي پديد آمدن قرآن كريم چيست؟ بنابراين، با افزودن سه فصل ديگر درباره نظامهاي سهگانه، بر دو فصل گذشته، رسالت اين رساله به پايان ميرسد.
فصل سوم.
بررسي نظام فاعلي قرآن در نهج البلاغه
گرچه هر موجودي كه هستي او عين ذاتش نيست، نيازمند به علت است، چنان كه حضرت علي(عليهالسلام) فرمود: «كلّ قائمٍ في سواه معلول» [48] و گرچه تمام موجودهاي امكاني معلول و مخلوق خداوندند: ﴿اللّه خالق كلّ شيء﴾ [49]، ليكن آفرينش جهان بر محور جدايي مخلوق از خالق و انفصال وي از خالق خود، نخواهد بود؛ زيرا هرگونه جدايي، مستلزم تحوّل در مبدأ فاعلي است و خداوند، منزّه از هرگونه تحوّل و مبرّا از هرگونه تغيير است.
اميرالمؤمنين(عليهالسلام) نيز فرموده است: «ولا يتغيّر بحال و لا يتبدّل بالأحوال و لا تُبليه الليالي و الأيام و لا يغيّره الضياء و الظّلام» [50]؛ «لا يشغله شأن و لا يغيّره زمان».[51]
تجلي، بهترين وجه معقول آفرينش جهان
بهترين وجه معقول آفرينش جهان، همانا تجلّي است كه از ظريفترين تعبيرهاي قرآني و روايياست؛ چنانكه در آيه ﴿فلمّا تجلّي ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسي صعقاً﴾ [52] آمده است و در جريان معاد هم تلويحاً به آن اشاره شده است؛ زيرا خداوند در آيه ﴿قُل إنما علمها عند ربّي لا يُجلّيها لوقتها إلاّ هو﴾ [53] تجليه ساعت و قيامت را به خود اسناد داده است.
چون در قيامت كبرا و حشر اكبر، تمام اشخاص و اشيا به عنوان مبدأ قابلي حضور و ظهور دارند، نه به عنوان مبدأ فاعلي، زيرا همه آنها تحت قهر حاكماند، بنابراين، تنها عامل تجلّي قيامت، ظهور خود خداوندِ متجلي خواهد بود؛ چون هيچ نوري در حشر اكبر حضور و ظهور فاعلي ندارد تا مايه روشني اصل قيامت شود. به هر تقدير، تنها عامل تجلّي هر شخص يا شيء، ظهور ربوبيّت خداوند در او خواهد بود.
حتي روشني روز كه وسيله تجليه و روشن نمودن اشيا و امور است: ﴿و النهار إذا جلاّها﴾ [54]، بعد از آن است كه خود روز روشن شده باشد: ﴿و النهار إذا تجلّي﴾ [55]، زيرا تا خود روزْ متجلّي نباشد، هرگز تجليگر اشياي امور ديگر نخواهد بود و تنها عامل تجلّي روز، همانا ظهور ربوبيّت خداوند است كه مُقدر ليل و نهار بوده و مكرّر آنها در يكديگر و مولج هركدام در ديگري است: ﴿و جعلنا الّيل والنهار ايتين فمحونا اية الّيل و جعلنا اية النهار مبصرة﴾.[56] از اين جهت ميتوان گفت كه ظهور روز، توسط ظهور خداوندي است كه او ﴿نور السموات والأرض﴾ [57] است.
آنچه از نهج البلاغه در توجيه كيفيت آفرينش جهان بر ميآيد، اين است كه اساس خلقت الهي، همان تجلّي عيني اوست؛ چنانكه فرموده است: «الحمدللّه المتجلي لخلقه بخلقه» [58] و پايه معرفت خالق نيز همان تجلّي علمي اوست؛ چنانكه فرموده است: «بها تجلّي صانعها للعقول» [59] و چون جلوهگاه علمي او عقل مجرّد است، هرگز با چشم مادّي ديده نخواهد شد: «و بها امتنع عن نظر العيون» [60]؛ زيرا چشم مُلكي، عقل و معقول ملكوتي را نميبيند؛ چه رسد به مشاهده ما فوق اينها.
البته تجلّي خداوند براي درك دروني، مستلزم احاطه علمي نيروي ادراك كننده نسبت به خداوند متجلّي نخواهد بود؛ لذا حضرت علي(عليهالسلام) در اين باره چنين فرمود: «لم تحط به الأوهام بل تجلّي لها بها و بها امتنع منها»[61]. چون محل تجلّي محدود است، هرگز توان احاطه مبدأ محيطِ خود را ندارد و از آنجا كه حيطه او را مبدأ فاعلي، محدود و احاطه كرده است، از اين جهت، فقط براي نيروي ادراك كننده دروني جلوه كرده و از محدود و محاط شدن او امتناع ورزيده است.
اكنون كه روشن شد اساس آفرينش خداوند، همان تجلّي عيني او و پايه معرفت الهي، همان تجلّي علمي اوست، صدور يا ظهور قرآن كريم از ذات اقدس خداوندي با تجلّي ويژه خواهد بود؛ چنانكه اميرالمؤمنين(عليهالسلام) در اين باره فرموده است: «فبعث اللّه محمداً(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بالحق ليخرج عباده من عبادة الأوثان إلي عبادته و من طاعة الشيطان إلي طاعته بقرآن قد بيّنه و أحكمه… فتجلّي لهم سبحانه في كتابه من غير أن يكونوا رأوه بما أراهم من قدرته».[62]
همانطوري كه تجلي عيني خداوند در قرآن تكويني، معقول استْ نه محسوس، لذا از حواس مادي امتناع دارد، تجلّي علمي او در قرآن تدويني نيز معقول است نه محسوس؛ لذا از حواس ملكي امتناع دارد و محروماني كه جز به حسّ مادي نپرداختند، از شهود قلبي او محجوباند؛ چنانكه تكلّم او همانند اصل آفرينش وي، منزّه از تَرَوّي، تفكر حصولي، اهتمامورزي ذهني خواهد بود: «متكلمٌ لا برويّةٍ، مريدٌ لا بهمّةٍ، صانعٌ لا بجارحةٍ».[63]
با چنين كلامي با صاحبدلان مشتاقْ مكالمه دارد و تكلّم ميكند: «و ما برحَ للّه عزّت آلائه في البرهة بعد البرهة و في أزمان الفترات، عباد ناجاهم في فكرهم و كلّمهُم في ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور يقظةٍ في الأبصار و الأسماع و الأفئدة، يذكّرون بأيّام اللّه».[64]
چون قرآن جلوه ويژه الهي است، نور مخصوص او را به همراه خواهد داشت؛ لذا حضرت علي(عليهالسلام) در اين باره فرمود: «ابتعثه بالنور المضيء، و البرهان الجلّي و المنهاج البادي و الكتاب الهادي» [65]؛ «ثم أنزل عليه الكتاب نوراً لا تطفأ مصابيحه، و سراجاً لا يخبو تَوَقُّدُهُ» [66] و نيز فرموده است: «كتاب اللّه تبصرون به و تنطقون به».[67] اگر خداوند قرآن را به عنوان نور نازل نكرده بود، هرگز ديدن اشيا با آن ممكن نبود؛ چون بصيرت دل با نور معنوي ميتواند اشيا و اشخاص را درك كند؛ نظير آنكه چشم سر با نور حسّي و مادي اشيا را ميبيند. غرض آنكه در نهج البلاغه گاهي تصريحاً و گاهي تلويحاً از قرآن به نور ياد شده است كه اين نور ويژه، محصول همان تجلّي علمي خاص است.
گرچه وسائط فيض در تجلّي ساير اشيا مأموران مخصوص خداوندند، ليكن در تجلّي قرآن كريم، مبادي فاعلي قريب نيز فرشتگان معصوم مخصوصاندكه حضرت علي(عليهالسلام) در اينباره فرموده است: «و مسبّحون لا يسأمون؛ لا يغشاهم نوم العين و لا سهو العقول و لا فترة الأبدان و لا غفلة النسيان و منهم أُمناءُ علي وَحِيه و ألسِنة الي رسله» [68]؛ «جَعلهم اللّه فيما هنالك أهل الأمانة علي وحيه و حمّلهم إلي المرسلين و دائع أمره و نهيه و عصمهم من ريب الشُّبهات» [69]؛ «و لم تطمع فيهم الوساوس فتقترع برينها علي فكرهم».[70]
يعني فرشتگان الهي، دائماً در تسبيح خستگي ناپذيرند و هرگز خوابِ چشم و سهوِ عقل و سستي بدن و غفلت فراموشي عارضشان نميشود. از اين گروه، عدّهاي امينِ وحي خدا و زبان گوياي الهي براي پيامبران هستند. خداوند فرشتگان را امين وحي خود قرار داد و وحي را به وسيله آنان به پيامبر خود رساند و آنها را از اضطراب شبهه و شك حفظ كرد و هيچ وسوسهاي در آنها طمع نميكند.
نتيجه آنكه مبدأ نظام فاعلي وحي، خداوند است و نحو اظهار آن نيز تجلّي علمي ويژه است و حاملان آن هم فرشتگان مخصوصاند؛ بنابراين، هيچ بطلان و خلافي در محور فاعلي قرآن، راه ندارد. تمام مطالب اين فصل را ميتوان از آيات قرآن كريم استنباط كرد؛ ليكن چون مدار اصلي بحث كنوني، استفاده مسائل آن از نهج البلاغه است، از استدلال و نيز استناد به قرآن كريم، تحرّز جستيم.
فصل چهارم.
بررسي نظام داخلي قرآن در نهج البلاغه
منظور از نظام داخلي قرآن، تشريح محتواي قرآن در نهج البلاغه نيست؛ زيرا همانطوري كه در پيشگفتار گذشت، سراسر نهج البلاغه مضمون قرآني دارد و به آن استناد دارد و بر آن اعتماد؛ بلكه مقصود از نظام داخلي قرآن در اينجا بيان كيفيت تفسير قرآن و منهاج اصيل آن، طبق رهنمود حضرت علي(عليهالسلام) است. آنچه از نهج البلاغه درباره منهاج تفسير و روش مَشْروع تبيين قرآن كريم استنباط ميشود، نكاتي است كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
صامت و ناطق بودن قرآن تدويني
1. قرآن تدويني، كتابِ صامت محض و ساكت صرف نيست؛ بلكه در عين صمت و سكوت، نطق و بيان دارد: «فهو (القرآن) بينهم شاهد صادق و صامت ناطق».[71] اگر قرآن خموش محض ميبود، هرگز به شهادت و صدق كه هر دو وصف گفتار است، موصوف نميشد؛ گذشته از آنكه به ناطق بودن آن نيز تصريح نميشد؛ «فالقرآن آمرٌ زاجرٌ و صامت ناطق؛ حجةاللّه علي خلقه أخذ عليه ميثاقهم… ».[72]
صامت و ناطق بودن قرآن تکويني(جهان)
2. قرآن تكويني، يعني جهان آفرينش نيز صامتِ صرف و ساكتِ محض نيست؛ بلكه در عين خاموشي، داراي نطق است: «فصار كلّ ما خلق حُجّة له و دليلاً عليه، و ان كان خلقاً صامتاً؛ فحجّته بالتدبير ناطقةٌ و دلالته علي المبدع قائمة».[73]
نطق جهان آفرينش در پي انديشيدن صحيح
3. جمع بين خاموشي و نطق جهان آفرينش، به اين است كه اگر كسي درباره نظام هستي و جهان عيني كه قرآن تكويني است، صحيح بينديشد، و درست تدبّر كند و بر اساس ادراك راستين و راسخ سؤال طرح كند، پاسخ منطقي خود را از آن دريافت خواهد كرد؛ ولي اگر كسي در اثر نينديشيدن، سؤال مشخصي را مطرح نكند، اصلاً پاسخي از آن نميشنود يا اينكه، اگر سؤال ناصوابي را در اثر كژراهه و بدانديشي خود ارائه كند، پاسخ ناصوابي را بر جهان آفرينش تحميل ميكند و همان را از آن تحويل ميگيرد كه اين كجانديشي اخير، همان تفسير به رأي ناپسند است. شاهد اينكه نطق قرآن تكويني، بعد از انديشيدنِ صحيح است. گفتار حضرت علي(عليهالسلام) در وادي همين بيان است كه فرمود: «فحجّته بالتدبير ناطقة، و دلالته علي المبدع قائمة».
همين معنا درباره قرآن تدويني نيز صادق است؛ يعني اگر كسي درباره نظام معرفتي قرآن كه جهان علمي است، صحيح بينديشد و پرسش استواري ارائه كند، پاسخ صائب خود را از قرآن كريم دريافت ميكند؛ ولي اگر كسي در اين باره درست فكر نكند و سؤال متقن و مشخصي را عرضه ندارد، اصلاً پاسخي از قرآن نميشنود و اگر در اثر خامي و كژراهه رفتن، سؤال ناصوابي را مطرح كند، پاسخ غلطي را بر قرآن صائب صامت تحميل ميكند و سپس همان را به گمان خود از قرآن تحويل ميگيرد كه اين طرحِ صورت مسأله غلط و دريافت بافتههاي فكري از زبان قرآن، همان تفسير به رأي حرام و ممنوع است. هماره، سؤال از قرآن تكويني و تدويني بايد عالمانه باشد؛ زيرا: «حسن السؤال نصف العلم» و هميشه، پاسخ صحيح، مسبوق به سؤال درست است.
ضرورت هماهنگي پرسش با معيارهاي نظام عيني و عملي
4. درستي سؤال كه زمينه دريافت پاسخ صائب است در اين است كه پرسش با معيارهاي اصلي نظام عيني يا علمي مسئول هماهنگ باشد؛ چون جهان عيني كه قرآن تكويني است و جهان علمي كه قرآن تدويني است، ضابطي خاصّ علّي و معلولي و مانند آن دارد و اگر پرسشي مطابق با خطوط كلّي حاكم بر نظام عيني يا معرفتي نباشد، هيچ پاسخ درستي از جهان عيني يا از قرآن كه جهان علمي است شنيده نميشود.
كسي كه تدبّر تام ندارد، بافتههاي واهمه خويش را يافتههاي فاهمه ميپندارد. چنين انسان مُختال زاعِم، همواره از موهومات خويش ميپرسد و دائماً صداي گوشخراش و مغالطهآميز پاسخ باطل را از واهمه خود ميشنود؛
چنانكه حضرت علي(عليهالسلام) در نامهاي به معاويه(لعنة اللّه عليه) چنين فرمود: «فَعَدوتَ علي الدنيا بتأويل القرآن، فطلبتني بما لم تجن يدي و لا لساني و عصيتهُ أنت و أهل الشام بي» [74]، مقصود از تأويل مذموم در اين نامه، همان تفسير به رأي و تبديل كژ راهه به صراط مستقيم و جايگزيني «هوا» به جاي «هُدا» است؛ در قبال تفسير صحيح برخاسته از سؤال صائب و جواب مصيب كه آن را تأويل محمود و ممدوح مينامند؛ چنانكه حضرت علي(عليهالسلام) در نامهاي به فرزند خود، چنين مينگارد: «واَنْ ابتدئك بتعليم كتاب اللّه عزّوجلّ و تأويله و شرائع الإسلام و أحكامه».[75] البته بحث تفسير و تأويل و امتياز اصطلاحي هركدام از ديگري و استشهاد به آيات قرآني براي امتياز مزبور، در جايگاه خاص خود مطرح است.
اشاره به نطق عيني و عملي در نهج البلاغه
حضرت علي بن ابي طالب(عليهالسلام)، در برخي از خطبهها، هم به نطق نظام عيني جهان اشاره فرمود و هم نطق نظام علمي قرآن را گوشزد كرد و درباره اين دو موضوع، چنين فرمود: «و أرانا من ملكوت قدرته و عجائب ما نطقت به آثار حكمته» [76]؛ «…و أشهد أنّ من ساواك بشيء من خلقك فقد عدل بك و العادل بك كافر بما تنزلت به محكمات آياتك، و نطقت عنه شواهد حجج بيّناتك» [77] و در بعضي از خطبهها به ناطق بودن خصوص قرآن كه همان نظام علمي جهان است، پرداخت و چنين فرمود: «اظهُركم ناطق لا يعيا لسانه وبيتٌ لا تهدم أركانه و عزٌّ لا تُهزم أعوانه» [78]؛ «إنّ اللّه بعث رسولاً هادياً بكتابٍ ناطقٍ و أمرٍ قائمٍ».[79]
قرآن، مرجع منازعات فکري و حقيقي صاحب نظران
5. قرآن تدويني، مرجع صاحب نظران صائب براي حلّ مشكل و پايان دادن به خصومتهاي فكري و حقيقي است؛ چنانكه حضرت علي بن ابيطالب(عليهالسلام) چنين فرموده است: «و لمّا دعانا القوم إلي أن نُحكّم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولّي عن كتاب الله سحانه و تعالي و قد قال اللّه سبحانه: ﴿فإن تنازعتم في شيءٍ فردّوه إلي اللّه و الرسول﴾ فردّه الي اللّه ان نحكمَ بكتابه و ردّوهُ الي الرسول أن نأخذ بسنّته».[80]
يعني هنگامي كه متخاصمان، ما را به تحكيم قرآن فراخواندند، ما روبرگردان از كتاب خداوند نبوديم؛ چون خداوند فرمود: براي حلّ نزاع به خدا و پيامبر رجوع كنيد و رجوع به خدا همان تحكيم كتاب اوست و رجوع به پيامبر، همان گرفتن سنّت آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است.
از اينجا معلوم ميشود كه ظاهر قرآن كريم براي صاحب نظران، قابل فهم است اولاً و محتواي ظاهري او اگر تخصيص يا تقييدي از سنّت نيايد، حجّت است ثانياً و كيفيّت نطق قرآن هم عبارت از استنباط صاحبنظران منزّه از غرض ورزي و هوا مداري و هوس پرستي است ثالثاً؛ چنانكه در صدر همين خطبه آمده است: «إنّا لم نحكّم الرجال و إنّما حكّمنا القرآن و هذا القرآن إنّما خطّ مستور بين الدفّتين؛ لا ينطق بلسانٍ و لابد له من ترجمان و إنما ينطق عنه الرجال».[81]
خاموشي قرآن در برابر متحجران
6. تا كنون، بررسي خاموشي و نطق قرآن كريم، نسبت به سه گروه روشن شده است:
گروه اول، كساني بودهاند كه در اثر تحجّر و نينديشيدن، هيچگونه پرسشي را در ساحت قرآن مطرح نكردهاند و نميكنند. چنين گروهي كه ساكنان و جامدان حقيقياند، سخني را از قرآن حكيم نميشنوند و اين كتاب الهي نيز نسبت به آنها خاموشي پيشه كرده است.
گروه دوم، كساني بودهاند كه در اثر كژاراهه و بدانديشي، سؤال باطلي را به پيشگاه قرآن بردهاند و با پيش فرضهاي غلط آموز، صداي واهمه خويش را نداي قرآن تلقّي كردهاند و كتاب الهي را به پاسخ دلخواه خود، متهم كردهاند و ميكنند؛ در حاليكه كتاب خداوند نسبت به اين گروه هم، همچنان صامت است؛ زيرا آن مطالبي را كه قرآن گوياست، اينگروه نميشنوند و آنچه را اينها از خود ميشنوند، گفته قرآن كريم نيست.
گروه سوم، كسانياند كه متدبّرانه با پيمودن صراط مستقيم، پرسش معقولي را به ساحت قرآن كريم عرضه داشتهاند و ميدارند و پاسخ مناسب را از او دريافت ميكنند. چنين مفسّراني، ترجمان كتاب كريماند و از زبان قرآن، سخن ميگويند: «انما ينطق عنه الرجال».[82]
اما آنچه هم اكنون مطرح است، بررسي نطق قرآن كريم نسبت به گروه چهارم است و آن، اينكه اگر انسان سالك صالحي از سطح مفسّر متدبّر عادي فراتر رفت و از ژرفاي قرآن تكويني، اسرار و رموزي را كسب كرد و با چنين رهتوشهاي به پيشگاه قرآن تدويني رفت و پرسش غيب آموزي را مطرح ساخت و پاسخ مناسب با ملاحم و غيوب آينده را مثلاً مسئلت كرد، قرآن كريم در اين بخش نيز ناطق است و با زباني چنان مستنطق ژرف انديشِ خواهان ملاحم و اسرار غيبي سخن ميگويد؛ چنان كه اميرالمؤمنين(عليهالسلام) فرموده است: «ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق و لكن أُخبركم عنه. ألا إنّ فيه عِلم ما يأتي و الحديث عن الماضي و دواء دائكم و نظم ما بينكم».[83]
آنچه از گروه چهارم متوقّع است، دو نكته محوري است: يكي راجع به اسرار و ملاحم و غيوب كه خارج از قلمرو تكليف عمومي است و فقط براي خواص، جنبه كمالي دارد و ديگري تبيين قيد يا خصوصيّت يا قرينه و مانند آن كه در تتميم نصاب حجّيت ظواهر قرآن، سهم به سزايي دارند؛ يعني آنچه گروه سوم با استنطاق و استظهار قرآني به دست آوردهاند، به انضمام آنچه از گروه چهارم در زمينه تخصيص يا تقييد عموم يا اطلاق محتواي قرآني نقل شده، به نصاب حجّت ميرسد و قرآن كريم، در اين دو نكته محوري، گرچه نسبت به گروه چهارم كه همان اولياي معصوم الهياندْ ناطق است، نسبت به گروه سوّم كه همان مجتهدان صاحب نظر و مفسّرانِ صائب رأياندْ صامت است؛ لذا حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) در مقام تحدّي و مبارزه طلبي، چنين فرموده است: «فاستنطقوه و لن ينطق و لكن أُُخبركم عنه».
اولين نطق قرآن، درباره مراد خود
7. اولين نطق قرآن كريم، همانا درباره روشن كردن مراد خود است؛ يعني قبل از دلالت بر هر مطلب بيروني، راجع به كيفيت انسجام دروني خود سخن ميگويد و پيام قرآن حكيم در اين زمينه آن است كه نه تنها هيچگونه تهافت، تخالف، تكاذب در سراسر آيات او يافت نميشود، بلكه كمال انعطاف را نسبت به هم داشته و از اين جهت، تمام آيات، متشابه و مثاني هماند؛ ﴿اللّه نزّل أحْسَنَ الحديث كتاباً متشابهاً مثاني﴾.[84]
حضرت علي بن ابيطالب(عليهالسلام)، درباره تعامُل آيات قرآني با يكديگر و تعاطي آنها در دلالت بر مقصود، از زبان خود قرآن كريم چنين سخن ميگويد: «و ذكر ان الكتاب يُصدّق بعضهُ بعضاً و أنّه لا اختلاف فيه فقال سبحانه ﴿و لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً﴾» [85]؛ يعني سراسر آيات قرآن، تصديق كننده يكديگر و تبيين كننده همديگرند و اگر مطلبي در آيهاي بازگو شود، همان مطلب به ياري آيه يا آيات ديگر روشنتر ميشود و تعميم آن تخصيص مييابد و اطلاق آن تقييد ميشود و قرينه آن بازگو ميشود و ساير اقسام دلالت و انحاي تفسيري آن واضح خواهد شد.
چون شرح برخي از آيات را بايد از زبان آيه ديگر شنيد، و تفسير بعضي از آيات را با شهادت آيات ديگر به نصاب لازم رساند؛ چنانكه حضرت علي(عليهالسلام) در اين باره ميفرمايد: «كتاب اللّه تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض و لا يختلف في اللّه و لا يخالف بصاحبه عن اللّه».[86]
همين مطلب، يعني گرايش آيات به يكديگر، و نطق و تصديق و شهادت آنها نسبت به يكديگر از آيات قرآني كه درباره نور بودن و تبيان بودن او براي تمام اشيا نازل شده است، كاملاً قابل استفاده است؛ زيرا كتابي كه نورِ امور، اشيا و مطالبِ ديگر است، قبل از هر چيز، نور خود خواهد بود و نيز كتابي كه تبيان اشياي ديگر است، قبل از هر چيز، تبيين كننده خويش خواهد بود.
رجوع به معصومان(عليهم السلام)متمم و مکمل تفسير قرآن
8. منهاج و روش اصيل در تفسير قرآن، همان تفسير قرآن به خود قرآن است و چون متن قرآن، جوامع انساني را به خاندان عصمت و طهارت(عليهمالسلام) ارجاع ميدهد، بنابراين، رجوع به سنّت معصومين(عليهمالسلام) متمّم و مكمّل تفسير قرآن به قرآن خواهد بود؛ به طوري كه بدون چنين رجوعي، حقيقت قرآن به خود قرآن نيز تفسير نميشود؛ زيرا با طرد برخي از آيات الهي كه دلالت بر لزوم رجوع به سنّت معصومين(عليهمالسلام) دارد، مقداري از آيات قرآن از صحنه تفسير حذف ميشود و چنين روشي با انعطاف و تعاطي دلالتي سراسر آيات قرآن كريم نسبت به يكديگر سازگار نخواهد بود؛ لذا حضرت علي(عليهالسلام) درباره اولياي الهي كه كاملترين مصداق آن، معصومين(عليهمالسلام) هستند چنين فرموده است: «إنّ أولياءَ اللّه هم الذين… بهم علم الكتاب و به علموا و بهم قام الكتاب و به قاموا».[87]
سِرّ آنكه اولياي الهي ترجمان قرآناند و به وسيله آنان علوم قرآني بهره ديگران ميشود، قبلاً بازگو شد و آن اين بود كه اينان جزء گروه چهارماند و پرسشهاي خاصّي را در ساحت قرآن مطرح ميكنند كه ديگران از شنيدن صداي آن ناطقِ باطني «قرآن» محروماند. در هر مرحلهاي كه توده مردم يا دانشمندان از شنيدن صداي قرآن بيبهرهاند، قرآن كريم به وسيله ترجمان معصوم تفسير ميشود؛ چنانكه قبلاً نقل شد؛ «و لابدّ له من ترجمان» [88]، و كسي كه خروش واهمه خود يا غوغاي مُختالانه ديگر را ميشنود، حقّ ندارد آن را بر قرآن كريم تحميل كند و آن را مقصود كتاب خدا بداند؛ كه چنين كاري طبق بيان حضرت علي(عليهالسلام) جهالت و ضلالت است.
آن حضرت(عليهالسلام) درباره عالِم نمايي كه دامي در برابر مردم نصب كرده تا عدّهاي را با فريب و نيرنگ به دام خود بكشد و باطن او جز دام، چيز ديگري نيست، ميفرمايد: «و آخر قد تسمّي عالماً و ليس به؛ فاقتبس جهائل من جهّال و أضاليل من ضُلاّلٍ و نصب للناس أشراكاً من حبائل غرور و قول زُورٍ؛ قد حمل الكتاب (أي القرآن) علي آرائه و عطف الحق علي أهوائه… يقول: أقفُ عند الشبهات و فيها وقع و يقول: أعتزل البدع و بينها اضطجع؛ فالصورة صورة إنسان و القلب قلب حيوان؛ لا يعرف باب الهدي فيتّبعه و لا باب العمي فيصدّ عنه و ذلك ميّت الأحياء».[89]
كسي كه رأي خود را بر قرآن تحميل ميكند، و كتاب الهي را با تفسير به رأي وسيله ارتزاق و نيز دامي براي نيرنگ ديگران قرار ميدهد، خود دامي است به صورت انسان و جنازه عمودي است به صورت زنده ايستاده و متحرّك؛ چون باطن او حيواني است زنده و انساني است مرده! ولي انسان كامل مانند حضرت بقية اللّهرواح من سواه فداه درباره قرآن تدويني، همان بينش را دارد كه درباره قرآن تكويني؛ يعني، همان طوري كه در نظام تكويني و عيني، تمام اشيا تابع مشيّت و اراده خداست، در نظام تدويني و علمي نيز تمام علوم و مفاهيم و معارف نيز تابع علم خداست، كه به صورت قرآن حكيم تجلّي كرده است؛ لذا حضرت علي(عليهالسلام) درباره چنين انسان كامل و الهي در قبال دامهاي به ظاهر انسان، فرموده است: «يعطف الهوي علي الهدي، إذا عطفوا الهدي علي الهوي، و يعطف الرأي علي القرآن إذا عطفوا القرآن علي الرأي».[90]
كسي كه رأي خود را بر وحي الهي تحميل كند و قرآن را بر هواي خويش حمل كند، يا مُفرط است يا مُفرّط؛ زيرا منشأ چنان كاري جز جهالت و ضلالت چيز ديگر نخواهد بود و جاهل ضالّ، يا گرفتار افراط است يا مبتلا به تفريط و هر دو آنها كژراهه است كه نوال بهشت را به وبال دوزخ تبديل ميكند. اميرالمؤمنين(عليهالسلام) در اين باره چنين فرموده است: «و أنّ محمداً(صلّي الله عليه وآله وسلّم) عبده و رسوله… فأدّي أميناً و مضي رشيداً و خلّف فينا راية الحق؛ من تقدمها مرق و من تخلف عنها زهقَ و من لزمها لحقَ»،[91]
سرّ مروق و خروج متقدّم مفرط و راز زهوق متخلّف مفرط، همانا اين است كه تفسير وحي به خودِ وحي، تنها صراط مستقيم نجات است كه هرگونه انحرافِ از آن، زمينه ارتداد و خروج از دين و در نتيجه سبب هلاكت خواهد بود؛ برخلاف التزام همه جانبه به آن كه در اين حال، هماره انسان ملتزم اعتقادي و عملي به متن صراط مستقيم و اصل و در نهايت به هدف غايي، ملحق و نايل ميشود.
تذكّر: آنچه درباره تفسير قرآن به قرآن از نهج البلاغه نقل شده، در آثار حسنه و به جا مانده از ساير معصومين(عليهمالسلام) نيز فراوان است و چون بازگو كردن آنها خارج از حريم اين نوشتار كوتاه است، از نقل آنها خودداري شده است؛ ليكن بيان كوتاهي از رسولاكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) درباره منهاج معقول و روش مقبول تفسير قرآن كه همان تبيين قرآن به خود قرآن است، نقل ميشود. البته غالب سخنان حضرت علي(عليهالسلام) به جوامع الكلم حضرت خاتم انبياء(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است؛ چنانكه الحاق شده به كلمات ديگر امامان معصوم(عليهمالسلام) است؛ چون همه آن ذاتهاي نوري و مآثر آنان، مصبوغ به صبغه الهي است كه احسن صبغههاست.
از حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) رسيده است: «إنّ القرآن ليصدق بعضه بعضاً؛ فلا تكذبوا بعضه ببعض» [92]؛ «عليكم بالقرآن؛ فاتخذوه إماماً و قائداً».[93]
اگر يك آيه برابر رأي مفسّر هوا مدار تفسير شود، حتماً آيات ديگر، چنان برداشتِ مجعولي را تكذيب ميكنند و سبب چنين تكذيب باطلي، همانا تحميل هوا بر هدا است و چون مفسّر هوس پرست به هواي خويش اقتدا دارد، هواي او رهبر وي است و اگر قرآن را برابر هوس خود تفسير كرد، قرآن را كه بايد رهبر باشدْ تحت رهبري قرار داده است.
البته هلاكْ دامنگير چنين افرادي خواهد شد؛ چنانكه اميرالمؤمنين(عليهالسلام) درباره هلاكت هوامداران فرموده است: «كأنّهم أئمّة الكتاب و ليس الكتاب إمامهم» [94]؛ «كأنّ كل امْرء منهم إمام نفسه، قد أُخذ منها فيما يري بِعُري ثقاتٍ و أسبابٍ محكماتٍ»؛[95] بر خلاف مفسر حقّ مداري كه هداي قرآن را بر هواي خود ترجيح داده است؛ زيرا چنين مفسر هدايت طلبي، قرآن را رهبر خويش قرار داده است.
چنانكه اميرالمؤمنين(عليهالسلام) در اينباره فرموده است: «قد أمكن الكتاب من زمامه، فهو قائده و إمامه، يَحُلُّ حيث حَلّ ثقله و ينزلُ حيث كان منزله» [96]؛ زيرا قرآن كتابي است كه به هيچ وجه، بطلان در او راه ندارد؛ ﴿لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد﴾[97]. از اين جهت، حضرت علي(عليهالسلام) چنين راهنمايي فرموده است: «و اتّهموا عليه آراءكم و استغشوا فيه أهوائكم» [98]؛ يعني هنگام تعارض رأي شما با قرآن حكيم، رأي خود را به بطلان متهم كنيد؛ نه قرآن را و هنگام تعارض هواي شما با هدايت قرآن، هواي خود را مغشوش بدانيد؛ نه هدايت قرآن را.
تمسک بيمار دلان به آيات متشابه
9. گرچه قرآن نور الهي است و هيچگونه ابهامي در آن نيست، ليكن متشابهات از يكسو و اكتفاي آن به بيان ضابط جامع و حكم كلي بدون ذكر مصداق يا وجه مشخّص از سوي ديگر بهانهاي براي كساني است كه به بيماري زيغ دلآلودهاند و گرفتار ويروس نفاق مرق، نكث و قسط هستند و بدون رجوع به محكمات، ممكن است به برخي از آيات عذر بياورند.
در اين زمينه، طبق رهنمود خود قرآن بايد به عترت طاهرين(عليهمالسلام) كه قرآن ناطقاند، مراجعه كرد تا منافق چند چهره از آيهاي كه چند معنا دارد، بهره ناروا نبرد.
در اين باره حضرت علي(عليهالسلام) به عبداللّه بن عباس هنگامي كه وي را براي احتجاج با خوارج اعزام كرده، فرموده است: «لا تُخاصمهم بالقرآن؛ فإنّلقرآن حمّالٌ ذو وجوهٍ. تقول و يقولون؛ و لكن حاججهم بالسُنّة؛ فإنّهم لن يجدوا عنها محيصاً».[99]
سرّ آنكه سنّت معصومين(عليهمالسلام) تعيين كننده مقصود است، با اينكه سنّت همانند قرآن مشتمل بر متشابهات است اين است كه سنّت، مجموع گفتار، رفتار، نوشتار، سكوت و سكون و مانند آن است و با تحقق عيني هريك از اين مصاديق، ضوابط عام و قواعد كلّي، در خارج متحقق و متعيّن خواهد شد و راه وجوه ديگر كه مورد پسند منافق باشد، بسته ميشود.
اگرچه همه آنچه را كه در سنّت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ظهور كرده است، غير از حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) كسي احاطه نكرده است و آن حضرت در اين باره چنين فرموده است: «و ليس كلّ أصحاب رسولاللّه(صلّي الله عليه وآله وسلّم) من كان يسأله و يستفهمه؛ حتي أن كانوا ليحبون أن يجيء الأعرابي و الطاريء؛ فيسأله(عليهالسلام) حتي يسمعوا و كان لايمرّ بي من ذلك شيء إلاّ سألته عنه و حفظته».[100]
شمّهاي از احاطه علم علوي(عليهالسلام) در فصل دوم گذشت؛ از اين رهگذر آن حضرت(عليهالسلام) در كسوت تحدّي يا جامه شكرگزاري در برابر نعمت الهي علم غيب، چنين فرموده است: «و اللّه لو شئت أن اُخبر كلّ رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت؛ و لكن أخاف أن تكفروا فيّ برسول اللّه(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ».[101]
البته منشأ چنين حيطه تامّي، همانا مظهريّت علي بن ابيطالب(عليهالسلام) براي علم خداوندي است كه در اين باره فرموده است: ﴿و ما تكون في شأن و ما تتلوا منه من قران و لا تعملون من عملٍ إلاّ كنا عليكم شهوداً إذ تفيضون فيه و ما يعزب عن ربّك من مثقال ذرّةٍ في الأرض و لا في السماء و لا أصغر من ذلك و لا أكبر إلاّ في كتاب مبين﴾ [102]؛ چنانكه انسان كامل به نوبه خود با اذن خداوند، كتاب مبين، امام مبين و مانند آن خواهد بود.
فصل پنجم.
بررسي نظام غايي قرآن در نهج البلاغه
نظام عليّت و معلوليت، آن است كه براي هر فعلي، فاعل و غايت است؛ يعني هيچ فعل بدون مبدأ فاعلي و بر حسب اتفاق پديد نميآيد و نيز هيچ كاري بدون هدف نخواهد بود. البته اهداف كارها متنوعاند؛ زيرا افعال گوناگوناند؛ چنانكه فاعلها نيز متفاتاند و از اين ضابط جامع، هيچ فعلي استثنا نشده و نميشود.
امّا فاعلها در تأثير تفاوتي كه دارند، ممكن است برخي از آنها هدفي خاصي كه خارج از هستي آنهاست داشته باشند و با انجام فعلِ مخصوص، بين خود و هدف خويش پيوند برقرار كنند و به وسيله آن رابط كه همان فعل مخصوص آنهاست، به هدف خاص نايل آيند و بعضي از آنها ممكن است هدف مخصوصي كه خارج از ذات آنها باشد، نداشته باشند تا با انجام فعل خاص، بين خود و هدف مزبور پيوند برقرار كنند و به وسيله آن پيوند ويژه به هدف خود برسند.
ضرورت ختم نظام غايي به مبدأ غايي بالذات
چنين فرضي در نظام علّي و معلولي، نه تنها ممكن است، بلكه ضروري است؛ زيرا همانطوري كه سلسله نظام فاعلي اشيا حتماً بايد به مبدأفاعلي بالذات برسد كه عليّت فاعلي او عين ذات اوست و نيازي به تتميم نصاب مبدأ فاعلي ندارد، بلكه خودْ فاعلي بالذات است، همانطور كه موجود بالذات است، سلسله نظام غايي اشيا هم حتماً بايد به مبدأ غايي بالذات برسد؛ زيرا عليّت غايي او عين ذات اوست و احتياجي به تكميل نصاب مبدأ غايي ندارد؛ و گرنه مشكل دور يا تسلسل مطرح خواهد شد؛ بنابراين، وجود مبدأ غايي بالذات، در نظام هستي ضروري است.
خداوند، مبدأ غايي بالذات جهان هستي
از برهان توحيد چنين بر ميآيد كه بيش از يك واجب بالذات كه تمام كمالهاي ذاتي او عين ذات اوست و همگي نامحدودااند، وجود ندارد؛ بنابراين، خداوند كه مبدأ فاعلي بالذات براي تمام اشياست، مبدأ غايي بالذات براي تمام آنها خواهد بود و هر فاعلي، كاري را براي نيل به كمال انجام ميدهد و اگر خودِ كمالِ مطلق و نا محدود، كاري را انجام داد، هدف آن كار نيل به لقا و قرب همان فاعل است؛ نه چيز ديگر؛ پس در اينگونه از موارد، هدف همان فاعل است؛ نه جداي از آن؛ لذا خداوند از خودش چنين ياد فرموده است: ﴿هو الأوّل و الاخر و الظاهر و الباطن﴾ [103] و هرچه خارج از فاعل نامحدود فرض شود، فعل اوست؛ نه هدف او؛ زيرا آن فاعل غير متناهي، هم اوّل و مبدأ فاعلي بالذات تمام ما سواست و هم آخر و مبدأ غايي بالذات همه ماعدا.
هدفمند بودن نظام هستي كه قرآن تكويني است و نيز هدفدار بودن قرآن حكيم كه جهان تدويني است بر اساس دو اسم از اسماي حسناي خداوند خواهد بود:
اوّل آنكه خداوند، غني محض است؛ لذا هيچكاري را براي رفع نقص خود نميكند؛ زيرا فقري ندارد تا با تحصيل هدفِ مفروض، فَقْرِ موهوم را بر طرف كند و نيز هيچ فعلي را براي نفع رساندن به غير خود انجام نميدهد، به طوري كه سود رساندن به غير خود، فاقد كمالي از كمالهاي نامحدود است و با اين رسيدن به آن كمال مفقود ميرسد؛ اين فرض نيز باطل خواهد بود؛ زيرا براي خدايي كه كمال محض و فعليت نامتناهي است، چنين حالي مفروض نيست.
لذا، خداوند جهان علمي و عيني را و نيز قرآن تكويني و تدويني را نه براي آنكه سودي ببرد آفريد و نه براي آنكه جُودي برساندْ خلق كرد. غرض آنكه هيچ كمالي از ناحيه فعل به فاعل بالذات نميرسد؛ چون فاعل بالذات عين كمال نامحدود است.
دوم آنكه خداوند حكيم است؛ لذا هيچ كاري بدون حكمت، هدف، منفعت، مصلحت و مانند آن از وي صادر نميشود؛ يعني تمام كارهاي او حكمت و ثمره سودمند دارد كه آن ثمر بر همان فعل مترتّب است و فعل خدا كه موجود ممكن است، به كمال لايق خود ميرسد.
نتايج جمع بندي دو اسم غني و حکيم
آنچه از جمعبندي اين دو اسم (غني، حكيم) از اسماي حسناي الهي استنباط ميشود:
1. سراسر جهان تكوين و تدوين، با حكمت، مصلحت و هدف همراه است.
2. هيچكدام از حكمتها، مصلحتها و هدفها به خداوند بر نميگردد؛ حتي نفع رساندن به غير خدا نيز كمال خارج از ذات او نيست تا از رهگذر فعل او تأمين شود.
3. چون قدرت كه همان مشيّت فعل و ترك است، عين ذات خداوند است، صدور هيچ فعلي از ذات اقدس الهي، ايجابي نيست تا او مضطر باشد؛ نه مختار.
4. دوام فيض، غير از قِدَم عالم طبيعت است؛ لذا دوام فيض و فضل خداوندي كه «كل منّه قديم» و «دائم الفيض و الفضل علي البريّة» است، قدم جهان ماده را كه عين سيلان و تحول بوده و حدوث زماني، ذاتي (به معناي هويّت، نه بمعناي ماهيت) اوست به همراه ندارد.
5. چون خداوند قادر مطلق است، مقدور هيچ شخص يا قانوني قرار نميگيرد كه حاكم بر او باشد؛ لذا، صدور كار حكيمانه نسبت به او (وجوب عليه) ندارد، آن طوري كه معتزله ميپندارد؛ بلكه (وجوبٌ عنه) دارد كه حكماي اماميّه بر آناند.
6. امتياز تفكّر فلسفه امامي از توهّم كلام اشعري، در دو محور اساسي است: يكي آنكه بر اساس توهّم اشعري، حُسن و قبح در كار نيست؛ ولي بر پايه تعقّل فلسفه امامي، عقل در ادراك حسن و قبح في الجمله مستقل است.
ديگر آنكه فعل خداوند بر اساس توهّم كلام اشعري، معلّل به هدف و غرض نيست؛ ولي بر پايه تعقّل فلسفه امامي، فعل خداوند معلّل به هدف است. آن هدف يا بالذات است كه عين فاعل است و كمال نهايي فعل در تقرّب به فاعل محض است كه هدف بالذات است و يا بالغير است كه همان كمال، حكمت، مصلحت و منفعت مترتّب بر فعل است كه فعل، با نيل به آن به كمال خاص خويش در محدوده هستي امكاني خود بار مييابد و اگر فعل به هدف نرسيد، آسيبي به فاعل نميرسد و سبب محروميت وي نميشود؛ زيرا چنين فاعل بالذات و نامحدودي حتماً بينياز صرف خواهد بود.
قرآن حكيم دراين باره دو مطلب اساسي را ارائه كرده است: يكي بيان هدف قرآن تكويني كه همان نظام هدفمند آدم و عالم است و ديگري، بينيازي محض خداوند.
اما درباره مطلب اوّل، هدف آفرينش نظام كيهاني را كه همان قرآن تكويني است، از يك سو معرفت توحيدي انسان ميداند و در پايان سوره «طلاق» چنين ميفرمايد: ﴿اللّه الذي خلق سبع سموات و من الأرض مثلهنّ يتنزّل الأمر بينهنّ لتعلموا أنّ اللّه علي كلّ شيء قدير و أنّ اللّه قد أحاط بكل شيء علماً﴾ [104]و از سوي ديگر، عبادت خالص انسان را هدف خلقت وي اعلام ميدارد و در بخش پاياني سوره «ذاريات» چنين ميفرمايد: ﴿و ماخلقت الجنّ و الإنس إلاّ ليعبدون﴾.[105] برابر آيه اول، هدف عقل نظري و جنبه دانشي انسان ملحوظ است و برابر آيه دوم، هدف عقلِ عملي و جنبه ارزشي او لحاظ شده است تا كمال انسان در پرتو علم صائب و عمل صالح تأمين شود.
مطلب دوم، غناي ذاتي خداوند است، از هر موجود و هر ثمري كه بر وجود امكاني مترتّب است؛ كه از سوره مباركه «ابراهيم» استفاده ميشود: ﴿و قال موسي إن تكفروا أنتم و من في الأرض جميعاً فإنّ اللّه لغني حميدٌ﴾ [106]؛ يعني كفر اعتقادي جامعه ملحد كه به نقص عقل نظري و دانشي آنان بر ميگردد و كفر عملي آنها كه به نبود عقل عملي و ارزشي آنها مرتبط است، هيچگزندي به خداوند غني محض وارد نميكند. پس، اگر محتواي آيه پاياني سوره «طلاق» حاصل نشود و همچنين مضمون بخش پاياني سوره «ذاريات» حاصل نشود، هرگز نميتوان گفت: خداوند از نيل به هدف خود محروم ميشود و از اين جهت، كمال نخواهد داشت؛ بلكه بايد چنين گفت كه انسان در اثر سوء رفتار خويش به كمال متوقّع خود نايل نميآيد.
اكنون كه عصاره تفسير قرآني و تعليل عقلي روشن شد، به شمّهاي از آنچه در نهج البلاغه درباره اصل هدف آفرينش از يك سو و بررسي نظام غايي قرآن كه مقصود اصلي اين فصل است از سوي ديگر اكتفا ميشود. آن حضرت(عليهالسلام) درباره بينيازي فاعل از هدف مخصوص فعل، چنين فرموده است: «فإنّ اللّه سبحانه و تعالي خلق الخلق حين خلقهم غنيّاً عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لأنّه لا تضرّه معصيةُ من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه… ».[107] مقصود از طاعت، جامع طاعت فكري و عملي است؛ چنانكه منظور از معصيت، جامع هر دو قسم است.
پس نه توحيد موحّدان كه علم صائب است، به سود خداست و نه عبادت متعبّدان كه عمل صالح است به نفع وي؛ چه، نه الحاد ملحدان كه جهل نظري است، به زيان خداست و نه طغيان، شرك، و عصيان تبهكاران كه عمل ناصالح است، به زيان خداوند! بنابراين، فعل خداوند گرچه هدفمند است، ليكن فاعل يعني ذات اقدس الهي منزّه از غرض زائد بر ذات خود است.
آنچه در نهج البلاغه درباره هدفمندي آدم و عالم آمده، اين است كه: «فإنّ اللّه سبحانه لم يخلقكم عبثاً و لم يترككم سُدي و لم يدعكم في جهالةٍ و لا عمي»؛[108] «و كلّف يسيراً و لم يُكلّف عسيراً و أعطي علي القليل كثيراً و لم يُعصَ مغلوباً و لم يُطعْ مُكرِهاً و لم يُرسل الأنبياء لعباً و لم يُنزل الكتاب للعباد عبثاً و لا خَلَقَ السموات و الأرضَ و ما بينهما باطلاً: ﴿ذلك ظنّ الذين كفروا﴾».[109]
نظام غايي قرآن تدويني، همان نظام غايي ارسال رسولان و کتب آسماني
لازم است توجّه شود كه نظام غايي قرآن تدويني، همان نظام غايي ارسال رسولان و فرو فرستادن صحيفهها و كتابهاي نوراني آنان است؛ گرچه مهيمن بر آنهاست و عصاره اهداف آنها دو چيز است كه هركدام براي تأمين بخشي از بخشهاي ارواح انساني و نفوس آدمي است كه يكي تعليم (اعم از حصولي و حضوري) و ديگري تزكيه است كه مقداري از اين اهداف براي تكميل شأن نظري جان آدمي است و مقدار ديگر از آنها براي تحصيل كمال شأن عملي روح انساني است: «فبعث فيهم رُسله و واتر إليهم أنبيائه؛ ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكّروهم منسيّ نعمته و يحتجّوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم آيات المقدرة» [110] (الآيات المقدّرة)؛ «بعث اللّه رُسله بما خصّهم به من وحيه و جعلهم حجّةً له علي خلقه؛ لئلا تجب الحجّة لهم بترك الأعذار إليهم؛ فدعاهم بلسان الصدق إلي سبيل الحق».[111]
يعني عقل و براهين قاطع آن، در عين لزوم كافي نيست؛ بلكه براي تأمين سعادت و رفع هرگونه اعتذار و برطرف كردن هرگونه تمسّك و احتجاج بندگان، ارسال رسول لازم است؛ كه از آيه 165 سوره «نساء» نيز چنين مطلبي استنباط ميشود: «بعث إلي الجنّ و إلانس رسله؛ ليكشفوا لهم عن غطائها و ليحذّروهم من ضرّائها».[112]
از اين تعبير ظريف بر ميآيدكه بهترين راه تعليم، همان اشهاد و تعليم حضوري است و سودمندترين علم همانا شهود حقيقت دنياست كه دوستي آن سرمايه هر خطاست: «حب الدنيا رأس كل خطيئة». و سرّ آن اين است كه تعبير حضرت علي(عليهالسلام) در اين باره به اين صورت است كه انبيا مبعوث شدهاند تا پرده دنيا را از روي زشت وي بردارند و مردم را به خطر او هشدار دهند: «فهداهم به من الضلالة و أنقذهم بمكانه من الجهالة».[113]
در اين جمله كوتاه، به دو هدف اساسي بعثت كه همان تزكيه و تعليم باشد اشاره شد؛ زيرا ضلالت در مقابل جهالت، ناظر به نقص عقل عملي است و جهالتِ در مقابل آن، راجع به نقص عقل نظري است. البته در موارد ديگر، به راههاي ضلالت و نيز به اقسام جهالت آنان اشاره شد: «فبعث محمّداً(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بالحق ليخرج عباده من عبادة الأوثان إلي عبادته و من طاعة الشيطان إلي طاعته؛ بقرآنٍ قد بيّنه و أحكمه، لِيعَلم العبادُ ربّهم إذ جهلوه و ليقرّوا به إذ جحدوه و ليثبتوه بعد إذ أنكروه».[114]
در اين مورد نيز به طور روشن، هدف بعثت و نظم غايي نزول وحي قرآني، معرفت پروردگار و عبادت و اطاعت وي اعلام شده است. البته در پرتو اين دو هدف مهم، اهداف فرعي ديگري هم مطرح است كه همه آنها با تأمل و تدبّر به يكي از دو ركن محوري عقيده صائب و عمل صالح برميگردد؛ مانند ايجاد برادري و صفا، برقراري وحدت و وفا، برطرف نمودن كينه و جفا: «دَفَنَ اللّهُ به الضّغائِن و أطفاء به الثوائر؛ ألّف به إخواناً و فرّق به أقراناً؛ أعزّ به الذِلّة و أذلّ به العِزّة» [115]؛ زيرا شرح حقايق حكمت نظري و عملي از مهمترين اهداف بعثت رسولاكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و نيز انزال قرآن بوده است: «المجتبي من خلائقه و المُغتام (أي المختار) لشرح حقائقه… المجلّو به غِربيبُ العمي».[116]
لازم است توجّه شود كه هدف بالذات مانند مبدأ بالذات، همان كمال مطلق است كه عين ذات خداوندي است؛ ليكن هرچه به آن كمال مطلق نزديكتر باشد، هدف برتر قرآن حكيم است و عاليترين مرحله آن بهره كسي است كه كمال و تمام قرآن كريم را تلاوت كند و به مضامين آن معتقد باشد و به اوصاف آن متخلّق شود و به احكام آن عامل باشد. البته ديگران هركدام به اندازه ايمان و عمل صالح خود از هدف قرآن بهرهمند مياشوند.
از اينجا چند مطلب واضح ميشود: 1. قيام به قسط و عدل، هدف متوسط وحي و نبوّت است؛ نه هدف برين آن، پس آنچه در آيه ﴿…ليقوم الناس بالقسط﴾ [117] آمده، ناظر بر طبقه متوسط اهل ايمان است؛ نه يگانهاي از آنان.
2. نوراني شدن و خداوند و اسماي حسناي او و مظاهر آن اسما يعني انبيا، اوليا، اصفيا و ائمّه اهلبيت(عليهمالسلام) را به نورانيّت شناختن نه به علم حصولي و مقدمات منطقي هدف برين است كه يگانهاي از مؤمنان به آن صعود ميكنند كه در آيه ﴿الر كتاب أنزلناه إليك لتخرج الناس من الظلمات إلي النور﴾ [118] به آن اشاره شده است.
3. چون در برابر هر درجه از ايمان و عمل صالح، درجه خاصّي از بهشت مقرّر ميشود، پس درجات بهشت به عدد درجات و آيات مترتب قرآن خواهد بود؛ زيرا رسولاكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرموده است: «يقال لصاحب القرآن إقرأ و اصعد و يصعد بكل آية درجة، حتي يقرأ آخر شيء معه منه» [119] و امام صادق(عليهالسلام) فرموده است: «يقال لقاريء القرآن اقرأ و ارقَ».[120]
4. چون حقيقت نبوّت پيامبر به صورت وحي قرآن ظهور كرده است، هركس از امّت او كه سهم بيشتري از قرآن داشته باشد، به مقام معنوي او نزديكتر از ديگران است و آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را بيش از ديگران ميشناسد و دستورهاي او را بهتر از ديگران ادراك و عمل ميكند؛ لذا رسولاكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: «من قرأ القرآن فكأنّما استدرجت النبوة بين جَنْبَيْه؛ غير أنّه لا يوحي إليه».[121]
5. چون قرآن تدويني، حاوي حقايق قرآن تكويني است و معرفت آنها همان دانشهاي جامع و فراگير متوقّع است، رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: «من أراد علم الأولين و الآخرين فليثور القرآن».[122] البته روشن است كه منظور از اينگونه احاديث، صرف تلاوت قرآن نيست كه نتيجه ضعف اهل ايمان است، چنانكه مقصود از آن، آشنايي به تفسير مصطلح نيست كه نصيب طبقه متوسط از آنان است؛ بلكه همان معرفت به نورانيّت است كه حظّ يگانهاي از آنان است و اهل بيت عصمت(عليهمالسلام) به ويژه حضرت علي(عليهالسلام) مصداق بارز آنهاست.
نشانه آنكه مقصود از احاديث مزبور، صرف قرائت قرآن نيست، آن است كه در همين گروه از نصوص كه دلالت دارد بر فراز آمدن قرآن نسبت به همه علوم، چنين آمده است كه اگر كسي همه دانشها را بخواهد، قرآن را تثوير كند و تثوير و اِثاره، همان شكوفا كردن، شوراندن، انقلاب فرهنگي و ثوره فكري به پا كردن و زيرو رو كردن است كه با صِرف قرائت راست نميآيد و با صرف تفسير مصطلح رايج ميسّر نميشود؛ بلكه در اين راه بسي خون جگر بايد خورد!
6. گرچه پايان سير آدم و عالم، لقاي خداوند است: ﴿ألا إلي اللّه تصير الأُمور﴾ [123]، ليكن قرآن حكيم، نه تنها سائر و صائر الهي است، بلكه محرّك و مُصيّر هم خواهد بود؛ يعني خود با متكلّم خويش محشور ميشود و مخاطب واعي و مستمع داعي و مفسّر صائب و تالي والي را نيز به همراه خودْ آنقدر سير ميدهد تا به صيرورت نايل آيد؛ زيرا در آن نشئه، مخاطب و خطاب متحد خواهد شد؛ زيرا: «استدرجت النبوة بين جنبيه غير أنه لا يوحي إليه».[124]
در پايان، چند حديث درباره لزوم اهتمام به قرآن و اقامه حدود آن و حراست ثغور آن و اجراي قوانين آن و سعي در حشر با آن و كوشش در اتحاد با آن، نقل ميشود. حضرت علي(عليهالسلام) در اين باره فرمود: «تعلّموا القرآن؛ فإنّه أحسن الحديث و تفقّهوا فيه؛ فإنّه ربيع القلوب و استشفوا بنوره؛ فإنّه شفاء الصدور و أحسنوا تلاوته؛ فإنه أنفع القَصَص»؛[125] «إحياؤه (القرآن) الإجتماع عليه و إماتته الافتراق عنه».[126]
«والعصمة للمتمسّك و النجاة للمتعلّق» [127]؛ «ما جالس هذا القرآن أحدٍ إلاّ قام عنه بزيادة أو نقصان؛ زيادة في هدي أو نقصان من عمي و اعلموا أنه ليس علي أحدٍ بعد القرآن من فاقةٍ و لا لأحدٍ قبل القرآن من غني» [128]؛ «إن اللّه سبحانه لم يَعِظ أحداً بمثل هذا القرآن… و ما للقلب جلاء غيره» [129]؛ «واللّه اللّه! في القرآن؛ لايسبقكم بالعمل به غيركم» [130]؛ «حق الولدِ علي الوالدِ أن يُحسّن اسمه و يحسّن أدبه و يعلّمه القرآن».[131]
چون غالب مطالب گذشته ميتواند شرح كوتاه اينگونه از احاديث باشد، لذا از تشريح آنها در اين مختصر پرهيز ميشود و همانطوري كه ساير مطالب علوي(عليهالسلام) مسبوق به معارف نبوي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بوده است، اين بخش از توصيههاي آن حضرت(عليهالسلام) نيز مسبوق به سنّت حسنه رسولگرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است كه طبق دستور آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) عالمان قرآن و حافظان آن، چه در حيات و چه در ممات، نسبت به ديگران رجحان داشتهاند.
زيرا هنگام اعزام وفد و هيأت به يمن، كسي را امير آنان قرار داد كه از همه آنها كم سنتر بود. مردي راز اين كار را از پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) پرسيد؛ آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: اين شخص، قاري قرآن است[132] و هنگام دفن شهداي اُحد فرمود: آن شهيدي كه جامعتر از ديگران است از جهت قرآن، او را اَمام و پيشروي ديگران در قبر قرار دهيد.
با اينگونه از معارف، روشن ميشود كه چرا حضرت امام زين العابدين(عليهالسلام) فرموده است: «لو مات من بين المشرق و المغرب، لما استوحشتُ بعد أن يكون القرآن معي».[133]
پروردگارا! توفيق تلاوت قرآن، تثوير علوم و مفاهيم قرآن، عمل به احكام قرآن و حشر با قرآن را در پرتو عنايت عترت طاهرين(عليهمالسلام) به ويژه سيّد اوصيا علي بن ابيطالب(عليهالسلام) و خاتم اوصياء بقية اللّه ارواح من سواه فداه را به همه مشتاقان ثقلين عطا فرما! و راقم اين سطور و همه ذوي حقوق او را مشمول لطف خاص خويش قرار ده!
والحمدللّه رب العالمين
دماوند، شهريور 1376 جوادي آملي
[1] ـ سوره حديد، آيه 3؛ نهجالبلاغه، خطبه 96.
[2] ـ همان.
[3] ـ سوره بقره، آيه 31.
[4] ـ گلشن راز، ابن تُركه، ص 98.
[5] ـ سوره ناس، آيات 1 ـ 6.
[6] ـ مقدمه قيصري، ص 90.
[7] ـ فص آدمي، ص 362 و مقدمه قيصري، ص 91.
[8] ـ تفسير صافي، ج 1، ذيل آيه 2 از سوره بقره.
[9] ـ مصباح الأُنس، ص 506.
[10] ـ فكوك، ص 188.
[11] ـ سورهٴ نحل، آيه 40.
[12] ـ النفحات الإلهية، ص 64 ـ 65.
[13] ـ بحار الانوار، ج 89، ص 14.
[14] ـ همان، ج 8، ص 27.
[15] ـ فكوك، صص 215 ـ 216 و 248.
[16] ـ نهج البلاغه، حكمت 147.
[17] ـ همان، نامه 25.
[18] ـ نهج البلاغه، خطبه 182.
[19] ـ نهج البلاغه، خطبه 46.
[20] ـ نهج البلاغه، خطبه 2.
[21] ـ همان
[22] ـ همان، خطبه 144.
[23] ـ همان، خطبه 154.
[24] ـ نهج البلاغه، خطبه 239.
[25] ـ مستدرك نهج البلاغه، ص 183.
[26] ـ نهج البلاغه، خطبه 87.
[27] ـ همان، خطبه 109.
[28] ـ همان، نامه 28.
[29] ـ نهج البلاغه، خطبه 192.
[30] ـ همان، خطبه 22.
[31] ـ نهج البلاغه، خطبه 4، حكمت 184.
[32] ـ همان، خطبه 137.
[33] ـ همان، خطبه 122.
[34] ـ همان، خطبه 5.
[35] ـ همان، خطبه 93.
[36] ـ همان، خطبه 189.
[37] ـ همان، خطبه 210.
[38] ـ همان، خطبه 87.
[39] ـ يوسف، آيه 94.
[40] ـ سوره تكاثر، آيات 5 6.
[41] ـ سوره فصّلت، آيه 30.
[42] ـ سوره واقعه، آيات 77 ـ 79.
[43] ـ سوره احزاب، آيه 33.
[44] ـ البلاغه، حكمت 111.
[45] ـ نهج البلاغه، حكمت 111 ـ 112.
[46] ـ همان، حكمت 112.
[47] ـ سوره حشر، آيه 21.
[48] ـ نهج البلاغه، خطبه 186.
[49] ـ سوره رعد، آيه 16.
[50] ـ نهج البلاغه، خطبه 186.
[51] ـ همان، خطبه 178.
[52] ـ سوره اعراف، آيه 143.
[53] ـ سوره اعراف، آيه 187.
[54] ـ سوره شمس، آيه 3.
[55] ـ سوره ليل، آيه 2.
[56] ـ سوره اسراء، آيه 12.
[57] ـ سوره نور، آيه 35.
[58] ـ نهج البلاغه، خطبه 108.
[59] ـ نهج البلاغه، خطبه 186.
[60] ـ همان.
[61] ـ همان، خطبه 185.
[62] ـ همان، خطبه 147.
[63] ـ نهج البلاغه، خطبه 179.
[64] ـ همان، خطبه 222، بند 3.
[65] ـ همان، خطبه 161.
[66] ـ همان، خطبه 198.
[67] ـ همان، خطبه 133.
[68] ـ نهج البلاغه، خطبه 1.
[69] ـ نهج البلاغه، خطبه 91.
[70] ـ همان.
[71] ـ نهج البلاغه، خطبه 147.
[72] ـ نهج البلاغه، خطبه 183.
[73] ـ همان، خطبه 91.
[74] ـ نهج البلاغه، نامه 55.
[75] ـ نهج البلاغه، نامه 31.
[76] ـ نهج البلاغه، خطبه 91.
[77] ـ همان.
[78] ـ نهج البلاغه، خطبه 133.
[79] ـ همان، خطبه 169.
[80] ـ همان، خطبه 125.
[81] ـ نهج البلاغه، خطبه 125.
[82] ـ همان.
[83] ـ نهج البلاغه، خطبه 158.
[84] ـ سوره زمر، آيه 23.
[85] ـ نهج البلاغه، خطبه 18.
[86] ـ نهج البلاغه، خطبه 133.
[87] ـ همان، حكمت 432.
[88] ـ نهج البلاغه، خطبه 125.
[89] ـ همان، خطبه 87.
[90] ـ نهج البلاغه، خطبه 138.
[91] ـ همان، خطبه 100.
[92] ـ كنز العمّال، ح 2861.
[93] ـ همان، ح 4029.
[94] ـ نهج البلاغه، خطبه 147.
[95] ـ نهج البلاغه، خطبه 88.
[96] ـ نهج البلاغه، خطبه 87.
[97] ـ سوره فصّلت، آيه 42.
[98] ـ نهج البلاغه، خطبه 176.
[99] ـ نهج البلاغه، نامه 77.
[100] ـ نهج البلاغه، خطبه 210.
[101] ـ همان، خطبه 175.
[102] ـ سوره يونس، آيه 61.
[103] ـ سوره حديد، آيه 3.
[104] ـ سوره طلاق، آيه 12.
[105] ـ سوره ذاريات، آيه 56.
[106] ـ سوره ابراهيم، آيه 8.
[107] ـ نهج البلاغه، خطبه 193.
[108] ـ همان، خطبه 86.
[109] ـ همان، حكمت 78.
[110] ـ نهج البلاغه، خطبه 1.
[111] ـ همان، خطبه 144.
[112] ـ همان، خطبه 183.
[113] ـ نهج البلاغه، خطبه 1.
[114] ـ همان، خطبه 147.
[115] ـ همان، خطبه 96.
[116] ـ نهج البلاغه، خطبه 178.
[117] ـ سوره حديد، آيه 25.
[118] ـ سوره ابراهيم، آيه 1.
[119] ـ كنز العمّال.
[120] ـ بحار الانوار، ج 8، ص 186.
[121] ـ كنز العمّال، ح 2349.
[122] ـ همان، ح 2454.
[123] ـ سوره شوري، آيه 53.
[124] ـ كنز العمّال، ح 2349.
[125] ـ نهج البلاغه، خطبه 110.
[126] ـ همان، خطبه 127.
[127] ـ همان، خطبه 156.
[128] ـ همان، خطبه 176.
[129] ـ همان، خطبه 176.
[130] ـ همان، نامه 47.
[131] ـ همان، حكمت 399.
[132] ـ كنز العمّال.
[133] ـ اصول كافي، جلد 2، ص 602.
ذكر خداوند و سلامت روان
یكی از مفاهیم مهم در بهداشت و سلامت روان، مفهوم «امنیت روانی» است. اگر امنیت روانی برای فرد وجود نداشته باشد، زندگی بی معناست و سلامت روانی برقرار نخواهد بود(ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 219). آنجا كه ترس وجود داشته باشد امنیت نیست. «امنیت روانی» یعنی: داشتن روح و روانی عاری از ترس و هراس; و این نعمتی است گوارا و مخصوص كسانی كه در پرتو این امنیت، راحت و آرام زندگی می كنند(عبدالواحدبن محمّد آمدى، غررالحكم و درر الكلم، ح 10911 و 5438).از این رو، نشاط و سرور از آنِ كسی است كه روانی امن و آرام داشته باشد. و انسان وقتی به این امنیت و اطمینان نفس می رسد كه ترنّم نام خدا بر لب و یاد او بر قلب و جانش طنین انداخته باشد و چنان دل بستگی و وابستگی به خدا پیدا كرده باشد كه ذكر او سراسر اندیشه، عاطفه و رفتارش را گرفته باشد و ذكر خدا جانش را زنده و آباد نموده باشد: «و بذكرك معمورة.»( شیخ عبّاس قمى، مفاتیح الجنان، فرازى از دعاى كمیل ).در این صورت ـ به اصطلاح روان شناسان ـ فرد احساس دل بستگی ایمن نسبت به وجودی دارد كه هم قادر است و هم همیشه حاضر و در همه حال، پاسخگوی نیازها می باشد. از نظر اسلام، بالاترین و ارزشمندترین مقام انسانی زمانی پدید می آید كه انسان به یاد خدا باشد و روحش متوجه او گردد تا نور خدایی در دلش پدیدار شود و روح و روانش به آرامش و راحتی برسد.
انواع ذكر
الف. ذكر جوانحی (قلبی ـ ذهنی);
ب. ذكر جوارحی (زبانی و با سایر اعضا و جوارح).
ذكر و یاد خدا، چه در قلب و چه با زبان و چه با اعضا و جوارح، به صورت انجام یك عبادت خاص مثل نماز، دعا و تلاوت قرآن موجب اتصال به منبع لایزال و فناناپذیر هستی شده و یادآور عظمت و قدرت او و نعمت های بی كرانش و خوف از عقاب و امید به ثواب و عشق به جلب رضایت و وصال خداست و در نتیجه، در صحنه های دشوار زندگی برای انسان نیروآفرینی می كند; چرا كه اگر هر چیز را از دست بدهیم، خداوند ازلی كه منبع هر فیض و خیر و كمال است، موجب تسلّی و صبر برای انسان می شود و شاید به همین دلیل باشد كه یكی از ذكرهایی كه گفتن آن هنگام رسیدن مصایب توصیه شده این است كه بگوید: (اِنّالله و اِنّا الیه راجعون) (بقره: 156); ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم. این ذكر یادآور خداوند متعال و مالكیت او بر ما و نیز بازگشت ما به سوی اوست. عظمت این مبدأ و معاد، مسائل مابین آن را تحت الشعاع قرار داده، آن ها را آسان جلوه می دهد. از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده است: هیچ مصیبتى به امیرالمؤمنین(علیه السلام) وارد نمى شد، مگر اینكه آن حضرت در آن روز هزار ركعت نماز مى خواند و بر شصت مسكین صدقه مى داد و سه روزروزه مى گرفت.(محمّدباقرمجلسى،بحار الانوار،ج41،ص132.)
آرامش خاطری كه محور تمام خوش بختی های دنیا و آخرت است، از طریق ذكر خدا حاصل می شود تا بُعد آسمانی انسان بر بُعد زمینی اش چیره شود، و در آن حال است كه می فهمد دودلی، خاطره های شیطانی و نگرانی و پریشانی از وسوسه های ابلیسی هستند. در این حال است كه همه بیم ها از میان می روند و جای خود را به امید می دهند; همه دغدغه ها و خاطرپریشی ها به طمأنینه بدل می گردند و دارای معنا و مفهوم می شوند.( شیخ عبّاس قمى، پیشین، «مناجات الذاكرین»).خدایا، دل های شیفته، شیدای تو شده اند، خردهای مختلف بر معرفت تو گرد آمده اند. پس دل ها جز به یاد تو آرام نگیرد و روان ها جز به دیدار تو آرامش نپذیرد.اگر انسان به خوبی خدا را بشناسد، دایم به یاد او خواهد بود. در نتیجه، غفلت برایش معنا نخواهد داشت. علّامه طباطبائی ضمن یك دستورالعمل اخلاقی در این باره، می فرماید: «روشی كه برای ما در همه حال و همه شرایط در حد ضرورت است، روش بندگی و به عبارت دیگر، خداشناسی است، و راه آن طبق آنچه از كتاب و سنّت برمی آید، همانا یاد خدا و امتثال تكالیف عملی است»( مجله حوزه، ش 46، ص 94).
بنابراین، یكی از مهم ترین گام ها به سوی سلامت نفس و بهبودی از بیماری های روحی و روانی انسان و رسیدن به آرامش و اطمینان درونی، یاد خداوند است. همچنین یكی از راه های درمان غفلت و حركت در مسیر سازندگی و شكوفایی استعدادهای انسانی، «ذكر» است. كتاب و سنّت برای غفلت زدایی از انسان، اذكار را به عنوان ادعیه و عبادات، مشخص كرده اند تا انسان هنگام صبح و ظهر و شام، قبل و بعد از خواب، هنگام خوردن غذا و پس از آن، هنگام مشاهده مرده، یا بیمار یا پس از بهبودی از بیماری و در روزهای هفته و در ساعات روز و در اعیاد دینی و مانند آن، ذكری مناسب بگوید; مثلا، به ما دستور داده اند: در كنار سفره برای هر صرف غذا «بسم اللّه الرحمن الرحیم» بگوییم. به طور كلی، هر كاری را كه می خواهیم آغاز كنیم مستحب است با «بسم اللّه» شروع نماییم. همه این تعالیم و آموزه ها در سیره و سنّت معصومان(علیهم السلام)برای آن هستند كه انسان همواره خود را در ارتباط با خدا و در مسیر رحمت الهی قرار دهد و از غفلت و پیامدهای سوء آن در امان بماند. هر یك از عبادت ها میزان معیّنی دارد، ولی یاد و ذكر خدا در دل و ترنّم نام او بر لب حدّی ندارد. خداوند می فرماید«یا ایُّها الَّذین آمَنوا اذكروُا اللّهَ ذِكراً كثیراً» ترجمه: (احزاب: 41) .برخی دستورهای دینی وقت معیّن و مشخصی دارد; مانند نماز، اما ذكر خدا وقت مشخصی ندارد. خداوند در مورد نماز می فرماید:«انّ الصلاة كانت علَى المؤمنینَ كتاباً موقوتاً» ترجمه: (نساء: 103)ذكر خدا برای هر حالی توصیه شده است و این دوام یاد حق نمی گذارد انسان به دام بیماری روحی و غفلت گرفتار شود.
چگونه مي توانيم در تكامل مهارتهاي اجتماعي به كودك خود كمك كنيم؟
اگر كودك شما از غريبه ها مي ترسد يا به اصطلاح به “اضطراب در برابر غريبه ها” دچار شده است، نبايد ناراحت شويد يا خجالت بكشيد. كودكان معمولا در سن هفت ماهگي از ديدن افراد غريبه ناراحت و عصبي مي شوند. اين موضوع بقدري طبيعي است كه اگر كودك شما بدون هيچ اضطرابي و بدون توجه به حضور شما نسبت به نزديك شدن فردي غريبه بي تفاوت باشد يا به آغوش يك غريبه برود، بايد نگران شويد. ممكن است هنگامي كه او را به آغوش يكي از آشنايان دور خود مي دهيد ناراحت شود و گريه كند، در اين حالت بهتر است او را پس گرفته و در آغوش خود بگيريد و سعي كنيد حساسيت او را كاهش دهيد. سعي كنيد هنگامي كه آن فرد نيز در اطراف شما است با نگه داشتن كودك در آغوش خودتان كودك را آرام كرده و به تدريج به فرد غريبه نيز عادت دهيد. سپس هنگامي كه كودك را در آغوش گرفته ايد با او بازي كنيد و در همين حال با فرد غريبه حرف بزنيد. سپس براي مدتي كوتاه او را به فرد غريبه بدهيد و در همان نزديكي بايستيد. نهايتا اتاق را براي چند دقيقه ترك كنيد و ببينيد كه چه اتفاقي مي افتد. اگر كودك شما شروع به گريه كرد اين مسير را دوباره امتحان كنيد. اگر خروج از اتاق و برگشتن به اتاق را دائم تكرار كنيد؛ نهايتا كودك شما مي فهمد كه هر چند ممكن است شما در اين لحظه در كنار او نباشيد اما مسلما به زودي بر مي گرديد.
قرار داشتن در كنار همسالان براي كودك بسيار مفيد است. پس برنامه هايي براي بازي با همسالان براي كودك خود تدارك ببينيد اما ابتدا اطمينان حاصل كنيد كه اسباب بازي به مقدار كافي در دسترس داريد! ممكن است كودك شما نتواند به راحتي اسباب بازيهايش را با بقيه بچه ها تقسيم كند، اما شما مي توانيد با پيش بيني مناسب از بروز مشكل در اين زمينه (تقسيم كردن اسباب بازيها بين بچه ها) جلوگيري كنيد.
اگر فكر مي كنيد كه كودك دو يا سه ساله شما خودخواه شده است، ممكن است تصور كنيد كه او را لوس كرده ايد. بروز اين حالت در كودكان به والدين آنها ربط زيادي ندارد. كودكان در اين سن طبيعتا خودمحور هستند. با اين حال بهتر است از موقعيتهاي مناسب براي نشان دادن رفتار خوب استفاده كنيد (استفاده از عباراتي مانند “لطفا” و “متشكرم"، تعريف كردن از كسي كه كاري را به خوبي انجام داده است و دادن چيزهاي شخصي مانند اسباب بازي به ديگران) و كودك شما هم به زودي اين كارها را به اندازه كافي ياد خواهد گرفت. به گروههاي بازي كودكان بپيونديد يا اسم او را در يك خانه بازي يا كلاس تفريحي مخصوص اين سن بنويسيد تا او بتواند مدتي را با كودكان ديگر سپري كند. او به زودي ياد مي گيرد كه چگونه دوست پيدا كند و چگونه دوستي هايش را حفظ كند و او به زودي يك زندگي فعال اجتماعي را در پيش خواهد گرفت.
مردم! امروز میخواهم راجع به رفیقی که شب و روز، در خواب و بیداری، همیشه و هر لحظه با ماست سخن بگویم
در احوالات آن مرد عظیم الشّأن و الهی، آیتالله حاج شیخ جعفر شوشتری(اعلی اللّه مقامه الشّریف) آمده است که شبی بالای منبر فرمودند: مردم! امروز میخواهم راجع به رفیقی که شب و روز، در خواب و بیداری، همیشه و هر لحظه با ماست سخن بگویم - ایشان برای این که مخاطب خود را متوجّه اصل بحث کند، معمولاً نکاتی را حکیمانه تبیین میفرمودند -
فرمودند: مردم! آن رفیق دائمی ما همسر یا فرزندمان نیست. آن رفیق دائمی ما همکار و همشغل و همدرس ما نیست. آن رفیق ما نفس ما است که شب و روز، در خواب و بیداری با ماست. آنقدر با او رفیق شده ایم که یادمان رفته است که نباید با او رفاقت کنیم بلکه باید مسلّط به او شویم.
بخشی از احادیثی که مربوط به همسرداری میشود و مطمئناً برای تعامل با همسرمی تواند کمک کند.
حدیث1) پیغمبراکرم(ص): «مِن سَعادَةِ المَرءِ المُسلِمِ الزَّوجَةُ الصّالِحَةُ وَالمَسكَنُ الواسِعُ وَالمَركَبُ البَهىُّ وَالوَلَدُ الصّالِحُ» از خوشبختى مرد مسلمان، داشتن همسرى شایسته، خانه اى بزرگ، وسیله اى راحت براى سوارى و فرزندى خوب است. (بحارالأنوار،ج76،ص155)
حدیث2) امام على(ع) :«أحسِنِ الصُّحبَةَ لَها فَیَصفُوَ عَیشُكَ» با همسرت خوش رفتار باش تا زندگى ات با صفا گردد .(من لایحضره الفقیه، ج4،ص392)
حدیث3) امام محمدباقر(ع) :«إِنّ اَكرَمَكُم عِندَ اللّه اَشَّدُّكُم اِكراما لِحَلائِلِهِم» گرامى ترین شما، نزد خدا كسى است كه بیشتر به همسر خود احترام بگذارد. (تهذیب الاحكام،ج8، ص141)
حدیث4) پیغمبراکرم(ص) :«إنَّ الرَّجُلَ إذا نَظَرَ إلَى امرَأَتِهِ وَنَظَرَت إلَیهِ نَظَرَ اللّه تَعالى إلَیهِما نَظَرَ الرَّحَمَةِ» وقتى مردى به همسر خود نگاه كند و همسرش به او نگاه كند خداوند بدیده رحمت به آنان نگاه مى كند. (نهج الفصاحه،ح 621)
حدیث5) حضرت زهرا (س): «خِیارُکم اَلیَنُکم مَناکِبَةً وَ اَکرَمُهم لِنِسائِهِم» بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند. (کنزالعمال،ج7،ص225)
حدیث6) امام صادق(ع) :«خَمْسُ خِصالٍ مَنْ فَـقَـدَ واحِدَةً مِنْهُنَّ لَمْ یَزَلْ ناقِصَ العَیْشِ زائِلَ الْعَقْلِ مَشْغولَ الْقَلْبِ، فَاَوَّلُّها: صِحَّةُ البَدَنِ وَ الثّانیَةُ: اَلاْمْنُ وَ الثّالِثَةُ: اَلسَّعَةُ فِى الرِّزْقِ، وَ الرّابِعَةُ: اَلاَنیسُ الْمُوافِقُ (قال الراوى:) قُلْتُ: و مَا الاْنیسُ الْمُوافِقُ؟ قال: اَلزَّوجَةُ الصّالِحَةُ، وَ الوَلَدُ الصّالِحُ، وَ الْخَلیطُ الصّالِحُ وَ الخامِسَةُ: وَ هِىَ تَجْمَعُ هذِه الْخِصالَ: الدَّعَةُ»
پنج چیز است كه هر كس یكى از آنها را نداشته باشد، همواره در زندگىاش كمبود دارد و كم خرد و دل نگران است: اول، تندرستى، دوم امنیت، سوم روزى فراوان، چهارم همراهِ هم رأى. راوى پرسید: همراهِ هم رأى كیست؟ امام فرمودند: همسر و فرزند و همنشین خوب و پنجم كه در برگیرنده همه اینهاست، رفاه و آسایش است. (خصال،ص 284)
حدیث7) امام سجاد(ع): «وَاَمّا حَقُّ الزَّوجَةِ فَاَنْ تَعْلَمَ اَنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَها لَكَ سَكَنا وَ اُنْسا فَتَعْلَمَ اَنَّ ذلِكَ نِعْمَةٌ مِنَ اللّهِ عَلَیْكَ فَـتُـكْرِمَها وَ تَرْفُقَ بِها وَ اِنْ كانَ حَقُّكَ اَوجَبَ فَاِنَّ لَها عَلَیْكَ اَنْ تَرْحَمَها» حق زن این است كه بدانى خداوند عزوجل او را مایه آرامش و انس تو قرار داده و این نعمتى از جانب اوست، پس احترامش كن و با او مدارا نما، هر چند حق تو بر او واجب تر است اما این حق اوست كه با او مهربان باشى. (من لایحضره الفقیه،ج 2،ص 621)
حدیث8) پیغمبراکرم(ص) :«خَیْرُكُم خَیْرُكُم لِنِسائِهِ و اَنَا خَیْرُكُم لِنِسائى» بهترین شما كسى است كه براى زنان خود بهتر باشد و من بهترین شما براى زن خود هستم. (من لایحضره الفقیه،ج 3،ص 443)
حدیث9) پیامبراکرم(ص): «مَا اصطَحَبَ اثنَانِ إلّا کَانَ أعظَمُهُما أجراً وَ أحَبُّهُما إلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أرفَقَهُما بِصَاحِبِه» هیچ دو نفری با هم مصاحبت و زندگی نکردند مگر این که یک نفر از آن دو نفر پیش خدا محبوب تر است، آن محبوب تر کیست! آن که با همنشینش رفیق تر و نرم خوتر باشد و بیشتر مراعات و مدارا کند. (کافی/ج2/ص120)
حدیث10) امام صادق(ع): «خَمسٌ مَن لَم یَکُن فِیهِ لَم یَتَهنأ العِیش الصّحة وَ الأَمن وَ الغِنی وَ القِناعَة وَ الأَنِیس المُوافِق» کسی که پنج چیز در او نباشد زندگی برایش گوارا نیست؛ سلامت، امنیت، بی نیازی، قناعت و همسر موافق. (بحار النوار،ج1،ص83)
حدیث11) پیغمبراکرم(ص): «إِنَّ الرِّیحَ الطَّیّبةَ تَشدُّ القَلب وَ تَزِیدُ فِی الجِماعِ» بوی خوش رابطه قلبی را تقویت و آمیزش را افزایش می دهد. »(الکافی ج6 ص 511)
حدیث12) امام معصوم(ع): «قول الرجل لإمرأته إنی احبک لایخرج من قلبها أبدا» گفتن مرد به همسرش «دوستت دارم» هیچ وقت از قلب اون خارج نمی شود. (وسائل الشیعه ج 14،ص 10)
حدیث13) امام علی(ع): «مَنْ ساءَ خُلْقُهُ مَلَّهُ اَهْلُهُ» هر كس بد اخلاق باشد، خانواده اش از او دلتنگ و خسته مىشوند. (تحف العقول،ص214)
حدیث14) امام معصوم(ع): «المومن یاکل بشهوة أهله» مومن مطابق اشتها ومیل همسرش غذا می خورد. (کافی،ج4،ص12)
حدیث15) پیغمبراکرم(ص): «إذا أَرَدتُ أَن أَجمع لِلمُسلِمِ خَیرَ الدُّنیا وَ الآخِرةِ جَعلتُ لَهُ…وَ زُوجة مُؤمنة تَسرُهُ إذا نَظرَ إِلیها» اگر بخواهم خیر دنیا و آخرت را به بنده مسلمانی عطا كنم همسر شایسته و صالحی به او می دهم كه وقتی در چهره او می نگرد،سرور و بهجت بر قلب او وارد شود. (کافی،ج5،ص327)
حدیث16) امام باقر(ع):هر کس همسری برمی گزیند باید او را تکریم کند, همانا زنان شما طناز و دلربایند هر کس با آن ها ازدواج کرد نباید آنان را ضایع کند. (بحار الانوار ج 100 ص 224)
حدیث17) پیغمبراکرم(ص): خانم ها از آرایش دریغ مکنید ،بهترین ملایم ترین و دل نواز ترین عطر را به کار برید زیبا ترین و دلربا ترین لباس را به اندام خویش بپوشانید خود را حداقل با یک گردنبند زینت بخشید و صبح و شام خود را به شوهر عرضه دارید ،در یک کلام چشم و دل شریک زندگیتان را هنرمندانه بربایید. (وسائل الشیعه/ج14/ص95)
حدیث18) پیغمبراکرم(ص) :سه گروه از زنان عذاب قبر ندارند و در قیامت هم با حضرت زهرا (س) محشور می شوند، زنی که با فقر و تنگدستی همسر خود بسازد، زنی که با بداخلاقی همسر، صبر خود را از دست ندهد و زنی که مهریه خود را به همسرش ببخشد (که بدینوسیله باری را از دوش او برداشته). (مواعظ العدیده،ص 75)
قرآن کریم: «وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَیْئًا وَیَجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیْرًا كَثِیرًا»
با همسران خود به طور شایسته (در گفتار و کردار) معاشرت نمایید و اگر از آنان به دلایلی بدتان آمد (شتاب نکنید و زود تصمیم به جدایی نگیرید) زیرا چه بسا از چیزی بدتان بیاید، اما خداوند خیر و منافع فراوانی را در آن قرار داده باشد. (النساء،آیه19)
امام خمینی(ره) پرداخت صحیح به مقوله انتظار را موجب قدرت اسلام در دنیا بیان کردند و از همان آغاز جرقه های انقلاب اسلامی به مسئله تبیین مهدویت در جامعه اسلامی پرداختند.
بنیانگذار انقلاب اسلامی در ابتدای انقلاب ایران وظیفه همه نهادهای مسئول در نظام را تمهید ظهور امام زمان(عج) میدانند، زمینه سازی را بالاتر از اعتقاد به انتظار بیان میکنند و این آرزو را مطرح میکنند که این فضا را باید نهادهای متولی به کشورهای دیگر هم بکشانند.
وقتی نگاه امام خمینی(ره) را به حوزه آینده مورد تعمق قرار میدهیم، بحث افق آینده جامعه و مهدویت را پیوند عمیق میدهند، فرهنگ جامعه را مبتنی بر مهدویت طراحی میکنند.
امام خمینی(ره) عبادتی را که روح مهدویت در آن نباشد، و روح جامعه سازی مهدوی در آن دیده نشود را عبادت در فضای اسلام آمریکایی معرفی می کنند و حتی انتظار برای فرج برای آن گروهها و اقشاری از جامعه که صرفا در دعا خلاصه میکنند و حتی در آن امر به معروف و نهی از منکر و جهاد نفی میشود را اسلام آمریکایی عنوان میکنند.
در ادامه این نوشتار به نگاه امام خمینی(ره) در تعریف انتظار صحیح و برداشتها و پاسخهای ایشان به مقوله انتظار فرج امام زمان(عج) میپردازیم.
تعریف انتظار از منظر امام خمینی(ره)
امام خمینی(ره) انتظار فرج با توجه به آیات قرآن کریم و روایات ائمه معصوم(ع) تعریف کردند به طوری که بعد از چندین سال از رحلتشان این تعریف مورد قبول تمام آینده پژوهان و کارشناسان عرصه معارف مهدویت است؛ انتظار یعنی امید تحقق یک هدف مقدور. این انتظار در قالب فردی و اجتماعی و تاریخی و نیز به شکل حق و باطل قابل فرض است و در واقعیت هم وجود دارد. انتظار باید انسان را به هویتهای جمعی و تاریخی پیوند بزند و در او تحول بیافریند. انتظار، مبدأ تحول است. از منظر نظام ولایت، انتظار توسعه ولایت است.
ایشان در یکی سخنرانی های خود در سالروز میلاد امام زمان(عج) به برداشت های مختلف از فرهنگ انتظار در در عصر حاضر پرداختند و انتظار صحیح را از ناصحیح جدا کردند.
برداشتهای غلط از مفهوم انتظار
بعضیها انتظار فرج را به این مىدانند که در مسجد، در حسینیه، در منزل بنشینند و دعا کنند و فرج امام زمان- سلام اللَّه علیه- را از خدا بخواهند. اینها مردم صالحى هستند که یک همچو اعتقادى دارند. اینها به تکالیف شرعى خودشان هم عمل مىکردند و امر به معروف و نهی از منکر هم مىکردند، لکن همین، دیگر غیر از این کارى ازآنها بر نمىآمد و توانایی آنها به همین مقدار بود، امام خمینی(ره) این نوع نگاه را که تنها به اندکی امر به معروف و نهی از منکر پرداخته شود را انتظار صحیح و معقول نمی دانند.
برخی انتظار فرج را مىگفتند این است که ما کار نداشته باشیم به اینکه در جهان چه مىگذرد ، بر ملت ما چه مىگذرد؛ به این چیزها ما کار نداشته باشیم، ما تکلیفهاى خودمان را عمل مىکنیم، براى جلوگیرى از این امور هم خود حضرت بیایند ان شاء اللَّه، درست مىکنند؛ دیگر ما تکلیفى نداریم.
گروهی می گفتند که خوب، باید عالم پر از معصیت بشود تا حضرت بیاید؛ ما باید نهى از منکر نکنیم، امر به معروف هم نکنیم تا مردم هر کارى مىخواهند بکنند؛ گناهها زیاد بشود که فرج نزدیک بشود.
دستهاى از این بالاتر، مىگفتند: باید دامنزد به گناهان، مردم را به گناه دعوت کرد تا دنیا پر از جور و ظلم بشود و حضرت- سلام اللَّه علیه- تشریف بیاورند. این هم یک دستهاى بودند که البته در بین این دسته، منحرفهایی هم بودند، اشخاص ساده لوح هم بودند، منحرفهایی هم بودند که براى مقاصدى به این دامنمىزنند.
پاسخ امام خمینی(ره) به کسانی که معنای انتظار را نفهمیدند
امام خمینی(ره) در تفسیر برخی از پیامدهای این گونه نظریات و اشاعه در جامعه اسلامی اعلام خطر جدی کردند، در مقابله با کسانی که انتظار فرج را غلط در جامعه بیان می کنند .
ایشان پیامدهای این نوع نگاه را قانع شدن به وضع موجود و عدم کوشش برای تحقق وضعی برتر، ناامیدی و پذیرش شکست در حوزه فرد و اجتماع، مشکلتر ساختن حرکت و قیام امام زمان(عج) چرا که هر چه فساد و تباهی بیشتر شود، کار امام زمان(عج) در مبارزه با سختتر و طولانی میگردد عنوان کردند.
امام خمینی(ره) تاکید می کنند: “ما اگر دستمان مىرسید، قدرت داشتیم، باید برویم تمام ظلم و جورها را از عالم برداریم. تکلیف شرعى ماست، منتها ما نمىتوانیم. این است که حضرت عالم را پر از عدالت می کند؛ نه شما دست بردارید از تکلیفتان، نه اینکه شما دیگر تکلیف ندارید”.
توطئه دین از سیاست جداست، بدترین برداشت غلط از فرهنگ انتظار است
امام خمینی (ره) رهبر بیداری اسلامی که امروز بعد از بیست و سه سال از رحلت ایشان جوامع مسلمان دنیا با پیروی از بیانات ایشان به دنبال راندن استکبار از کشورهای خودشان هستند، امام خمینی(ره) در همان سالها حایتشان از حضور قدرتهای بزرگ در تبلیغ معناى غلط از انتظار و مهدویت خبر دادند ، همان طور که به ملتها تزریق کرده بودند، به مسلمین، به دیگر اقشار جمعیتهای دنیا که سیاست کار شما نیست؛ بروید سراغ کار خودتان و آن چیزى که مربوط به سیاست است، بدهید به دست امپراتورها. خوب، آنها از خدا می خواستند که مردم غافل بشوند و سیاست را بدهند دست حکومت و به دست ظلمه، دست آمریکا، دست شوروى، دست امثال اینها و آنهایی که اذناب اینها هستند و اینها همه چیز ما را ببرند، همه چیز مسلمانها را ببرند، همه چیز مستضعفان را ببرند و ما بنشینیم بگوییم که نباید حکومت باشد، این یک حرف ابلهانه است، منتها چون دست سیاست در کار بوده، این اشخاص غافل را، اینها را بازى دادند و گفتند: شما کار به سیاست نداشته باشید، حکومت مال ما، شما هم بروید توى مسجدهایتان بایستید نماز بخوانید! چه کار دارید به این کارها ؟
لذا راه مقابله با جریان های انحرافی حرکت در مسیر صحیح فکر مهدوی است ، ارائه راه آینده شناسی عمیق امام(ره) به مراکز مختلف آینده پژوهی، فرهنگی ، مدیریتی است.
انتظار سازنده چگونه محقق می شود
علم و بصیرت در دین ، در مقابل کج اندیشی ها و برداشتهای غلط، تقوا در مقابل هوی و هوس، علم و بصیرت در حوزه سیاست و اجتماع برای تشخیص دوستان و دشمنان و روشن شدن عملکرد سیاست بازان، پیروی از علمای راستین که مصداق نایبان عام امام زمانند از جمله راهکارها برای این قضیه است که امام خمینی(ره) تاکید داشتند.
مسئله انتظار نباید فقط صرف یک دعا برای امام زمان(عج) باشد،انتظاری که ما دعا بکنیم و نتوانیم یک حرکت اجتماعی وسیع را سامان بدهیم، لذا اگر بخواهیم مبتنی بر شعار امام خمینی(ره) حرکت کنیم باید جامعه زمینه ساز باشیم .
رهبر معظم انقلاب هم همین نگاه را دارند، لذا رهبری می فرمایند؛ ” مبتنی بر حکومت امام زمان(عج) امروز خود را بسازید و بنا کنید.” یعنی افق کجاست؟ مدیریت باید مبتنی بر مهدویت باشد.
همان طور که در روایات ائمه معصوم(ع) داریم؛ حرکت امام زمان(عج) مانند امور دیگر، روال طبیعی دارد و قرار نیست همه امور، معجزه آسا صورت پذیرد . امام صادق(ع) «لو قد خرج قائمنا(ع) لم بکن الا العلق و العرق و النوم علی السروج ؛ قائم ما قیام کند ، جز عرق ریختن و خواب( از فرط خستگی و مبارزه پی در پی ) بر روی زینها نیست .»
انّ اهل زمان غیبته و القائلین بامامته و المنتظرین لظهوره افضل من اهل کل زمان … اولئک المخلصون حقّاً و شیعتنا صدقاً و الدّعا الی دین الله سرّاً و جهراً … آنان خستگی ناپذیر، در آشکار و نهان دیگران را به دین خدا فرا میخوانند.
منبع : وعده صادق
فراز های ازبیانات امام خامنه ای در دیدارجمعی از مردم آذربایجان شرقی
به مناسبت سالگرد 29 بهمن 1356
ما بايد خودمان را با خصلتهايمان، با خصوصيّات اخلاقيمان بشناسيم.
ديگران مىنشينند اخلاقيّات ايرانىها را همراه با تحريف، همراه با كوتهبينى براى ما مينويسند!
ما خودمان را بايد در آيينهى اين حوادث، درست بشناسيم.
*************************
دراين حادثهى بيستونهم بهمن (سال 1356)، مردم تبريز اين خصلتها را از خودشان نشان دادند:
اوّلاً ايمان عميق دينى؛ ثانياً غيرت دينى؛ ثالثاً شجاعت؛ پس از اينها، مسئلهى موقعشناسى، و درك درست حوادث؛ اينها خيلى مهم است …
زودتر و ديرتر از زمان مناسب، اقدام، اثربخش نيست.
*******************************
ايمان اسلامى، غيرت ايمانى، شجاعت، اهل اقدام بودن، پيشرو بودن، صفشكن بودن، كارهاى برجسته و نوآورى در راه اهداف والا انجام دادن، زمان را شناختن،
موقعيّت را شناختن، و كار متناسب با موقعيّت را انجام دادن،
يكى از بركات و آثار بيستونهم بهمن بود كه خصلتهاى برجستهى مردم تبريز و آذربايجان را در آيينهى تاريخ مجسّم كرد.
************************
نكتهى دوّمى كه در بيستونهم بهمن (سال 1356)هست، نشان دادن اين حقيقت است كه پيوستگى بخشهاى مختلف كشور به يكديگر، چقدر بابركت است.
********************************
نكتهى سوّم اين است كه اگر آن روز به مردم قم در نوزدهم دى يا به مردم تبريز در بيستونهم بهمن ميگفتند كه اين حركت شما به يك انقلاب عظيمى منتهى ميشود، كسى باور نميكرد؛ امّا شد.
اين نشاندهندهى اين است كه اگر ملّتى همّت كند، پا در صحنه بگذارد، عقبنشينى نكند، كوهها را ميتواند جابهجا كند، معجزاتى ميتواند بهوجود بياورد، و اين معجزه به وقوع پيوست.
***************************
عزيزان من، جوانها! فكر كنيد، مطالعه كنيد بر روى حادثهى پديد آمدن انقلاب. شبيهترين حادثه به معجزات انبيا، اين حادثهى پيروزى انقلاب بود.
**************************
يكى از درسهاى بيستودوّم بهمن شما به خود شما، به ما، به همهى ملّت ايران،
اين است كه بدانيد هيچ حادثهى بزرگى، هيچ مانع بزرگى، هيچ قدرت بزرگى وجود ندارد كه بتواند در مقابل ارادهى راسخ يك ملّت مقاومت كند.
*************************
اوّل، شناخت خصوصيّات و خصلتهاى بومى خود؛ دوّم، ارتباط و اتّصال بخشهاى گوناگون كشور با يكديگر؛ كه اين نكته، نكتهاى است كه دشمنان روى آن انگشت ميگذارند. ميخواهند اقوام ايرانى را كه همه برادروار، دستدردست هم در همهى حوادث با يكديگر بودهاند، در مقابل يكديگر قرار بدهند.
****************************
بدانند همه، هوشيار باشيم همه،
كسانى نشستهاند دارند طرّاحى ميكنند كه اقوام ايرانى را در مقابل هم قرار بدهند؛
پيام اتّحاد، همدلى، همدردى، همگامى بيستونهم بهمن از يادمان نرود؛
*****************************
تشخيص اين حقير اين است كه جشن سالگرد انقلاب هم مثل خود انقلاب يك پديدهى بىنظير است. يعنى چه؟
[يعنى] همچنانكه انقلاب ما به اعتراف حتّى دشمنان، در طول تاريخِ انقلابها نظير نداشت از جهات مختلف،
بزرگداشت سالگرد اين انقلاب هم در هيچجاى دنيا نظير ندارد.
************************
بگذاريد رسانههاى دشمن در زبان، هر كار ميخواهند بكنند ،بكنند،
[امّا] اتاقهاى فكرشان ميفهمند در اينجا چه خبر است.
آنهايى كه نشستهاند و مطالعه ميكنند، ميفهمند كه با اين ملّت، با اين انقلاب، با اين انگيزه، با اين ايمان نميشود مقابله كرد.
*************************
دو پيام در اين راهپيمايىهاى بيستودوّم بهمن وجود داشته است:
يكى پيام استقامت، يكى پيام وحدت.
استقامت يعنى چه؟ يعنى ملّت ايران بر روى آرمانهاى انقلاب ايستادگى دارند.
********************************
آرمانهاى ايجابى ما عبارت بوده است از اينكه:
ما دنبال عدالت اجتماعى هستيم؛ ما دنبال حضور مردمى در حوادث گوناگون كشور هستيم؛ ما دنبال اسلام هستيم؛
ما سعادت كشور را در عمل به تعاليم اسلامى ميدانيم؛
ما دنبال اقتصاد مستقل هستيم؛ دنبال فرهنگ غير وابستهى به بيگانگان و فرهنگ اصيل اسلامى و ايرانى خودمان هستيم؛
ما دنبال پناه دادن به مظلوم و مقابلهى با ظالم هستيم؛ ما دنبال پيشرفت كشور هستيم؛ ما دنبال برجستگى علمى كشور هستيم؛
ميخواهيم كشورمان در علم، در اقتصاد، در فرهنگ، در امور اجتماعى، در اخلاق، در معنويّت، پيشرو و پيشقدم باشد؛
**************************
پيام سلبى انقلاب اين است كه:
ما تسليم زورگويى نميشويم، تسليم باجخواهى نميشويم، تسليم نظام سلطه نميشويم.
******************************
مظهر نظام سلطه …امروز آمريكا است.
ملّت ايران در انقلاب گفت، در حوادث بعدى گفت، در جنگ تحميلى گفت،
در اين بيستودوّم بهمن گفت:
ما تسليم زورگويى و باجخواهى آمريكا نخواهيم شد.
***********************
يك عدّه سعى نكنند چهرهى آمريكا را بزك كنند،
آرايش كنند، زشتىها و وحشتآفرينىها و خشونتها را از چهرهى آمريكا بزدايند در مقابل ملّت ما، بهعنوان يك دولت علاقهمند، انسانْدوست معرّفى كنند؛ اگر سعى هم بكنند، سعىشان بىفايده است.
*********************
شما نگاه كنيد در دنيا، ببينيد آمريكا چهكار كرده؟
جنگهايى كه آمريكا به راه انداخته است، انسانهاى بىگناه و غيرنظامىاى كه در اين جنگها و در غير اين جنگها به خاك و خون كشانده است؛
ديكتاتورهايى كه در شرق و غرب دنيا مورد حمايت آمريكا قرار گرفتهاند
… حمايت از تروريسم بينالملل و حمايت از تروريسم دولتى؛
اين دولت جعلى جنايتكار صهيونيستى كه غاصب فلسطين است، دهها سال است كه مورد حمايت آمريكا است؛
مردم را ميكُشد، خانهها را خراب ميكند، ظلم ميكند، جوانها را، زنها را، مردها را، كودكان را به زندان و حبس ميكشاند؛ به بيروت حمله كردند، صبرا و شتيلا را نابود كردند، چه، چه؛ همه مورد حمايت آمريكا است. اينها در سياههى اعمال آمريكا ثبت است.
***********************
در اوايل انقلاب هركس خواست عليه انقلاب يك كارى بكند،
آمريكايىها از او حمايت كردند.
چپ بود، راست بود، نظامى بود، غير نظامى بود، برايشان فرقى نميكرد؛
هر كسى عليه نظام جمهورى اسلامى انگيزهاى داشت - در شكل قوميّتها، در شكل آدمهاى گوناگون - هرچه توانستند، كمك كردند؛
آخرىِ آنچه مردم به چشمشان ديدند، فتنهى سال ۸۸ است.
*******************************
رئيسجمهور آمريكا با كمال وقاحت ايستاد و از فتنهگران (سال 88) در تهران حمايت كرد؛ حالا هم اخيراً دارند حمايت ميكنند.
*********************
من امسال روز اوّل سال ۹۲ در مشهد در جوار مرقد ثامنالحجج اعلام كردم؛
گفتم من حرفى ندارم؛
بعضى از مسئولين و دولتمردان - دولتمردان آن دولت، بعد هم دولتمردان اين دولت - فكر ميكنند در قضيّهى هستهاى ما با آمريكايىها مذاكره كنيم [تا] موضوع حل بشود؛ گفتيم خيلى خب، اصرار داريد شما،
در اين موضوعِ بالخصوص برويد مذاكره كنيد؛
ولى در همان سخنرانى اوّل امسال گفتم
من خوشبين نيستم؛ مخالفتى نميكنم امّا خوشبين نيستم.
ببينيد مرتّب پىدرپى اظهارات سخيف آمريكايىها را؛
سناتور بىآبروى آمريكايى از صهيونيستها پول ميگيرد تا برود در مجلس سناى آمريكا به ملّت (ایران ) دشنام صريح بدهد، نه اينكه اهانت كند؛ دشنام ميدهد.
رؤساى كشورشان هم همينجور، در سطوح مختلف به ملّت ايران [اهانت میكنند].
*********************************
مكرّر گفتيم كه مسئلهى هستهاى بهانه است براى دشمنى؛
مسئلهى هستهاى هم اگر يك روزى - حتّى به فرض محال - بر طبق نظر آمريكا حل بشود، باز يك مسئلهى ديگرى دنبال آن مىآيد؛
الان ملاحظه كنيد سخنگويان دولت آمريكا بحث حقوق بشر، بحث موشكى، بحث سلاح و مانند اينها را به ميان آوردند.
***********************
من تعجّب ميكنم، آمريكايىها خجالت نميكشند اسم حقوق بشر را مىآورند…
زندان گوانتانامو را همه ميدانند، زندان ابوغُريب عراق را همه ميديدند،
شركت «بِلَك واتر» (امریکایی ) را همه ديدند،
حملهى به كاروانهاى عروسى افغانها را ديدند، كمك به تروريستهاى نامدار كه افتخار ميكنند به تروريست بودن خودشان را همه ديدند،
عهدشكنىها را ديدند، دروغگويىها را ديدند؛ همهى دنيا اينها را ديده است،
باز ميگويند حقوق بشر و خجالت هم نميكشند!
واقعاً اين مقدار وقاحت در رفتار اينها چيز عجيبى است.
**************************
…آمريكايىها با انقلاب اسلامى دشمنند، با جمهورى اسلامى دشمنند،
با اين پرچمى كه شما مردم بلند كرديد دشمنند
و اين دشمنى با اين چيزها فرو نخواهد نشست؛
علاج مقابلهى با اين دشمنى هم فقط يكچيز است
و آن، تكيهى به اقتدار ملّى و به توان داخلى ملّى و مستحكم كردن هرچه بيشتر ساخت درونىِ كشور [است].
هرچه در اين زمينه ما كار بكنيم، كم است.
******************************
علاج مشكلات كشور پيمودن راه اقتصاد مقاومتى است؛
يعنى تكيه به درون. چشم را ندوزيم به دست ديگران؛ ما تواناييم، ما ثروتمنديم،
هم ثروت انسانى داريم - نيروى انسانى ما در دنيا كمنظير است، اگر نگوييم بىنظير - [هم] ثروتهاى زيرزمينى؛ ثروتهاى ما فوقالعاده است.
دنيا به ما احتياج دارد؛ به قدرى كه دنيا به ما احتياج دارد، ما به دنيا احتياج نداريم.
********************************
اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكيه كنيم،
استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ اين را بدانند.
تا وقتى كه ما چشممان به دست ديگران باشد،
دنبال اين باشيم كه كدام مقدار از تحريمها كم شد، كدام مقدار چنين شد،
فلان حرف را فلان مسئول آمريكايى گفت يا نگفت –
تا وقتى دنبال اين حرفها باشيم - به جايى نميرسيم.
ما يك كشور بزرگ هستيم، يك ملّت قوى هستيم، ملّت بافرهنگى هستيم…
******************************
البته اصرار هم ميكنيم كه
مسئولين هم به نيروى داخلى تكيه كنند؛
از مسئولين هم ميخواهيم به مردم اعتماد كنند، به نيروى داخلى اعتماد كنند
، سعى كنند اين سرچشمهى فيّاض تمام نشدنى را در داخل، خروشان
و فروزان و جوشان كنند؛
اين اگر شد، همهى درهاى بسته باز خواهد شد.
بايد اينجورى حركت كنند، اينجورى عمل كنند.
*************************
عرض كردم آيهى شريفهى قرآن ميفرمايد:
اِن تَنصُروا اللهَ يَنصُركُم؛ اگر شما نصرت خدا بكنيد، يعنى نصرت دينِ خدا بكنيد،
دو نتيجه مترتّب خواهد شد:
اوّل «يَنصُركُم»، خدا شما را يارى ميكند؛ دوّم «وَ يُثَبِّت اَقدامَكُم»،
نميگذارد شما مجبور به عقبنشينى بشويد.
و بدانيد به توفيق الهى اهداف آمريكا و استكبار جهانى نسبت به ايران و جمهورى اسلامى و ملّت ايران اهدافى است كه دير يا زود شكست خواهد خورد
زبان فرمانده عراقی در دستان «شاهرخ» |
||
| ||
|
هوالحق این فاطمه مثل مادرش مظلوم است از وصل برادرش رضا محروم است معصومه بود کریمه اهل بیت در قم که حریم چهارده معصوم است به مناسبت سالروز وفات حضرت معصومه (سلام الله علیها)،مدرسه علمیه فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)مرند ویژه برنامه ای راروز دوشنبه 21بهمن مصادف با 10 ربیع الثانی از ساعت 30/9-8 صبح و باحضور امام جمعه محترم شهرستان مرند حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا نعمت زاده برگزار کرد. ایشان در خصوص علل حرکت حضرت معصومه (سلام الله علیها)از مدینه به قم را دیدار امام زمان خود بیان کرده و با بررسی زندگی اجتماعی آن بانو ولایت پذیری ایشان و کسب اجازه از امام زمان به عنوان ولی نه بعنوان برادر کسب اجازه کردند. حاج آقای نعمت زاده در ادامه بیانات خود به علت تجرد ایشان اشاره کرده و اختناق حکومت هارونی در زندگی حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) را عامل اصلی عدم ازدواج ایشان در آن شرایط اجتماعی بیان کرده در ضمن سخنرانی خود به خواهران مجرد توصیه بر عفت نموده و تاکید کردند که حضرت را الگو و سرمشق خویش در زندگی قرار دهند. متولی مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)مرند در پایان سخنان خویش به نکات آموزنده اخلاقی و دینی حضرت معصومه (سلام الله علیها)اشاره کردند.
من در اتاق یک رئیسی رفتم، کار داشتم. تا در را باز کردم دیدم یک دختری
حالا یا دختر یا خانم خیلی خوشگل است. تا در را باز کردم، اوه… چه شکلی!
داخل اتاق رئیس رفتم گفتم: شما با این خانم محرم هستی؟
گفت: نه!
گفتم: چطور با یک دختر به این زیبایی تو در یک اتاق هستی و در هم بسته
است.
گفت: آخر ما حزب اللهی هستیم.
گفتم: خوشا به حالت که اینقدر به خودت خاطرت جمع است. حضرت امیر
به زنهای جوان سلام نمیکرد.
گفتند: یا علی رسول خدا سلام میکند تو چرا سلام نمیکنی؟
گفت: رسول خدا سی سال از من بزرگتر بود. من سی سال جوان هستم.
میترسم به یک زن جوان سلام کنم یک جواب گرمی به من بدهد، دل
علی بلرزد.
گفتم: دل علی میلرزد، تو خاطرت جمع است.
بعضیها خودشان را از امیرالمؤمنین حزب اللهیتر میدانند.
بعضی خودشان را از مراجع تقلید حسینی تر میدانند.
استاد محسن قرائتی
علت عدم ازدواج حضرت معصومه(س)
احتمال آن است که اختناق هارون الرشيد و وجود خفقان در آن دوران، چنان شديد بود که حتي کسي جرئت نداشت براي پرسيدن مسائل شرعي به در خانه موسي بن جعفر(ع) مراجعه کند، تا چه رسد به اينکه به عنوان داماد آن حضرت رفت و آمد دائمي با خانواده موسي بن جعفر(ع) داشته باشد؛ چرا که همين ارتباط نسبي زمينهاي را فراهم ميساخت تا هارون به اذيت و آزار او بپردازد. البته با اينکه هارون در مواردي تظاهر به دينداري ميکرد، ولي ستمگري بيرحم بود. يکي از مورّخين ميگويد:هارون هنگام شنيدن وعظ از همه بيشتر اشک ميريخت و در هنگام خشم و تندي از همه ظالمتر بود.[1] و همين مرد دو هزار کنيز داشت که سيصد نفر آنان مخصوص آواز خواني و رقص و خنياگري بودند.[2]
شيعيان در عصر خلافت هارون در تنگنا و فشار قرار داشتند و کساني چون علي بن يقطين در تقيه به سر ميبردند و کوچکترين حرکاتشان زير نظر بود. نمونه بارز آن داستان لباسي است که هارون به علي بن يقطين داد. اين لباس ويژه خلفا بود و علي بن يقطين آن را به موسي بن جعفر(ع) اهدا کرد. حضرت آن را قبول نکرد و فرمود: اين لباس را نگهدار و از دست مده؛ زيرا در حادثهاي که برايت پيش ميآيد، به کار ميآيد.
چندي بعد يکي از خدمتگزاران علي بن يقطين، نزد هارون شکايت کرد و گفت : لباس مخصوص را به موسي بن جعفر اهدا کرده است. هارون بلافاصله او را احضار کرد و از لباس پرسش کرد. او گفت: آن را در بقچهاي نگه داشتهام. هارون دستور دارد تا فوراًَ آن را بياورد. وقتي که نگاهش به لباس افتاد، گفت: بعد از اين هرگز سخن سعايت کنندهاي را درباره تو باور نخواهم کرد.[3]
اين گونه قضايا نشان ميدهد که ارتباط موسي بن جعفر(ع) کنترل ميشد و از طرفي زنداني شدن امام نيز، انگيزه خواستگاري از دختران آن حضرت را کاهش ميداد. بعد از شهات امام وحشت بيشتري بر مردم حاکم شد و حضرت رضا(ع) نيز تحت نظر قرارگرفت. در زمان مأمون آن حضرت به خراسان احضار شد و بعد از يک سال، حضرت معصومه(س) و جعمعي از برادران او به خراسان حرکت کردند، اما در راه، حضرت معصومه(س) پيش از ديدن برادر، دار فاني را وداع کرد و امر ازدواج او هم تحقق نيافت.
بنابراين راز عدم ازدواج حضرت معصومه و خواهران او را نه در وصيت پدر بايد جستجو کرد و نه در نبود همسر متناسب و هم کفو، علت آن، وجود اختناق شديد هاروني و مأموني بود که باعث شد احدي جرئت نکند به راحتي به خانه موسي بن جعفر و بعد از او فرزندش رفت و آمد داشته باشد و داماد آن خانواده گردد. از طرف ديگر، زنداني شدن حضرت موسي بن جعفر(ع) و سرانجام شهادت او، و احضار شدن حضرت رضا(ع) به خراسان و دورافتادن از خواهران، مزيد بر اين علت بود.
1.فاطمه بنت الامام موسي الکاظم، محمد هادي اميني، 1405ه، قم، 160صفحه.
2.فاطمه بنت الامام موسي بن جعفر، سيد محمد باقر ابطحي، 1409ه. 3.معصومه قم، سيد تقي طباطبائي قمي، 1365، 48 صفحه.
هم منتقدین یا شرح صدر رفتار کند هم مسئولین دولتی
1392/11/19رهبر معظم انقلاب: ملت،مسئولین ونخبگان وحدت خودرا حفظ
ای نور تو هماره نگهدار شیعیان
دلسوزی ات امان من النار شیعیان
دست قلم به پای ثنایت نمیرسد
مهر فلک به گرد عبایت نمیرسد
مهر و مه از افاضه ی ذرات نور تست
دست ستاره بر کف پایت نمیرسد
ابوهاشم جعفرى گويد: اين است كه شخصى گناهى مرتكب شود و بگويد: اى كاش فقط به همين گناه عقاب شوم و آن را سبك و ناچيز شمارد.
من پيش خود فكر كردم : چقدر سخت و دقيق است ، پس انسان بايد هميشه مواظب اعمال و حركات خود باشد.
حضرت از افكار من آگاه شد و فرمود: آنچه با خود حديث نفس كردى ، اهميّت بده و آن را رها نكن و بدان كه گناهِ شرك به خداوند متعال از حركت مورى بر سنگى صاف و ظريف ، مخفى تر خواهد بود.
ابوهاشم جعفرى گويد:
ابو هاشم گوید: از حضرت عسكرى شنیدم می فرمود: در بهشت درى هست كه او را باب معروف می گویند، و جز اهل برّ و احسان كسى از آن وارد نمی گردد، من خداوند را سپاسگزارى كردم و از اینكه براى برآوردن حاجتهاى مردم خود را به تكلیف و مشقت میاندازم خوشحال شدم، امام علیه السّلام متوجه من شد و فرمود: آرى من از حالات تو اطلاع دارم، و كسانى كه در دنیا اهل معروف و برّ و احسان هستند اینان در آخرت هم از محسنین خواهند بود، اى ابو هاشم اكنون بدان خداوند تو را از آنان قرار داده و مشمول رحمت خود كرده است.
حفظ خوبی ها و حذف بدی - خوبی ها ماندگارند
روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید .یکی از آن ها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد .
دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت :
امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد .
آن دو کنار یکدیگر به راه رفتن ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و استراحت کنند. ناگهان پای شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و داخل برکه افتاد و چون شنا بلد نبود، نزدیک بود غرق شود؛ اما دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد . فرد نجات یافته به سختی و روی صخره سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد .
دوستش با تعجب پرسید : آن روز تو سیلی مرا روی شن های بیابان نوشتی؛ اما امروز به سختی روی تخته سنگ، نجات دادنت را حکاکی کردی ؟
آن یکی هم لبخندی زد و گفت:
وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند؛
ولی وقتی کسی محبتی به ما می کند، باید آن را روی سنگ بنویسیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ما ببرد.
اگر بی اختیار در حال سجده پیشانی از مهر جدا شود:
1- نظر اکثر مراجع تقلید این است که؛ اگر بی اختیار پیشانی از مهر جدا شود، چه ذکر گفته باشیم و چه نگفته باشیم، یک سجده محسوب می شود و نباید گذاشت سر دوباره به جای سجده برسد و اگر سر بی اختیار دوباره به جای سجده رسید، روی هم یک سجده محسوب می شود و اگر ذکر سجده را نگفته ایم باید بگوییم، و اگر عمدا سر را دوباره به سجده بگذاریم نمازمان باطل می شود.
حضرت آیت الله خمینی:
مساله- اگر پیشانى بىاختیار از جاى سجده بلند شود چنانچه ممكن باشد باید نگذارد دوباره به جاى سجده برسد و این یك سجده حساب مىشود چه ذكر سجده را گفته باشد یا نه و اگر نتواند سر را نگه دارد و بىاختیار دوباره به جاى سجده برسد روى هم یك سجده حساب مىشود و اگر ذكر نگفته باشد باید بگوید.1
آیت الله خامنه ای:
سوال - اگر هنگام رفتن به سجده قسمت پیشانى دو مرتبه متداول بصورتى كه قابل كنترل نباشد به مهر برخورد كند حكمش چیست؟ آیا دو سجده محسوب مىشود؟
جواب- یک سجده محسوب مىشود.
—————————————————–
سوال -اگر در هنگام سجده اول سر یک لحظه از مهر جدا شود و دوباره روی مهر قرار بگیرد آیا دو سجده محسوب میشود و دیگر سجده دوم را نباید بجا آورد یا اینکه موجب بطلان كل نماز میشود؟
جواب- اگر سر بىاختیار برگردد و به مهر برسد یک سجده حساب مىشود و چون بىاختیار بوده سبب بطلان نماز نمىشود.2
آیت الله میرزا جواد تبریزی:
مـسـالـه - اگر پیشانى بى اختیار از جاى سجده بلند شود, چنانچه ممكن باشد باید نگذارد دوبـاره بـجـاى سجده برسد, واین یك سجده حساب مى شود, چه ذكر سجده را گفته باشد یانه , واگـر نـتـوانـد سر را نگهدارد و بى اختیار دوباره بجاى سجده برسد, روى هم یك سجده حساب مى شود, و اگر ذكر نگفته باشد بنابر احتیاط باید بگوید.3
آیت الله بهجت (ره):
سوال- اگر نمازگزارى كمى تند به سجده رود و پیشانى بعد از برخورد با مهر كمى بلند شود و دوباره روى مهر جاى بگیرد؛ آیا دو سجده حساب مى شود؟
جواب- اگر نتواند سر را نگه دارد و بى اختیار دوبار به جاى سجده برسد، روى هم یك سجده حساب مى شود و اگر ذكر نگفته باشد، باید بگوید.4
آیت الله فاضل لنکرانی:
مسأله ـ اگر پیشانى بى اختیار از جاى سجده بلند شود، چنانچه ممكن باشد نباید بگذارد دوباره به جاى سجده برسد و این یك سجده حساب مى شود چه ذكر سجده را گفته باشد یا نه و اگر نتواند سر را نگهدارد و بى اختیار دوباره به جاى سجده برسد روى هم یك سجده حساب مى شود و اگر ذكر نگفته باشد باید بگوید.5
آیت الله سیستانی:
مساله- اگـر پـیـشانى بى اختیار از جاى سجده بلند شود , چنانچه ممكن باشد باید نگذارد دوباره به جاى سجده برسد و این یك سجده حساب مى شود , چه ذكر سجده را گفته باشد یا نه .
و اگر نتواند سر را نگهدارد و بى اختیار دوباره به جاى سجده برسد , همان یك سجده حساب مى شود ولى اگر ذكر نگفته باشد احتیاط مستحب آن است كه آن را به قصد قربت مطلقه بگوید.6
آیت الله مکارم شیرازی:
مسأله ـ هرگاه پیشانى بى اختیار از جاى سجده بلند شود و برگردد، یك سجده حساب مى شود، چه ذكر سجده را گفته باشد یا نه، ولى اگر اختیاراً آن را بردارد اگر قبل از ذكر و از روى عمد باشد نمازش باطل است و الاّ اشكال ندارد.7
آیت الله نوری همدانی:
مساله - اگر پیششانی بی اختیار از جای سجده بلند شود ، چنانچه ممکن باشد باید نگذارد دوباره به جای سجده برسد ، و این یک سجده برسد ، و این یک سجده حساب می شود ، چه ذکر سجده را گفته باشد یا نه و اگر نتواند سر را نگهدارد و بی اختیار دوباره به جای سجده برسد ، روی هم یک سجده حساب می شود و اگر ذکر نگفته باشد ، باید بگوید .8
آیت الله وحید خراسانی:
مسأله - اگر پیشانى بى اختیار از جاى سجده بلند شود ، چنانچه ممكن باشد باید نگذارد دوباره به جاى سجده برسد ، و این یك سجده حساب مى شود ، چه ذكر سجده را گفته باشد یا نه ، و اگر نتواند سر را نگه دارد و بى اختیار دوباره به جاى سجده برسد ، روى هم یك سجده حساب شدن محل اشكال است ، اگر چه یك سجده یقینا آورده شده ، پس اگر ذكر نگفته باشد ، بنابر احتیاط واجب به قصد آنچه به او امر دارد - اعم از واجب و مستحب - ذكر بگوید.9
2- آیت الله صافی گلپایگانی با تمام مراجع تقلید نظرشان فرق دارد، ایشان می فرمایند؛ که در چنین مواقعی باید سجده را به طور کامل به جا آوریم و بعد از نماز بنابر احتیاط مستحب یک بار دیگر نماز را بخوانیم:
مساله - اگر پیشانى بى اختیار بجاى سجده بخورد وبلند شود, سجده به عمل نیامده است , و بـایـد سجده را بطور صحیح بجا آورد وبعد از تمام شدن ,احتیاط مستحب آن است كه دو مرتبه نماز را بخواند.10
_________________________________________________
پی نوشتها:
1- کتاب توضیح المسائل امام خمینی ، مسئله 1071.
2- کتاب استفتائات آیت الله خامنه ای سوال 181 و 188.
3- رساله توضیح المسائل ، مسئله 1080.
4- کتاب استفتائات آیت الله بهجت ، جلد 2 سوال 628.
5- کتاب توضیح المسائل آیت الله فاضل لنکرانی ، مسئله 1097.
6- کتاب توضیح المسائل آیت الله سیستانی ، مسئله 1080.
7- رساله آیت الله مکارم شیرازی ، مسئله 960.
8- کتاب توضیح المسائل آیت الله نوری همدانی ، مساله 1072.
9- کتاب توضیح المسائل آیت الله وحید خراسانی ، مساله 1080.
10- رساله آیت الله صافی گلپایگانی ، مساله 1080.
از مصادیق نصرت خداوند
حضرت آیتالله خامنهای در بیاناتشان در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۹، به میدان آمدن مردم قم در روز ۱۹ دی سال ۱۳۵۶ را با استناد به قرآن، یكی از مصادیق نصرت خدا به مؤمنین برشمردند؛ زیرا این حادثه جزو مؤثرترین عوامل گسترش قیام مردمی بود كه منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی شد:
«حادثهى ۱۹ [دىِ] قم، مظهر و نماد اين آيهى شريفه است: فَانتَقَمنا مِنَ الذينَ اَجرَموا وَ كانَ حَقًّا عَلَينا نَصرُ المُؤمِنين؛ در آيهى قرآن، در سورهى مباركهى روم، به تعبير خداوند متعال نصرت مؤمنين حقى است بر عهدهى خداوند؛ چند جا در قرآن كريم اين تعبير به كار رفته است -[مثل] عَلَيهِ حَقًّا فِى التَّوراةِ وَ الاِنجيلِ وَ القُرءان، و موارد ديگرى- و يكى اينجا است كه میفرمايد اين حقى است بر عهدهى ما يعنى بر عهدهى ذات اقدس پروردگار عالَم كه مؤمنين را نصرت بدهيم. خب، اين در چه شرايطى است؟ در چه شرايطى گفتهاند كه مؤمنين نصرت پيدا میكنند؟ اين در آن شرايطى است كه هيچ روزنهى اميدى به حسب ظاهر وجود ندارد. ملاحظه كنيد همين آيات را؛ آن وقتى است كه دشمنِ جبههى ايمان با قدرت ظاهرى و با سرپنجههاى قوى در مقابل مؤمنين ايستاده است؛ يك مبارزهى جبههاىِ عظيمى بهوجود آمده است؛ در يك چنين شرايطى میفرمايد: وَ كانَ حَقًّا عَلَينا نَصرُ المُؤمِنين.»۳
قرآن كریم در چند مورد، از واژهی حق -بهعنوان حقی كه بر خداوند واجب است- استفاده كرده است. ورود به بهشت و بهرهمندی از نعمتها برای دارندگان ایمان و عمل صالح، بهعنوان وعدهای حق بر عهدهی خداوند بیان شده است.۴ در سورهی توبه خداوند در دادوستد با مؤمنان در برابر مال و جانشان، یعنی حاضرشدن در میدان جهاد، وعدهی حق بهشت داده است.۵ همچنین از بازگشت همهی موجودات به سوی خداوند در قیامت بهعنوان یك وعدهی حق در سورهی یونس و نحل یاد شده است.۶ موارد پیشگفته مربوط به تحقق وعدههای خداوند در آخرت بود، اما پارهای دیگر از آیات، معنای عامتری دارند و شامل وعدهی خداوند در دنیا هم میشوند. وعدهی «نجات» و «نصرت» مؤمنین از این جملهاند: «حَقًّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنينَ۷»؛ بر ما حق است كه مؤمنان را رهايى بخشيم! و یا «كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنين۸»؛ يارى مؤمنان، همواره حقى است برعهدهی ما.
ناامیدی از غیر خدا
این آیه هنگامی نازل شد كه مسلمانان در مكه بودند و قدرتی نداشتند و از پیروزی بر جبههی دشمنان ناامید بودند. در واقع این عنصر «ناامیدی از غیر خدا» خود نیز یكی از شروط نزول نصرت الهی است. تكیه بر امكانات مادی و سلاح در میدان مبارزه عنصر پیروزی نیست؛ جبههای پیروز میدان است كه به قدرتی تكیه كند كه فوق همهی قدرتها باشد. این مطلب در سورهی یوسف آمده است: «رسولان از ايمان آوردن قوم خود مأيوس شدند (و يا نزديك بود مأيوس شوند) و مردم گمان كردند آنكس كه به پيغمبرشان گفته عذابى چنين و چنان دارند دروغشان گفته؛ در اين موقع بود كه يارى ما انبياء را دريافت.»۹
سؤالی كه پیش میآید این است كه نصرت خداوند كه به پیامبر و مؤمنین وعده داده چگونه است؟ خداوند بهوسیلهی چه ابزارهایی نصرت میرساند؟ آیا درستی آن آزمایش و تجربه شده است؟ معنای نصرت الهی، یاری رساندن خداوند به مؤمنان در مقابله با دشمنان است كه به پیروزی نهایی مؤمنان خواهد انجامید. «خداى متعال به شما وعده داده است كه اگر دين او را و راه او را و هدفهاى الهى را يارى كنيد، شما را يارى خواهد كرد.» «يارى خدا به معنى يارى تمام نيروهاى موجود در اين طبيعت است؛ همه به كمك شما خواهند آمد.»۱۰ «هر كس براى خدا كار كند، خدا هم تمام امكانات و علم و قدرت خودش و سنتهاى آفرينش را در خدمت او قرار خواهد داد. ولينصرنّ اللَّه من ينصره۱۱»۱۲
وعدههای تجربهشده
آیات نصرت الهی جزو بیشترین استنادهای قرآنی حضرت آیتالله خامنهای در سخنانشان در دوران رهبری بوده است. به صحنه آوردن قرآن در زندگی، و تجربهی عینی وعدههای خداوند از مهمترین تجربههای انقلاب است. «اينها آيات الهى است. ما همهى اينها را قبول داشتيم؛ اما قبول داشتن، يك مسأله است؛ لمس كردن، يك مسألهى ديگر است. ما حالا اين آيات را لمس مىكنيم… تا اينجا هرچه وعدهى الهى بود، درست بود و عمل شد. هرچه تحليل بر اساس آيات محكمات قرآن بود، درست از آب درآمد و محقق شد. تا اينجا ما بهوضوح و عيان ديديم كه يك ملت مؤمن و با خدا، وقتى همهى دنيا هم در مقابل او قرار بگيرند، اگر بايستد و صبر كند، شكست نخواهد خورد؛ اين را تجربه كرديم.»۱۳
نصرت الهی بر اساس آیات قرآنی همچنانكه دربارهی امتهای گذشته جاری و ساری بوده است، امروز هم دربارهی هر ملتی كه در راه خدا حركت نمایند به وقوع خواهد پیوست. پیروزی انقلاب اسلامی، هشت سال جنگ تحمیلی و ایستادگی انقلاب در مقابل فشارهای دشمنان تا به امروز همگی از نمونههای كلان نصرت خداوند به ملت ایران بوده است. حضرت آیتالله خامنهای در دیدار خود با مردم قم، با استناد به آیهی ۴۷ سورهی روم، نصرت خداوند را امری قطعی میدانند و با تبیین موقعیت ضعف مسلمانان صدر اسلام كه این آیه دربارهی آنها نازل شده است، عنصر مشتركی كه در همهی زمانها موضع قدرت به مسلمانان میبخشد را بیان میكنند. «عامل پيروزى اين است كه يك جماعتى -در يك مقياس بزرگ، يك ملتى- ايمان درستى داشته باشد، و اين ايمان راسخ باشد، و اين ايمان با بصيرت همراه باشد، و اين ايمان و بصيرت با عمل و اقدام همراه باشد؛ اينها وقتى روى هم گذاشته شد، نصرت قطعى است.»۱۴
پینوشتها:
۱. طرح اندیشهی كلی اسلامی در قرآن، سلسله جلسات استاد سید علی حسینی خامنهای، مشهد مقدس، مسجد امام حسن مجتبی، ص ۱۳۸
۲. نهجالبلاغه خطبهی ۲۱۶ (نسخهی صبحی صالح)
۳. بيانات در ديدار مردم قم ۱۳۹۲/۱۰/۱۹
۴. سورهی نساء آیهی ۱۲۲ و سورهی لقمان آیهی ۹
۵. سورهی توبه آیهی ۱۱۱
۶. سورهی یونس آیهی ۴ و سورهی نحل آیهی ۳۸
۷. سورهی یونس آیهی ۱۰۳
۸. سورهی روم آیهی ۴۷
۹. علامه طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمهی موسوى همدانى، ج۱۱، ص: ۳۸۰ ذیل آیهی ۱۱۰ سورهی یوسف: حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا… .
۱۰. بیانات در مراسم فارغالتحصيلى دانشآموختگان ارتش، ۱۳۸۹/۸/۱۹
۱۱. سورهی حج آیهی ۴۰
۱۲. بيانات در ديدار شركتكنندگان در همايش آسيبشناسى انقلاب، ۱۳۷۷/۱۲/۱۵
۱۳. بیانات در جمع كثیری از آزادگان، ۱۳۶۹/۶/۲۶
۱۴. بيانات در ديدار مردم قم ۱۳۹۲/۱۰/۱۹
در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطره اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلق عظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته اى دارى» به اين مطلب اشاره فرموده است.
نظر شما را به چند نمونه از آنها جلب مىكنيم: 1- عدى بن حاتم مىگويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم با كمال وقار و متانت به شام آمد و مرا در مورد اين كه گريخته ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پساز چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته اى». با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به سوى خانه اش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مىبرد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.» سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آنبنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روىزمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيانفرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كهپيامبر مرسل مىباشد، بيانات و پيشگوييها و مهربانىهايش مراشيفتهاش كرده و همانجا مسلمان شدم.» 2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرترخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديانبه اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بناخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آنها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آنها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آنها را از كنار جنازههاى كشتهشدگان يهود حركتداد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحتشد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سختگريه كرد. هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيدهاى و اينگونه خاكآلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازهها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلافاخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلىرجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رختبربسته كه آنها را از كنار كشتهشدگانشان عبور مىدهى؟! چرابىرحمى كردى؟» جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنجها و ناراحتىهاىصفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتىهاى اورا به طور كلى از قلبش زدود. 3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانشبه اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبتهاى او و مادرش در دورانشيرخوارگى، احترام و محبتشايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آننشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوالپرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبتكردى…» (با اين كه از آن زمان حدود شصتسال گذشته بود). شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفهاش را آزادسازد، يامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودمرا بخشيدم،و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مىكنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند. شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز بهپيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.» سيرهنويس معروفابن هشام مىنويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوستدارى تو را از نعمتها بهرهمند مىسازم و به سلامتى به سوى قومخود بازگرد؟» شيماء گفت: مىخواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با همازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند. 4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعتخواند، مردم بسيارى بهاو اقتدا كردند، ولى آنها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمولدو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خودمىپرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذفمستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزارانگريه مىكرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دلمهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتابتمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد. 5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبههاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام«زيد بن شعبه» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيدرا به اسلام دعوت مىكرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرحمىداد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودىبودن خود پافشارى مىكرد و مسلمان نمىشد. عبدالله مىگويد: روزىبه مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشستهو مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علتمسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانهام نشستهبودم و كتاب آسمانى تورات را مىخواندم، وقتى كه به آياتى كهدر مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرفانديشى آن را خواندمو ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگىها كه يكى از آنها«حلم و خويشتندارى» بود هستيا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگىها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتندارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلانهرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتندارى نبينند.» روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديهنشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كهمحمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله بهاينجا آمدهام، خشكسالى و قحطى باعثشده كه همه گرفتار فقر ونادارى شدهايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مىكنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.» محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرضكردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مىدهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديهنشين داد. منهم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مىكرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشهاى نشستند، من گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مىشناسم كه مال مردم رامىگيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مىكنيد، آيا مىدانىكه چند روزى به آخر مدت مهلت بيشتر نمانده است؟» من با كمال بىپروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كهچند روزى به آخر مدت مهلت باقىمانده بود) ناگاه از پشتسر آنحضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست باشمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاشگرى نيست، بايد او (زيد) را به حلمو حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زيد بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت:چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد اين زيادىرا به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد. هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلامو اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.
اينها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام (ص) بود، كه هركدام چون آيينه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق نيكآن حضرت دعوت مىكند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت اسلام در صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان مىدهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پيامبر (ص) چنين آمده:«رفتار پيامبر (ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوشرو،خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عيبجو و مديحهگر نبود، هيچ كس از او مايوس نمىشد، و هر كس بهدر خانه او مىآمد، نوميد باز نمىگشت، سه چيز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به اومربوط نبود، او كسى را مذمت نمىكرد، و از لغزشهاى پنهانى مردم جستجو نمىنمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمىگفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده و سراپا گوش مىشدند… .»
پیامبر اکرم(ص) :
ما تقرب العبد الی الله بشیء افضل من سجود خفی
هیچ کس به چیزی بهتر از سجده نهان ، به خدا تقرب نمیجوید .
امام صادق(ع)
طلبتُ الجنة، فوجدتها فى السخاء :
بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگى و جوانمردى یافتم
بسم الله الرحمن الرحیم
حادثه ناگوار و تکان دهنده چاقوکشی و هجوم یکی از اشرار منطقه به روحانی متعهد، مجاهد و انقلابی، در راه اجرای فریضه مهم دینی «نهی از منکر و امر به معروف» و دفاع از حریم امن جامعه و شریعت نبوی در بیمارستان رازی مرند که منجر به شکستگی دست و مجروحیت شدید ایشان گردیده موجب تأثر و تألم شدید اهالی مرند و حومه و طلبه های برادر و خواهر که افتخار تلمذی این استاد گرانقدر را دارند گردید. شرح ماوقع را از گفتگوی خبری یاشیل وطن با ایشان نقل می کنیم:
به گزارش یاشیل وطن، حجت الاسلام اکبر مرندی در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری حوزه در تبریز، تصریح کرد: حوزه علمیه باید در این زمینه اقدام کند، تا شأن لباس روحانیت حفظ شود وگرنه در آینده شاید شاهد تکرار چنین اتفاقات تلخی باشیم.
وی با تشریح کامل حادثه رخ داده عنوان کرد: پدرم به علت وخامت حالشان در بیمارستان مرند بستری بودند، در ساعت ملاقات که برادر بنده با نگهبان در حال صحبت برای ورود به عیادت بود، این فرد شرور خود را در این صحبت مداخله می دهد، بنده هم که دیدم سر و صدای زیادی در سالن سی سی یو ایجاد شده این فرد را به سکوت دعوت کردم تا آرامش در بیمارستان حاصل شود.
حجت الاسلام مرندی افزود: این فرد شرور مدام به بنده و لباس روحانیت توهین میکرد سپس مشتی بر پیشانی من زد که بعدا متوجه شدم با چاقو این ضربه را وارد کرده که من نقش بر زمین شدم، وقتی بلند شدم که دومین ضربه چاقو را به سرم وارد کرد، مجدد خواستم از خودم دفاع کنم که خون بر صورتم جاری شد و سومین چاقو را برگردنم از پشت زد که از حال رفتم و دیگر چیزی را متوجه نشدم.
وی گفت: حاضران می گویند که وی حتی قصد کشتن مرا داشت و می خواست با چاقو ضربات دیگری را بر من وارد کند.
این روحانی عنوان کرد: این فرد، شرور سابقه داری است و تاکنون 23 جرم را مرتکب شده است.
حجت الاسلام مرندی تصریح کرد: با رسیدگی به شکایت در دادسرای مرند، این فرد هم اکنون در زندان به سر می برد،اما متاسفانه رسیدگی جدی صورت نمی گیرد، قاضی این پرونده می گوید برای این فرد دو ماه زندان صادر شده که فرد حق اعتراض دارد و ممکن است این مدت نیز کاهش پیدا کند.
وی تاکید کرد: وقتی در انظار عمومی، به یک فرد شهروند حمله ای میکند، باید مسئولان امر بطور جد وارد شوند، و رسیدگی جدی کنند تا چنین افراد سابقه داری از تکرار این حوادث پرهیز کنند.
مسئول دفتر سابق امام جمعه مرند تصریح کرد: زخم های بنده به دلیل اصابت ضربات چاقو، 22 بخیه خورده است، دستم نیز شکسته و در کچ قرار دارد.
مدرسه علمیه خواهران فاطمه الزهرا (س)مرند همگام با دیگر نهادها این اقدام را محکوم نموده و خواستار پیگیری مسئولین ذی ربط هستیم تا جایگاه روحانیت و شان این مقام حفظ گردد.
تقویم شیعه در 12 ربیع الاول
1- ورود پیامیر(ص) به مدینه
درغروب این روزپیامبر(ص) بعد ازهجرت ازمکه وارد مدینه طیبه شدند، ودرقبا نزول اجلال فرمود ومنتظرماند تا امیرالمومنین(ع) به ایشان ملحق شد، وسپس وارد مدینه شدند؛ چه اینکه رسول خدا(ص) فرموده بودند من وارد مدینه نمی شوم تا اینکه پسرعمویم ودخترم فاطمه(س) بیایند.(1) این درحالی است که در4ربیع الاول پیامبر(ص) درمسیرهجرت ازغار ثور بیرون آمده به طرف مدینه حرکت فرمود.
2- انقراض بنی امیه
دراین روزبا سفاح اولین خلیفه عباسی بیعت شد، وبا انقراض دولت بنی مروان، دولت بنی امیه به کلی منقرض شد.البته مروان در27 ذی الحجه کشته شد، ولی دراین روز با تاسیس دولت بنی عباس رسما نام بنی امیه ازصفحه خلافت برچیده شد.(2)
3- مرگ معتصم عباسی
درپنج شنبه 12 ربیع الاول سال 227 هجری دوساعت از شب گذشته، معتصم عباسی درسامرا به هلاکت رسید. ازبزرگترین جرائم او به شهادت رساندن امام جواد(ع) است.
4- مرگ احمد بن حنبل
دراین روز درسال 241هجری احمد هنبل رئیس فرقه حنبلی ها دربغداد ازدنیا رفت، ودرهمان شهردفن شد. جد او ذوالئدیه رئیس خوارج نهروان است، که به دست امیرالمومنین(علیه السلام) به درک فرستاده شد.(3)
پی نوشت:
1- کافی ج 8 ص 339. بحارالانوار: ج19 ص 104، 125. ج 17ص 168
2- تاریخ طبری: ج 6 ص 78. بحار الانوار:ج 95 ص357.
3- وقایع الشهور: ص 72. مراقد المعارف: ج1 ص 120.
وقتي که ميايستاد در مقابل خدا، حضور جسمانياش را از دست ميداد، جسميت نداشت. لجبازياش با عراقيها بهخاطر نمازش زبانزد عام و خاص بود. نماز عشا بود. وسطهاي نماز، يکمرتبه يک سرباز پشت پنجره پيدايش شد، از آن سربازهاي بيپدرومادر. ميگفتند، کارش تير خلاص بوده، بيرحم و قسيالقلب. انگار بچة هند جگرخوار، معشوقة قطامة خونخوار بوده. قيافهاش عجقوجق بود. چشمهايش يکي بالا ميزد و يکي پايين. بگويي نگويي شکل گرازها بود؛ کلهاش، قد بلندش. هيکلش عين گاوميش بود. نگاهش که ميکردي، همة وجودت از نفرت پر ميشد، نامش فرهان بود.
فرهان داد کشيد: تعال! تعال لنا شعبان.
سه سوال بهشتی از قرآن
همت افراد با ایمان، باید در همه چیز و در همه حال، عالى باشد، حتى در تمناى بهشت به مراحل پائین تر قناعت نکند، هر چند مراحل پائین تر هم غرق نعمت است.
هم از آیات قرآن و هم از روایات به خوبى استفاده مى شود که بهشت دربهائى دارد، ولى این تعدد دربها، نه به خاطر آن است که عده وارد شوندگان به بهشت آن گونه اند که اگر بخواهند از یک درب وارد شوند، تولید زحمت مى کند، و نه از جهت آن است که یک نوع تفاوت گروهى و طبقاتى وجود دارد، که هر گروهى موظفند از یک درب وارد شوند، و نه براى نزدیکى و دورى راه است، و نه به خاطر زیبائى و تنوع به خاطر کثرت دربها!
اصولاً دربهاى بهشت، همانند دربهاى دنیا که در مدخل باغ ها و قصرها و خانه ها مى گذارند، نیست.
بلکه، این درب ها اشاره به اعمال و کارهائى است که سبب ورود به بهشت مى شوند، و لذا، در پاره اى از اخبار مى خوانیم «بهشت درب هائى به نام هاى مختلف دارد، از جمله: دربى دارد که به عنوان باب المجاهدین! (درب مجاهدان) نامیده مى شود، و مجاهدان، مسلح به همان سلاحى که با آن جهاد کرده اند از آن درب وارد بهشت مى شوند، و فرشتگان به آنها خوش آمد مى گویند»!
از امام باقر(علیه السلام) در حدیثى مى خوانیم: «بدانید: بهشت هشت درب دارد که عرض هر دربى از آنهابه اندازه چهل سال راه است»!
این، خود نشان مى دهد که «درب»، در این گونه موارد، مفهومى وسیع تر از آنچه در تعبیرات روزانه گفته مى شود دارد.
و جالب این که در قرآن مى خوانیم: جهنم هفت درب دارد (لَها سَبْعَةُ أَبواب)( حجر، آیه 44) و طبق روایات، بهشت داراى «هشت» درب است، اشاره به این که طرق وصول به سعادت وبهشت جاویدان، از طرق وصول به جهنم بیشتر است، و رحمت خدا، بر غضب او پیشى مى گیرد.( تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 229)
فردوس برترین جاى بهشت است و در آیات قرآن آمده که فردوس منزلگاه افراد با ایمان و صاحبان اعمال صالح است ممکن است در اینجا این سۆال پیش آید که اگر چنین است، مناطق دیگر بهشت نباید ساکنانى داشته باشد; چرا که غیر مۆمن را در بهشت راهى نیست
منظور از «جنّة المأوى» چیست؟
«جَنَّةُ الْمَأْوى» به معنى بهشتى است که محل سکونت است، و در این که این کدام بهشت است؟ در میان مفسران گفتگو است، بعضى آن را همان «بهشت جاویدان» (جَنَّةُ الْخُلْدِ) مى دانند، که در انتظار تمام اهل ایمان و پرهیزگاران است، و محل آن را در آسمان، و آیه 19 سوره «سجده» را شاهد بر آن مى گیرند: فَلَهُمْ جَنّاتُ الْمَأْوى نُزُلاً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ: «براى مۆمنان صالح العمل باغ هاى بهشت است که در آن ساکن مى شوند، و این وسیله پذیرائى از آنهاست در مقابل اعمالى که انجام مى دادند»; چرا که این آیه به قرینه آیه بعد از آن، مسلماً از بهشت جاویدان سخن مى گوید.
ولى از آنجا که در جاى دیگر مى خوانیم: وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَة مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّة عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ: «براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى که وسعت آن آسمان ها و زمین است، بر یکدیگر پیشى گیرید»( آل عمران، آیه133.)
بعضى، این معنى را بعید شمرده اند; زیرا ظاهر آیه مورد بحث، نشان مى دهد که «جَنَّةُ الْمَأْوى» در آسمان، و غیر از بهشت جاویدان است که وسعتش به اندازه تمام آسمان ها و زمین مى باشد.
لذا گاهى آن را به جایگاه ویژه اى از بهشت تفسیر کرده اند که در کنار «سدرة المنتهى»، و محل خاصان و مخلصان است.
و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است که ارواح شهداء و مۆمنان، موقتاً به آنجا مى روند.
تفسیر اخیر، از همه مناسب تر به نظر مى رسد، و از امورى که به روشنى بر آن گواهى مى دهد، این است که در بسیارى از روایات «معراج» آمده است که، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) عده اى را در این بهشت، متنعم دید، در حالى که مى دانیم هیچ کس در بهشت جاویدان قبل از روز قیامت وارد نمى شود زیرا آیات قرآن به خوبى دلالت دارد که پرهیزگاران در قیامت، بعد از محاسبه، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ، و ارواح شهداء نیز در بهشت برزخى قرار دارند; زیرا آنها نیز قبل از قیام قیامت وارد بهشت جاویدان نمى شوند.( تفسیر نمونه، جلد 22، صفحه 507)
«جَنَّةُ الْمَأْوى» به معنى بهشتى است که محل سکونت است، و در این که این کدام بهشت است؟ در میان مفسران گفتگو است، بعضى آن را همان «بهشت جاویدان» (جَنَّةُ الْخُلْدِ) مى دانند، که در انتظار تمام اهل ایمان و پرهیزگاران است
فردوس برترین منزلگاه بهشتیان!
فردوس برترین جاى بهشت است و در آیات قرآن آمده که فردوس منزلگاه افراد با ایمان و صاحبان اعمال صالح است ممکن است در اینجا این سۆال پیش آید که اگر چنین است، مناطق دیگر بهشت نباید ساکنانى داشته باشد; چرا که غیر مۆمن را در بهشت راهى نیست.
در پاسخ این سۆال، مى توان گفت: آیه 108 سوره «کهف» که خداوند مى فرماید: «کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغ هاى فردوس منزلگاهشان است» (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کانَتْ لَهُمْ جَنّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً)
به هر فردى که ایمان و عمل صالح دارد، اشاره نمى کند، بلکه، درجه والائى از نظر ایمان و عمل صالح را معیار براى دخول در فردوس قرار داده، هر چند ظاهر آیه مطلق است، اما توجه به مفهوم کلمه «فردوس» آن را مقید مى کند.
لذا، در سوره «مۆمنون» که صفات وارثان فردوس را بیان مى کند، حدّ اعلائى از صفات مۆمنان را ذکر کرده که در همه افراد وجود ندارد، و این خود قرینه اى است بر این که: ساکنان فردوس باید داراى صفات ممتازى علاوه بر ایمان و عمل صالح باشند.
و نیز به همین دلیل، در حدیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که مى فرماید: هر وقت از خدا تقاضاى بهشت را مى کنید مخصوصاً تقاضاى فردوس کنید که جامع ترین و کامل ترین منزلگاه هاى بهشت است.
اشاره به این که: همت افراد با ایمان، باید در همه چیز و در همه حال، عالى باشد، حتى در تمناى بهشت به مراحل پائین تر قناعت نکند، هر چند مراحل پائین تر هم غرق نعمت است.
بدیهى است کسى که، چنین تقاضائى از خدا مى کند، لابد، باید خود را براى رسیدن به چنین مقامى آماده کند، لابد باید حداکثر تلاش و کوشش را براى کسب برترین صفات انسانى و انجام صالح ترین اعمال به خرج دهد.
بنابراین، آنها که مى گویند: خدا کند ما به بهشت راه یابیم، هر چند در پائین ترین مراحل آن باشیم، افرادى هستند که از همت والاى مۆمنان راستین بهره کافى ندارند.( تفسیر نمونه، جلد 12، صفحه 614)
منایع
makaremshirazi.org
tebya.net
![]()
اربعین آمد و اشکم ز بصر می آید
گوییا زینب محزون ز سفر می آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست
کز اسیران ره شام خبر می آید«أَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِىِّ آلَیْتُ أَنْ لا أَنْثَنیأَحْمی عِیالاتِ أَبی أَمْضی عَلى دینِ النَّبِىِّ»
منم حسین ابن على(علیه السلام)، سوگند یاد کردم که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مى کنم و بر دین پیامبر رهسپارم
سکوتی سهمگین بر صحرا سایه افکنده
خروش رود هم حتی نمی تواند بر سنگینی سکوت این صحرا غلبه کند
صحرایی را که سال هاست غرق در خون عزیزانی است از بیت رسول خدا
صحرایی که 40 روز تمام میزبان بدن هایی زخمی، رنجور و با سرهایی بریده بود که بر گوشه گوشه اش آرمیده بودند
صحرایی که 40 روز تمام میزبان بدن هایی خرد از تازاندن اسب ها بر آن ها بود
بدن هایی که روزی همگی برای هدف خاصی گرد هم جمع آمده بودند
آمده بودند برای عبوری ساده از صحرایی که در مسیرشان بود به رهبری امامی که امام خوبی ها بود
آمده بودند تا دعوت مردمانی از شهری به نام کوفه را برای کمک لبیک گویند
برخی آیات و سورههای قرآن کریم در شأن اهل بیت پیامبر علیهمالسلام، به ویژه حضرت امام حسین(ع) نازل شده است.
برخی از آیات و سورههای قرآن کریم در شأن اهل بیت پیامبرعلیهم السلام نازل شده است که نشان از حقانیت خاندان پاک و مطهر رسول اکرم(ص) دارد. آیات تطهیر، مباهله، مودت، اولیالامر و … از جمله آیاتی هستند که بدون شک در منزلت اهلبیت پیامبر اکرم(ص) نازل شده است، اما آیاتی از قرآن کریم نیز به صورت اختصاصی در شأن امام حسین علیهالسلام نازل شدهاند. از جمله این آیات میتوان به آیه 33 سوره مبارکه اسراء اشاره کرد که خداوند متعال در این آیه میفرماید: «وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالحَقِّ وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ یُسْرِف فِّی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُورًا؛ و نفس محترمی را که خدا قتلش را حرام کرده نکشید مگر به حکم حق و آن کسی که کشته شده برای ولی او سلطه (حق قصاص) قرار دادیم اما در قتل اسراف نکنید چرا که او مورد حمایت است». در جلد دوم صفحه 290 تفسیر عیاشی از امام محمد باقر علیهالسلام روایتی نقل شده است که درباره این آیه میفرمایند: «این آیه در مورد امام حسین ـ علیه السلام ـ است که مظلوم کشته شد، و امام زمان(عج) ولی او میباشد وقتی قیام کند، از قاتلان آن حضرت خونخواهی خواهد کرد». همچنین طبق روایتی از رسول اکرم(ص)، آیه 15 سوره احقاف نیز در شآن اباعبداللهالحسین علیهالسلام نازل شده است. اما سوره فجر که هشتادمین سوره قرآن کریم است سوره امام حسین علیهالسلام نامیده می شود. در روایتی مشهور از امام صادق علیهالسلام، خواندن این سوره در نمازهای مستحب و واجب سفارش شده است: «اِقْرَؤُا سُورَةَ الفَجِرِ فی فَرائِضِکم وَ نَوافِلِکم ، فَاِنها سُورَةُ الحُسَین (ع) وَ ارْغَبُوا فیها». در پایان این سوره ( آیات 27 – 30) خداوند می فرماید: «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ـ ارْجِعِی إِلَى رَبِّک رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ـ فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ـ وَادْخُلِی جَنَّتِی؛ تو ای روح آرام یافته به سوی پروردگارت باز گرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود و در سلک بندگانم و در بهشتم داخل شو». در روایتی از امام صادق علیهالسلام، در توضیح این آیات و علت نامگذاری این سوره به نام امام امام حسین علیهالسلام ذکر شده است: «فَهُوَ ذُوالنَفسِ المُطمَئِنةِ الراضِیةِ المَرضِیةِ وَ اَصحابُهُ مِن آلِمُحَمدٍ هُم الراضُونَ عَن اللهِ یومَ القِیامَةِ وَ هُوَ راضٍ عَنهُم» همانگونه که قرآن فرقان است، امام حسین علیهالسلام نیز مصباحالهدی و جداکننده حق از باطل است: «إن الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة»، همانگونه که قرآن برای ؤشفا و رحمت است، وجود مبارک سیدالشهدا(ع) نیز شفابخش است و بالاخره همانگونه که قرآن در طول تاریخ همیشه جاودان خواهند ماند، ذکر و یاد اباعبدالله و قیام عاشورا نیز تا ابد زنده خواهد ماند، آنچنانکه بعد از گذشت 1400 سال هنوز هم قلبها داغدار اوست.
«غیرتمندی، انسان را از فساد می رهاند. انسان غیور، نه بر خود آلودگی را می پذیرد و نه بی عفتی دیگران را برمی تابد. غیرت اجتماعی، به این معناست که مردان موظفند در برابر هرزگی ها و مرزشکنی ها بایستند و به حرمت شکنی ها نزدیک نشوند. تنها در چنین اجتماعی است که می توان به سلامت شخصیت زن و حرمت ناموس او امیدوار بود. عفاف بر همه بخش های جامعه اثرگذار است. و تنها زنان را در برنمی گیرد، بلکه مردان نیز موظف به رعایت محدودیت های اخلاقی هستند. وجود فضای سالم برای رشد مادی و معنوی، حق جامعه است. در جوامعی که مردم به راه های انحرافی کشیده می شوند، حفظ هویت اسلامی و حدود شرعی دشوارتر می شود و مسلمانی که از ایمان و اراده ای استوار برخوردار نباشد، هم رنگی با جماعت را می پذیرد و چون با ساختار درونی جامعه بیگانه است، دچار بی هویتی می گردد». بر این اساس، وقتی بنیادهای عفاف فرو ریخت، ارزش های اخلاقی نیز از زندگی انسان رخت برمی بندد. بهترین حجاب چادراست. هر چیزی برای خودش یک قانون داره” قوانین دختر خوشتیپ چادری بودن هم اینه: حجاب زندان نیست قلعه است
موضوع گزارش:شهادت حضرت رقیه(سلام الله علیها)18 آذر ،5 صفر مکان:سالن اجتماعات مدرسه علمیه فاطمه الزهراء(سلام الله علیها) سخنران مدعو: حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا جوان بمناسبت سالروز شهادت جانسوز حضرت رقیه (سلام الله علیها)برنامه سوگواری در مدر سه علمیه فاطمه الزهراء(سلام الله علیها)با حضور خواهران طلبه و کادر مدرسه برگزار گردیدسخنران مدعوحجت الاسلام والمسلمین حاج آقا جوان بعد از اقامه نماز ظهر و عصر به ایراد سخنرانی به این مناسبت پرداختند. ایشان ابتدا به بیان برخی شئونات طلبگی پرداختند از جمله ،یکی از چیز هایی که از شئونات طلبه است و هر طلبه باید آن را رعایت کندرعایت شأن نماز است،قبل از نماز هرچیزی که باعث مشغله ذهنی می شود باید کنار گذاشته شودو قبل از نماز تفکر در عظمت خدای تعالی و یاد مرگ کرد. تا از مشغولات ذهنی کم گردد. ایشان در ادامه سخنان خود به حقانیت امام حسین(علیه السلام) اشاره کرده بیان نمودند: یکی از اسناد حقانیت امام حسین(علیه السلام)،وجود حضرت علی اصغر و حضرت رقیه (سلام الله علیهما)است که شیر خواره در عاشورا به شهادت رسید و قابل انکار نیست و دختر سه سالهکه محبوب قلب پدر بود از روز عاشورا تا 5 صفر این همه مصیبت را تحمل کرد.که آن بانو در اثر مصیبت ها و رنجها و شکنجه ها سرانجام در خرابه شام به شهادت رسید.نکته عاطفی که از وجود اینان میتوان استفاده کرد این است که علاقه شدید امام حسین(علیه السلام) به اولاد خویش نه تنها امام را بلکه فرزندان امام را نیز از دفاع برحق و ولایتمداری باز نداشت. السلام علی بنت الحسین(علیها السلام)السلام علیک یا فاطمه الصغیره(علیها السلام) بامید زیارت عارفا بحقها رقیه جان! یاریمان کن تا در انتظار روزی که حضرت مهدی(عج) بیاید و انتقام صورت نیلی ات را بگیرد، ثابت قدم بمانیم…
احساست را نسبت به این تصویر جانسوز می خواهم….
t;
شته و برای رفع مشکلاتشان تلاش کنیم.
به مناسبت روز جهانی معلولین مدرسه علمیه فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) مرند به همراه مدیریت محترمه ومشاور وتعدادی از مسئولین نهادها، دیداری را از مجتمع بهزیستی واقع در راه جواش شهرستان مرند به عمل آوردند. این دیدارکه روز سه شنبه ساعت 11 صبح انجام شد از عقب مانده های ذهنی وروانی و معلولین جسمی بازدید شد و مسئول مجتمع، آقای کلانتری
توضیحات لازم را در مورد بیماران این مجتمع -کمبودها و نیازها-دادند.
حضور افراد معلول در عرصه های مختلف علمی، هنری و مهارتی این واقعیت را ثابت کرده که اگر شرایط و زیرساخت های مناسب برای این افراد فراهم شود، بسیاری از کمبودهای جسمی و حرکتی آنان به قابلیت های غیر قابل تصوری تبدیل می شود.
بساری از معلولان از شرافت انسانی و اراده قوی و روح هوشمند برخوردارند اگر چه به ظاهر و ازنظر جسمی و بعضا دارای نقض عضو هستند، لیکن از بعد روحی ، اراده ، ابداعات و انجام کارهای بزرگ ازبسیاری ازافراد سالم جلو و موفق تر هستند.
به امید روزهای روشن برای معلولین رنج دیده که این کار با همت عالی مسئولان ذی ربط محقق شدنی است.
تاثیر گذاری همنشین خوب و بد
پیامبر اکرم صل الله علیه وآله وسلم فرمودند:
حکایت همنشین خوب
می آویزد و اثر میگذارد
و حکایت همنشین بد
منبع: نهج الفصاحه ( کلمات قصار پیامبر اعظم صل الله )
داستان مولوی و شمس الدین
می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.
مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
(کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری) با اندکی دخل و تصرف
عالمان مشرق اشراق جانند و جهان را بخشنده ی جان.
عالمان، عالم به راز های سر به مهر خلقت هستند وچون چنین اند، خلعت نیابت خدا بر تن دارند. انی جاعِلٌ فی الارضِ خَلیفه
عالمان شب زنده داران سپیده بردوشانِ سحرخیز اند. از شب کتمان سر می آموزند واز سحر روشنگری وراهواری .
شمع وجود را در شب های شیدایی نار می سازند تا نور مقصد خلق شود و هدایت محقق گردد.
آری چنین است که عالم وعلم وعمل، تجلی ذات و صفات و افعال خدایند و عالم، ظهور عینی آن ذات و صفات و افعال است.
عالم، چنان که در نوشتن مرکب از چهار حرف هست، در عمل نیز چهار ساحه وجودی دارد. اگر اولین حرف عالم، «عین» است، در مقام عمل نیز یک عالم، باید عینیت مجسم صفات رسولان وانبیا باشد که انسان کامل حضرت محمد سفیر حق به حق فرموده اند «العلما ورثت الانبیا» پس اگر ردا بدوشان پهن ریشِ آماسیده شکمی پیدا شدند که بنام عالم اند و در عمل سکه پرستان بی عمل، آنان به فرموده حضرت حق خالق جان وجهان خدای سبحان، خران پالان بدوش بار کَش می باشند ” َمثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ یحْمِلُ أَسْفَارًا.” آنان که کتاب خدا را درچهار سوی شاهراه حیات بر می خوانند، اما حیات را بر نمی نهند ودر کوثر قرآن حمام روح نمی کنند، همان خران پالان بدوش عالم انسانیت هستند.
دومین حرف عالم، “الف” است و دومین ساحه وجودی یک عالم قرآنی رشد نموده در مکتب عصمت آل محمد، این است که همچون الف مجرد از تعلقات ایمان سوز وانسان کُش باشد والبته که چنان عالمی در مقام عمل، اُنس باخدا دارد وهمه ی عالم هستی را تجلی حضرت دوست می داند ورسالتش تأ لیف بین خالق وخلق هست نه آتش نفاق افکندن در باغستان خدا وبا زبان از خدا بگویند و در عمل خدا بفروشند تا بر خر مراد سوار گردند.
سومین حرف عالم، «لام» است وسومین بعد هستی یک عالم، نیز باید «لام» یعنی مقام لاهوت باشد واین مقام همان چهار تکبر بر ما سوی الله گفتن و دست بر قائمه عرش نهادن و عهد نامه خواندن است. “انَّ صَلَاتِی وَنُسُكِی وَمَحْیای وَمَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ لَا شَرِیكَ لَهُ وَبِذَلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ” بگو: «نماز و تمام عبادات من، و زندگی و مرگ من، همه برای خداوند پروردگار جهانیان است. همتایی برای او نیست؛ و به همین مأمور شدهام؛ و من نخستین مسلمانم.
چهارمین حرف واژه ی عالم «میم» است وبعد چهارم وجود عالم، رسالت و مرجعیت می باشد چون یک عالم وقتی نخستین مقام را که مقام رهایی از تعلقات ومجرد گردیدن باشد، با موفقیت تمکین نمود، دومین ساحه وجودی یک عالم شکل می گیرد وآن مقام انس با خدا است وچون در این مقام راسخ شد، خلعت لاهوتی برتن می کند و مرحله رسالت آغاز می شود ومقام مرجعیت محقق می گردد.
آری عالمان مرجع مردم هستند وآبشخور اندیشه ی مردم از کوهستان جان عالمانِ مرجوع، کوثرگون جوشش وریزش دارد. هرعالمی به قدر سعه وجودی خویش مرجع مردم واقع می شود وچون حیات تکاملی انسان ذواضلاع است بنابر این عالمان، هریک ضلعی از حیات را تکامل می بخشد و در همان راستا مرجع کاروانیان حیات هستند.
آنگاه که یک عالم این رسالت خویش را به سامان رساند به مقام عظیم اِرجِعی نایل می گردد “يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي” واین جنت نه جنت پوشیده از اشجار هست ونه لولستان حوران سیاه چشم ولؤلؤ گردنِ سیمین اندام، بلکه جنت روی یار است به فرموده امام خمینی:
عاشق روى تــوام، اى گل بى مثل و مثال به خدا، غير تو هــرگز هــــوسى نيست مر ا
پــــرده از روى بينداز، به جان تـــــو قســم غيـــر ديــــدار رخت مـــلتمسى نيست مر ا
گر نباشى بـــرم، اى پـــردگى هرجـــــايى ارزش قدس چـــو بـــال مگسى نيست مر ا
مــــده از جنت و از حــــــور و قصورم خبرى جز رخ دوست نظر سوى كسى نيست مر ا
یا به فرموده لسان الغیب حافظ:
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
زنده یاد حاج شیخ حسن فاضل یکه ولنگی که اکنون دل در فراق او سرشک هجران بر چهره می غلطاند، او یکی از همان عالمانی بود که به قدر سعه وجودی ودانایی وآگاهی خود مرجع مردم بود وحیات را کاروان سالاری می کرد.
با سال ها سلوک درشریعت آل محمد ومشی در طریقت سرور سرمد به مقام ارجعی رسید ومخاطب حق شد.
اوبنام حسن ودرعمل نیز هم احسن عملابود البته آقای فاضل، نه از مدرسان بنام بود که نشان مدرسش را برخلق بنمایانیم ونه از خطیبان بلند آوازه بود که بر مأذنه زمان ستاده حکایتی را روایت کنیم. عالم ساده پوش و ساده زیست بود. نه علقه ی سیاست در دل داشت و نه قلاده ی بندگی ارباب قدرت در گردن. انسانی بود بی آلایش وآنچه را که خوانده بود در عمل به ثمر نشاند.
فاضل ازهزارستان برخواسته بود ودر خطه ی عالم پرور یکه ولنگ رشد ونموی علمی نمود وبرای تعالی بیشتر وآگاهی پردامنه تر، هزارستان را به مقصد نجف ترک نمود و تقدیر حق این بود که داغ نجف در دل ماند وسالیان دراز دامن، در جوار کریمه اهل بیت عصمت حضرت معصومه، شهر فقاهت وریاضت، قم، رحل اقامت در افکند وجان را در شعاع اندیشه ی خداوندگاران اندیشه قرار دهد تاجانش تجلی گاه اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ گردد.
آقای فاضل، بانقد سال های جوانی وشوریدگی، از چنان آگاهی ودانایی وپارسایی بهره مند گردید که وقتی رایت خون چکان مرجعیت شیعه افغانستان برشانه های دانایی وپارسایی آیت الله محقق کابلی برافراشته شد، او به عنوان معتمد آن فقیه، عضو بیت مرجعیت گردید.
مرجعیت شیعه در شرایط بسیار نفاق آلود بردوش فقیه اهل بیت، حضرت آقای محقق کابلی نهاده شد واگردرایت شهید اقالیم قبله بابه مزاری و خروش خداوندگاران چون امام محقق خراسانی و آیت الله فصیحی یکه ولنگی و جهد بلیغ وفروغ تبلیغ حاج شیخ نبی خطیبی رستم، نمی بود، امروز خبری از مرجعیت نبودکه نبود.
همچنان که مرجعیت در فضای نفاق وشقاق ظهورکرد، تداوم مرجعیت نیز با چالش های مرد افکن مواجه بود واگر تک ستارگان همچون آقای فاضل، با پارسایی ونیک نامی، حول ومحور مرجعیت نمی چرخید معلوم نبود که دستگاه مرجعیت به کدام سمت وسو رجعت می کرد.
آقای فاضل، تنها عضو بیت آیت الله کابلی است که با پارسایی وذی طلبگی و زهد وعدالت، انجام رسالت کرد واز بیت مرجعیت برای خانه دار شدن خود و زمین دار شدن اقوام خود در هرات و مزار و بامیان و کابل استفاده نکرد. او می توانست چون دیگران از اعتماد مرجع سوء استفاده کند و با اشارتی بشارتی نصیب شود و رسیدی وجوهات در جیب دیگران خیز بردارد و او خدا وخرما را باهم داشته باشد. اما اوچنان نبود وچنین نکرد و رندانه زیست و دیده ناجایگه نیالود وتردامن برنخواست و دست به یغما نبرد وقناعت پیشه کرد و سبکبال از این خاکستان سفرکرد.
روحش شاد و رحمت حق ودعای پاکان بدرقه راهش باد.
پيامهاي عرفاني عاشورا
1:اخلاص
صحنة عاشورا، صحنة تصفية خالصان از ناخالصان است. آنها كه از اول بهقصديغير از رضايت و قرب الهي و عمل به وظيفه، همراه امام(ع) بهطرف كربلا حركت كردند،هر يك به بهانهاي از حضرت جدا شدند و تنها كساني ماندند كه اين راه را خالصانه انتخاب كرده بودند و خلوص خود را در شب عاشورا و روز نبرد نشان دادند.
امام(ع) پيش از شروع حركت از مدينه ضمن خطابة مفصلي كه ايراد كرد، هرگونهشائبة دنياطلبي و رياستخواهي و جنگ قدرت را ردّ كرد و انگيزة خالص اصلاح ديني واجتماعي را مطرح ساخت.
در جاي ديگر، اينگونه فرمود: «من هرگز بهعنوان شورش و خوشگذراني، سرمستي، فسادانگيزي يا ستم قيامنكردم، بلكه براي طلب اصلاح و امر بهمعروف و نهي از منكر قيام كردم».
2:بلا و امتحان
عارفان با ايمان نهتنها از بلا نميگريزند، بلكه آن را نشانة لطف الهي و سبب پاكيروح و جان خود ميدانند و به استقبال آن ميروند.
سيدالشهدا(ع) در روز عاشورا در مناجاتي كه در آخرين لحظات حيات با خدا دارد،خداوند راهم به نعمتهاي سرشارش ميستايد و هم به بلاي نيكويش.
3:رضا و تسليم
اهلبيت: در مقابل خواست خدا و تقدير الهي كاملاً راضي و خشنود بودند و باپشتوانة آن هر مشكل و بلايي را صبورانه و عاشقانه تحمل ميكردند.
امام حسين(ع) وقتي ميخواست از مدينه خارج شود، هنگام وداع با قبرپيامبر(ص) از خدا خواست كه آنچه رضاي او در آن است، برايش مقدّر كند.
در مسير كوفه نيز پس از برخورد با «فرزدق» و آگاهي از اوضاع كوفه فرمود:«اگر قضاي الهي بر چيزي نازل شود، آن را دوست داريم».
4:شهادتطلبي
صحنة عاشورا جلوة شهادتطلبي ياران با ايمان امام حسين(ع) بود، خود حضرتنيز پيشتاز و الگوي اين ميدان بود.
وقتي امام ميخواست از مكه حركت كند با خواندن خطبهاي از زيبايي مرگ در راهخدا سخن گفت و از آنها خواست كه هر كس طالب شهادت است و آمادگي بذل جانخويش را دارد همراه حضرت برود.
5:عشق به خدا
يكي از شاعراني كه به حادثة عاشورا از زاوية عرفاني و عشق به خدا نگاه كرده،عمان ساماني است، ديوان «گنجينة الاسرار» او با همين تحليل به حماسة حسيني نظردارد. او امام حسين(ع) را سرمست از شوق و عشق الهي ميبيند، او را موجي برخاسته ازدريا ميداند كه محو حقيقت خداست و در جدال عقل و عشق سپاه عشق را غالبميسازد و حتي در وداع آخر خود با خواهرش از او ميخواهد كه حجاب وصل نشود.
6:ياد خدا
سيدالشهدا(ع) در تمامي حالات و در بحرانيترين پيشامدها با ياد خدا آرامشمييافت و اين اطمينان قلبي را به خاندان و يارانش نيز منتقل ميكرد.
حضرت وقتي براي اصحابش خطبه ميخواند، آغاز آن را حمد و ثناي الهي قرارميداد. در صبح عاشورا وقتي سپاه دشمن بهسويش ميآيد، ميفرمايد:«خدايا در هر گرفتاري، تو تكيهگاهمني«.
حضرت مهدی (علیه السلام):
ما أرْغَمُ أنْفُ الشَيْطانَ بِشَىءٍ مِثْلَ الصَّلاةِ، فَصَلِّها وَ أرْ غَمْ أنْفَ الشَّيْطانَ؛
با هيچ چيز مثل نماز، بينى شيطان به خاك ماليده نمى شود پس نماز را به پادار و بينى شيطان را به خاك بمال.
بحارالانوار، ج 53، ص 182
آزادی نیاز به باورقاطع به توان آزاد شدن و تلاش و توکل دارد .
کودکی از مسئول سیرکی پرسید:
چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!
کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟
هر کدام از ما، شاید نوعی فکری بسته داشته باشیم که مانع حرکت ما به سوی پیروزی می شود .
پس بایسته و شایسته در هیچ حالی دست از تلاش و مجاهده در اصلاح خود و تزکیه بر نداریم با تمام وجود باور داشته باشیم تا فکر و اراده خودسازی در ما باشد امکان رهایی از دام شیطان و نفس وجود دارد.
آری آزادی نیاز به باورقاطع به توان آزاد شدن و تلاش و توکل دارد .
دست از طلب ندارم تا کام دل برآید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید
te mso 9]>
>ویژه برنامه ای را به مناسبت 8 محرم برگزار کرد.
مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)ویژه برنامه ای را به مناسبت 8 محرم در امامزاده سید احمد مرند از ساعت 10-8 صبح برگزار کرد.
برنامه با سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین حاج آقاارجمند،مدرس حوزه و دانشگاه شروع شد.
ایشان ضمن فرمایشات خود به بیان اخلاق و منش طلبگی اشاره کرده و طلاب را به رعایت زیّ طلبگی کرده و سفارش بر سربازی امام زمان (عج)و الگو گیری از حضرت زینب(سلام الله علیها)و سفارش به زنده نگه داشتن قیام کربلا کردند و در پایان مداح اهل بیت آقای سلطانی به ذکر مصیبت پرداختند.
بدانكه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آنست كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند كربلا مينامندش، چون حضرت نام كربلا شنيد گفت:
اّلّلهُمَّ اِنّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلآءِ
پس فرمود كه اين موضوع كرب و بلا و محل محنت و عنا است فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خيام ما است، و اين زمين جاي ريختن خون ما است. و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاي ما، جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به اينها پس در آنجا فرود آمدند. و جز نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد (ملعون) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسيد و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.
ابوالفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ايالت ري داده و والي ري نموده بود چون خبر به ابن زياد رسيد كه امام حسين عليه السلام به عراق تشريف آورده پيكي به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اولا برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به جانب ري سفر كن. عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت اي امير از اين مطلب عفو نما گفت ترا معفو ميدارم و ايالت ري از تو باز ميگيرم عمر سعد مردد شد مابين جنگ با امام حسين عليه السلام و دست برداشتن از ملك ري لاجرم گفت مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تاملي كنم پس شب را مهلت گرفته و در امر خود فكر نمود، آخرالامر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سيدالشهداء عليه السلام را به تمناي ملك ري اختيار كرد، روز ديگر به نزد ابن زياد رفت و قتل امام عليه السلام را بر عهده گرفت پس ابن زياد با لشكر عظيم او را به جنگ حضرت امام حسين عليه السلام روانه كرد.
سبط ابن الجوزي نيز فريب به همين مضمون را نقل كرده، پس از آن محمد بن سيرين نقل كرده كه ميگفت معجزهاي از اميرالمومنين عليه السلام در اين باب ظاهر شد، چه آن حضرت گاهي كه عمر سعد را در ايام جوانيش ملاقات مي كرد به او فرموده بود واي بر تو يابن سعد چگونه خواهي بود در روزي كه مردد شوي مابين جنت و نار و تو اختيار جهنم كني.
و بالجمله چون عمر سعد وارد كربلا شد عروه بن قيس احمسي را طلبيد و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد و از آن جناب بپرسد كه براي چه به اينجا آمدهاي و چه اراده داري، چون عروه از كساني بود كه نامه براي آن حضرت نوشته بود حيا ميكرد به سوي آن حضرت برود و چون سخن گويد، گفت مرا معفو دار و اين رسالت را به ديگري واگذار، پس ابن سعد بهر يك از رؤساي لشكر كه مي گفت باين علت ابا ميكردند زيرا كه اكثر آنها از كساني بودند كه نامه براي آن جناب نوشته بودند و حضرت را به عراق طلبيده بودند پس كثير بن عبدالله كه ملعوني شجاع و بيباك و بيحيائي فتاك بود برخاست و گفت كه من براي اين رسالت حاضرم و اگر خواهي ناگهاني او را به قتل در آورم عمر سعد گفت اين را نميخواهم وليكن برو به نزد او و بپرس كه براي چه باين ديار آمده. پس آن لعين متوجه لشكرگاه آن حضرت شد. ابوثمامة صائدي را چون نظر بر آن پليد افتاد به حضرت عرض كرد كه اين مرد كه به سوي شما ميآيد بدترين اهل زمين و خونريزترين مردم است اين بگفت و به سوي كثير شتافت و گفت اگر به نزد حسين عليه السلام خواهي شد شمشير خود را بگذار و طريق خدمت حضرت را پيش دار گفت لاوالله هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم همانا من رسولم اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم وار نه طريق مراجعت گيرم. ابوثمامه گفت پس قبضه شمشير ترا نگه مي دارم تا آنكه رسالت خود را بيان كني و برگردي گفت به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشيرم گذاري گفت به من بگو آنچه داري تا به حضرت عرض كنم و من نميگذارم كه چون تو مرد فاجر و فتاكي با اين حال به خدمت آن سرور روي، پس لختي با هم بد گفتند و آن خبيث به سوي عمر سعد برگشت و حكايت حال را نقل كرد، عمر قره بن قيس حنظلي را براي رسالت روانه كرد. چون قره نزديك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه اين مرد را ميشناسيد؟ حبيب من مظاهر عرض كرد بله مرديست از قبيله حنظله و با ما خويش است و مردي است موسوم به حسن راي و من گمان نميكردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود. پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت و سلام كرد و تبليغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدينجا براي آنست كه اهل ديار شما نامههاي بسيار به من نوشتند و به مبالغه بسيار مرا طلبيدند، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برميگردم و ميروم پس حبيب رو كرد به قره و گفت واي بر تو اي قره از اين امام به حق روي ميگرداني و به سوي ظالمان ميروي بيا ياري كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت يافتهاي، آن بيسعادت گفت پيام ابن سعد را ببرم و بعد از آن با خود فكر ميكنم تا ببينم چه صلاح است. پس برگشت به سوي پسر سعد و جواب امام را نقل كرد، عمر گفت اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامهاي بابن زياد نوشت و حقيقت حال را در آن درج كرده براي ابن زياد فرستاد. حسان بن فائد عبسي گفت كه من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه بدو رسيد چون نامه را باز كرد و خواند گفت:
يعني الحال كه چنگالهاي ما بر حسين بند شده در صدد نجات خود برآمده و حال آنكه ملجاء و مناصي از براي رهائي او نيست. پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسيد به مضمون آن رسيدم، پس الحال بر حسين عرض كن كه او و جميع اصحابش براي يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم راي خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت والسلام. پس چون جواب نامه به عمر رسيد آنچه عبيدالله نوشته بود به حضرت عرض نكرد. زيرا كه ميدانست آن حضرت به بيعت يزيد راضي نخواهد شد. ابن زياد پس از اين نامه نامة ديگري نوشت براي عمر سعد كه يابن سعد حايل شو ميا حسين و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را برايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بنعفان تقي زكي و آب در روزي كه او را محصور كردند. پس چون اين نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه موكل گردانيد و آن حضرت را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزي كه عمر سعد به كربلا رسيد پيوسته ابن زياد لشكر براي او روانه ميكرد، تا آنكه به روايت سيد تا ششم محرم بيست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد. و موافق بعضي از روايات پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سي هزار سوار نزد عمر جمع شد، و ابن زياد براي پسر سعد نوشت كه عذري از براي تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه باشي و آنچه واقع ميشود در هر صبح و شام مرا خبر دهي.
پس چون حضرت آمدن لشكر را براي مقاتله با او ديد به سوي ابن سعد پيامي فرستاد كه من با تو مطلبي دارم و ميخواهم ترا ببينم، پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوي بسيار با هم نمودند پس عمر به سوي لشكر خويش برگشت و نامه به عبيدالله بن زياد نوشت كه اي امير خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسين خاموش كرد و امر امت را اصلاح فرمود، اينك حسين (عليه السلام) با من عهد كرده كه برگردد به سوي مكاني كه آمده يا برود در يكي از سرحدات منزل كند و حكم او مثل يكي از ساير مسلمانان باشد در خير و شر يا آنكه برود در نزد امير يزيد دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در اين مطلب رضايت تو و صلاحيت امت است.
مؤلف گويد: اهل سير و تواريخ از عقبه بن سمعان غلام رباب زوجه امام حسين عليه السلام نقل كردهاند كه گفت من با امام حسين عليه السلام بودم از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق واز او مفارقت نكردم تا وقتي كه به درجه شهادت رسيد، و هر فرمايشي كه در هر جا فرمود اگرچه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در عراق يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم ميگويند آن حضرت فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد، نفرمود.
فقير گويد: پس ظاهر آنست كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مايل نبود.
و بالجمله چون نامه به عبيدالله رسيد و خواند گفت اين نامه شخص ناصح مهرباني است با قوم خود و بايد قبول كرد. شمر ملعون برخاست و گفت اي امير آيا اين مطلب را از حسين قبول ميكني؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پي كار خود رود، امر او قوت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را ديگر نتواني كرد، لكن الحال به جنگ تو گرفتار است و آنچه رايت در باب او قرار گيرد از پيش ميرود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو برآيد پس آنچه خواهي از عقوبت يا عفو در اين باب به عمر بن سعد با تو آن را روانه مي كنم و بايد ابن سعد آن را بر حسين و اصحابش عرض نمايد اگر قبول اطاعت من نمودند، ايشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ايشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسين اباء نمايد تو امير لشكر ميباش و گردن عمر را بزن و سرش را براي من روانه كن.
پس نامه نوشته به اين مضمون:
اي پسر سعد من ترا نفرستادم كه با حسين رفق و مدارا كني و در جنگ با او مسامحه و مماطله نمائي و نگفتم سلامت و بقاي او را متمني و مترجي باشي و نخواستم گناه او را عذرخواه گردي و ازبراي او به نزد من شفاعت كني، نگران باش اگر حسين و اصحاب او در مقام اطاعت و انقياد حكم من ميباشند پس ايشان را به سلامت براي من روانه نما؛ و اگر اباء وامتناع نمايند با لشكر خود ايشان را احاطه كن و با ايشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مثله كن همانا ايشان مستحق اين امر ميباشند و چون حسين كشته شد سينه و پشت او را پايمال ستوران كن چه او سركش و ستمكار است و من دانستهام كه سم ستوران مردگان را زيان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم اين حكم بايد انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودي جزاي شنونده و پذيرنده به تو ميدهم و اگر نه از عطا محرومي و از امارات لشكر معزول و شمر بر آنها امير است و منصوب والسلام. آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود.